آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۴۲۹۲
۲۱:۴۲

۱۴۰۵/۰۸/۰۶
روایتی از کتاب «بحر دریا» درباره پاسدار شهید «یاسر محمدی سلیمانی»

نگاهی صمیمی به آغاز یک زندگی مشترک؛ وقتی عشق در کوچه‌های خاکی سرگریج جوانه زد

یک روز برادرم کنارم آمد، نگاهم کرد و گفت: «لیلا! از یاسر خیالت راحت باشه؛ یاسر بسیار پسر پاکیه، مرد زندگیه، قدر اونو بدون.» یک‌جورهایی خیالم را راحت کرد، چون برادرم دوست چندین‌ساله یاسر بود؛ دوست و رفیق صمیمی که همیشه با هم بودند. چه کسی بهتر از برادرم می‌توانست یاسر را ضمانت کند؟


لید: به گزارش نوید شاهد کرمان، پاسدار شهید «یاسر محمدی سلیمانی» از خطه شهیدپرور شهرستان فاریاب در استان کرمان بود که در راه دفاع از میهن و ارزش‌های اسلامی، در جریان «جنگ رمضان» به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش با حضور پرشور و باشکوه مردم ولایت‌مدار فاریاب تشییع و به خاک سپرده شد. یاد و خاطره این شهید سرافراز و شهدای مدافع امنیت و وطن همیشه در دل‌ها زنده است.

نگاهی صمیمی به آغاز یک زندگی مشترک؛ وقتی عشق در کوچه‌های خاکی سرگریج جوانه زد

 کتاب «بحر دریا» روایتگر خاطرات ناب شهید «یاسر محمدی سلیمانی» است؛ این بخش از کتاب، بازخوانی داستان آشنایی و ازدواج پاسدار شهید «یاسر محمدی سلیمانی»، از شهدای سرافراز «جنگ رمضان» در شهرستان فاریاب استان کرمان است که از زبان همسر گرامی‌اش «لیلا پرتابی» روایت می‌شود.

یاسر پسر همسایه‌مان بود. در همان کوچه‌ای زندگی می‌کردیم که کوچه‌ای خاکی مانند همه کوچه‌های روستایمان «سرگریج» بود. خانه‌شان چند قدم آن طرف‌تر از خانه ما بود. من او را می‌دیدم؛ او یا همراه پدر بود، یا راهی مسجد، یا سر زمین‌های خاکی کار می‌کرد. او بسیار پسر آرام و سربه‌زیری بود. اهل حرف زدن زیاد نبود. اهل شوخی‌های بیجا هم نبود. با هر کسی شوخی نمی‌کرد و با هر کسی دم‌خور نمی‌شد.

اما یک چیز در چشم‌هایش بود که نمی‌دانم چه بود؛ چیزی که آدم را نگه می‌داشت. اما آن روزها این را درک نمی‌کردم، فقط پسری آرام را می‌دیدم که در دل کوچه‌های خاکی راه خودش را می‌رفت؛ سربه‌زیر و آرام.

یاسر عاشق شد. پسر باحیایی بود؛ عشق را نمی‌شد در رفتارش دید اما در نگاهش چرا… چشم‌هایش انگار حرف‌های زیادی برای گفتن داشتند… یاسر خیلی زود با خانواده‌اش درمیان گذاشت و به خواستگاری آمدند. من اما… من آماده نبودم؛ پانزده سال بیشتر نداشتم، هنوز بچه بودم، هنوز دنیای خودم را داشتم؛ دنیای دخترانه‌ای پر از خنده و بازی و آرزوهای کوچک. ازدواج برایم مثل یک کلمه دور بود.

وقتی خواستگاری آمدند من مخالفت کردم. در دلم به این ازدواج شک داشتم. یاسر را نمی‌شناختم، به جز چند باری که او را از دور دیده بودم؛ در کوچه، در مسجد… اما پدرم اصرار کرد. پدرم یاسر را خوب می‌شناخت. می‌دانست یاسر جوانی درست است. اصرار پدر از سر عشق بود، از سر اعتماد.

یک روز برادرم کنارم آمد، نگاهم کرد و گفت: «لیلا! از یاسر خیالت راحت باشه؛ یاسر بسیار پسر پاکیه، مرد زندگیه، قدر اونو بدون.» یک‌جورهایی خیالم را راحت کرد، چون برادرم دوست چندین‌ساله یاسر بود؛ دوست و رفیق صمیمی که همیشه با هم بودند. چه کسی بهتر از برادرم می‌توانست یاسر را ضمانت کند؟

بالاخره راضی شدم. خواستگاری تمام شد و فقط یک هفته بعد عقد کردیم؛ یک هفته به سرعت یک خواب. تاریخ عقدمان هفت شهریور سال هزار و سیصد و نود و هفت بود. یاسر بیست‌ویه‌ک ساله بود و سرباز؛ من پانزده‌ساله بودم و محصل؛ دختری که هنوز بچه بود، ولی زندگی از او خواست زودتر بزرگ شود.

بعدها که یاسر فهمید من اولش مخالف بوده‌ام، ناراحت شد؛ اما نه از سر دلخوری، از سر مردانگی! گفت: «باید به من می‌گفتی؛ من با اینکه دوستت داشتم، ولی نمی‌گذاشتم تو با وجود مخالفتت زن من بشی.» یاسر می‌خواست من با رضایت خودم کنارش باشم. این، مردانگی یاسر را نشان می‌داد. من همیشه می‌خندیدم و در دلم قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم و با همان خنده شیرینم می‌گفتم: «مهم الانه که دوستت دارم!»

همین یک جمله کافی بود. همین یک جمله یاسر را تا آسمان برد.»

ادامه دارد ....

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه