«محمدامین احمدحاجی»؛ از آخرین پیام «مامان، من سالمم» تا بدرقهای در آغوش امام رضا (ع)
به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی، شهید «محمدامین احمدحاجی» فرزند حکمت، بیست و نهم خرداد سال ۱۳۸۲ در شهرستان تربتحیدریه متولد شد. او از جوانان خوشاخلاق و مسئولیتپذیر نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که در بندر جاسک خدمت میکرد و ارادت ویژهای به امام رضا(ع) داشت. این جوان دریادل در ۱۳ اسفند، در پی حمله به ناو دنا، به فیض شهادت نائل آمد و نامش در شمار شهدای این حادثه ماندگار شد. یاد و خاطره شهید «محمدامین احمدحاجی» با ایمان، عشق به اهلبیت(ع) و فداکاری در راه خدمت به میهن در یاد خانواده و مردم زنده خواهد ماند. در ادامه متن این گفتگو را میخوانید:
پسری آرام، مهربان و مسئولیتپذیر
من عصمت خاکپور مادر شهید «محمدامین احمدحاجی» هستم. پسرم از همان دوران کودکی، بچهای مهربان، آرام و خوشاخلاق بود. همیشه سعی میکرد احترام پدر و مادرش را نگه دارد و دل کسی را نشکند. اگر میدید کسی ناراحت است یا مشکلی دارد، تا جایی که میتوانست برای کمک به او قدم برمیداشت.
«محمدامین» روحیه مسئولیتپذیری داشت و وقتی وارد نیروی دریایی ارتش شد، با علاقه و احساس وظیفه به کارش ادامه داد. مأموریتهایش گاهی طولانی میشد و مدت زیادی از ما دور میماند، اما هیچوقت از سختیهای خدمت شکایت نمیکرد. دلتنگی برای ما هم وجود داشت، ولی وظیفهاش را جدی میگرفت و تلاش میکرد با روحیه خوب به خدمتش ادامه دهد.
غافلگیری شیرین در روز مادر
یکی از خاطراتی که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود، مربوط به روز مادر است. آن روز صبح، «محمدامین» کنار برادرش نشسته بود و هیچ حرفی از تبریک روز مادر نزد. با خودم فکر کردم شاید روز مادر را فراموش کرده باشد.
مدتی گذشت و او از خانه بیرون رفت. وقتی برگشت، یک دسته گل زیبا و هدیهای همراهش بود. با لبخند گفت: «میخواستم غافلگیرت کنم.»
آن لحظه خیلی خوشحال شدم. البته برای من خود هدیه اهمیت چندانی نداشت؛ چیزی که دلم را گرم میکرد، محبت و توجه پسرم بود. «محمدامین» با همین کارهای ساده، عشقش را نشان میداد. او دوست داشت دل ما را شاد کند و همین ویژگی باعث شده بود در میان اعضای خانواده و فامیل محبوبیت زیادی داشته باشد.
گرمای حضورش در خانه
«محمدامین» با خواهرش رابطه صمیمانهای داشت و همیشه حواسش به اعضای خانواده بود. وقتی از مأموریت برمیگشت، حضورش حالوهوای خانه را عوض میکرد. با اینکه به دلیل شغلش مدت زیادی از ما دور بود، هر وقت کنارمان قرار میگرفت، سعی میکرد از فرصت بودن در کنار خانواده استفاده کند.
اقوام و آشنایان هم دوستش داشتند. هر کسی گرفتاری یا مشکلی داشت، میتوانست روی کمک او حساب کند. پسرم اهل بیتفاوتی نبود و اگر کاری از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، بیشتر از همیشه قدر لحظههایی را میدانم که در کنارمان بود. آن روزها شاید تصور نمیکردم روزی برسد که همین خاطرات ساده، ارزشمندترین دارایی من از فرزندم شوند.
زیارت امام رضا(ع)، نخستین مقصد «محمدامین»
«محمدامین» عاشق امام رضا(ع) بود. هر وقت از مأموریت برمیگشت و به مشهد میآمد، دلش میخواست هرچه زودتر به حرم مطهر رضوی برود. زیارت امام رضا(ع) برایش جایگاه خاصی داشت و حتی اگر خسته بود، ترجیح میداد پیش از استراحت به زیارت برود.
آخرین باری که به مشهد آمد، خواهرش و دامادم برای استقبال از او به راهآهن رفتند. به او گفتند اول به خانه برو و استراحت کن، اما جواب داد: «هر چقدر هم خسته باشم، اول باید بروم زیارت امام رضا(ع)»
در همان دو روزی که مشهد بود، سه مرتبه به حرم رفت. این موضوع برای ما تازگی نداشت؛ چون همیشه همینطور بود و هر فرصتی پیدا میکرد، خودش را به زیارت میرساند.
بعد از شهادتش نیز اتفاقی افتاد که برای ما بسیار تأثیرگذار بود. گروهی از خادمان حرم امام رضا(ع) به منزل ما آمدند، پرچم متبرک حرم را آوردند و مراسم عزاداری برگزار کردند. حتی برخی از خادمان میگفتند نمیدانند این شهید چه رابطهای با امام رضا(ع) داشته که اینگونه دلها را به خودش جذب کرده است.
وقتی شنیدیم خادمان حرم از پیکر «محمدامین» استقبال کردهاند و او را برای زیارت بردهاند، احساس عجیبی داشتیم. برای ما که از علاقه و دلبستگی پسرمان به امام رضا(ع) خبر داشتیم، این اتفاق معنای عمیقی داشت و به خاطراتمان از عشق او به امام مهربانیها پیوند خورد.
آخرین پیام؛ «مامان، من سالمم، نگران نباش»
شب پیش از شهادت «محمدامین»، خیلی نگرانش بودم. حدود ساعت دوازده شب برایش پیام فرستادم و نوشتم که همه اعضای خانواده دلواپس هستند. دلم آرام نمیگرفت و میخواستم از حالش باخبر شوم.
چند دقیقه بعد جواب داد: «مامان، من سالمم، نگران نباش. به همه هم خبر بده. عید هم میآیم.»
این آخرین پیامی بود که از پسرم دریافت کردم. وقتی آن را فرستاد، نمیدانستم این چند کلمه قرار است برای همیشه در قلبم بماند. او میخواست نگرانی ما را برطرف کند و به ما اطمینان بدهد که حالش خوب است. ما هم منتظر بودیم تا عید برسد و دوباره او را در آغوش بگیریم.
صبح روز بعد، دخترم اخبار را دنبال میکرد. خبر حادثه ناو دنا را شنیدیم، اما چون تصور میکردیم «محمدامین» در شناور دیگری است، فکر نمیکردیم اتفاقی برای او افتاده باشد.
آن روز مشغول خانهتکانی بودیم و خانه را برای آمدنش آماده میکردیم. قرار بود برای عید به خانه برگردد و ما با شوق منتظر دیدنش بودیم.
حدود ساعت ۹:۳۰ صبح، ناگهان تعدادی از بستگان وارد خانه شدند. حضور همزمان آنها برایم عجیب بود. کمکم احساس کردم اتفاقی افتاده است. لحظاتی بعد خبر شهادت «محمدامین» را به ما دادند.
نمیتوانم آن لحظه را با کلمات توصیف کنم. خانه را برای آمدن پسرم آماده میکردیم، اما دیگر قرار نبود او مثل همیشه از راه برسد. تمام امیدم به آمدنش بود و ناگهان با خبری روبهرو شدم که باور کردنش برایم بسیار سخت بود.
خانهای که هنوز چشمانتظار اوست
بعد از شهادت «محمدامین»، محبت مردم برای ما بسیار ارزشمند بود. در مراسم تشییع و بزرگداشت او، جمعیت زیادی حضور پیدا کردند. بسیاری از مردم میگفتند احساس میکنند او را از نزدیک میشناختهاند و برایش احترام و محبت خاصی قائل هستند.
افرادی از شهرهای مختلف برای ادای احترام آمدند و مراسمهای متعددی برگزار شد. این محبتها به ما نشان داد که فرزندمان فقط متعلق به خانواده ما نبود؛ مردم نیز او را از خودشان میدانستند.
با وجود همه این محبتها، جای خالی «محمدامین» برای ما پرشدنی نیست. مادر، هر روز با خاطرات فرزندش زندگی میکند؛ با صدایش، لبخندش، مهربانیهایش و پیامهایی که از او به یادگار مانده است. گاهی یک خاطره کوچک، تمام لحظههای گذشته را دوباره زنده میکند و دلتنگی را بیشتر به دل میآورد.
اخلاص، مهمترین ویژگی فرزندم بود
اگر بخواهم یک ویژگی از «محمدامین» را به جوانان امروز معرفی کنم، آن ویژگی اخلاص اوست. پسرم اهل نمایش نبود و تلاش میکرد کارهایش را برای خدا انجام دهد. به پدر و مادر احترام میگذاشت، اهل نماز و اعتقاد بود و تا جایی که میتوانست به دیگران کمک میکرد.
دوست دارم جوانان بدانند شهدا انسانهایی دور از مردم و دستنیافتنی نبودند. آنها از میان همین خانوادهها و همین جامعه برخاستند؛ جوانانی با آرزوها، علاقهها و دلبستگیهای معمولی که با ایمان، اخلاق و احساس مسئولیت، مسیر زندگی خود را انتخاب کردند.
«محمدامین» هم مثل هر جوان دیگری آرزوهایی داشت و ما برای بازگشتش لحظهشماری میکردیم، اما تقدیر به گونهای دیگر رقم خورد. امیدوارم یاد و خاطره او و دیگر شهدا باعث شود نسل جوان بیشتر به خانواده، اخلاق، ایمان و مسئولیتپذیری اهمیت بدهد.
«محمدامین» امانتی بود که به خدا بازگرداندیم
حرف آخرم با جوانان این است که قدر پدر و مادرشان را بدانند و تا زمانی که فرصت دارند، محبتشان را به آنها نشان دهند. گاهی یک تماس کوتاه، یک احوالپرسی یا یک هدیه کوچک میتواند دل پدر و مادر را شاد کند؛ همانطور که کارهای کوچک «محمدامین» برای من خاطراتی فراموشنشدنی ساخته است.
من به شهادت پسرم افتخار میکنم، هرچند دلتنگیاش همیشه با من خواهد بود. «محمدامین» امانتی بود که خداوند به ما سپرد و دوباره به سوی خودش بازگرداند.
از خداوند میخواهم به ما صبر بدهد و همه ما را در مسیر درست و در راه ارزشهایی قرار دهد که شهدا برای آنها از جان خود گذشتند. امیدوارم بتوانیم راه شهدا را ادامه دهیم و یاد و نامشان را زنده نگه داریم.
انتهای پیام/
