دوستدار امام خمینی (ره) بود و نام فرزندش را روح الله گذاشت
به گزارش نوید شاهد اردبیل، حاجیه خانم جوادزاده میگوید: همسرم دوستدار امام (ره) بود. باهم و در کنار هم در تظاهرات ضدشاهی حضور فعالی داشتیم و به پخش اعلامیهها و سخنرانیهای حضرت امام (ره) میپرداختیم. ماموران شاهنشاهی چندین بار خانه ما را جستوجو کردند. اما اعلامیهها و نوارها را جای امنی پنهان میکردیم و نمیگذاشتیم به دست ماموران شاه برسد.

ساواکها چندین بار تهدید کرد و میگفتند بچه هایتان را خواهیم دزدید. ولی ما به خاطر امام و انقلاب از همه چیز گذشته بودیم. تا اینکه انقلاب به رهبری حضرت امام (ره) و اتحاد مردم و خواست خداوند به پیروزی رسید و ما خوشحال بودیم از اینکه در این توفیق الهی نقش کوچکی داشتیم.
بعد از پیروزی انقلاب ناآرامیهایی در شهید بود. حیدر فرزند پسری داشت که تازه به دنیا آمده بود و نام آن را روح اله گذاشته بود. ضد انقلابها اینها را تهدید میکردند که باید نام فرزندت را تغییر دهید به همین علت حیدر مجبور میشود محل اسکان خانواده اش را به محله رحیم طیار انتقال دهد.
بعد از گذشت زمان کوتاهی جنگ تحمیلی شروع شد. حیدر چهار نوبت به جنگ اعزام شد. هنگامی که برای آخرین بار میخواست به جبهه اعزام شود من مخالفت کردم و گفتم: فرزند داریم! مشکلاتمان زیاد است! تا با این حرفها مانع رفتن او شوم. او رفته بود برای خودش کارت لبیک یا خمینی گرفته بود که هر کس این کارت را میگرفت میتوانست به هر نحوی که باشد به جبهه اعزام شود. من به ستادها و مراکز سپاه سر زدم و به آنها گفتم: نمیتوانم فرزندان حیدر را نگهداری کنم. با رفتن او به جبهه مخالفت کنید.
یک شب در خواب بودم که شنیدم صدای گریه اش میآید. ناراحت و کمی عصبانی شدم و گفتم: این وقت شب چرا گریه میکنی. گفت: دلیل گریه کردنم را صبح به تو خواهم گفت.
او بیشتر شبها به خواندن نماز شب مشغول بود. خوابیدم؛ دوباره دیدم بعد از نماز صبح به گریه کردن خود ادامه میدهد. علت گریه هایش را پرسیدم.
گفت: به تو علت گریهام را میگویم. آن وقت هر کاری که میخواهی بکن حتی اگر میخواهی از من طلاق بگیری این کار را بکن! من کارت اعزامی را که تو باطل کرده بودی دوباره گرفتهام.
امشب در خواب بودم یک سید نورانی به خوابم آمد و به من گفت: چرا اینجا خوابیدهای تو باید در جبهه باشی. من گفتم خانمم نمیگذارد. گفت: خانم تو نمیداند؛ او را قانع کن. گفتم: به من کارت اعزام نمیدهند. او به من کارت داد و گفت: اقدام کن و به جبهه اعزام شو. رفتم پایش را بوسیدم و میخواستم دستش را ببوسم. آنقدر نورانی بود که نفهمیدم چه کسی است.
در عرض شش روز، او تمام کارهای عقب افتادهای که داشت انجام داد و از همه حلالیت طلبید. روز اعزام میخواست بدون اینکه از ما خداحافظی کند برود. چون نمیخواست ما را ناراحت کند. او بیست هزار تومان به خواهرش داده تا به ما بدهد. من از رفتار وی فهمیدم که میخواهد به جنگ برود. هنگامی که میخواست از درب خانه خارج شود. جلوی او را گرفتم تا مانع رفتنش شوم.
گفتم: باید از روی جنازه من رد شوی.
گفت: من دعوت شدهام باید بروم. در کوچه دخترم او را دید، از پاهایش گرفته بود و نمیگذاشت تا به جبهه برود ولی حیدر دخترش را به زور از خود جدا کرد و میگفت: بگذارید بروم که دیرم شده است.
رفت و خبر شهادتش را آوردند. بیست روز به عید مانده بود که از شهادتش باخبر شدیم. پیکرش نیامد. سیزده سال چشم به راه ماندیم و اردیبهشت سال ۱۳۷۵ پیکرش را آوردند. او به عهدی که با امامش بسته بود عمل کرد و خود را فدای دین و انقلاب و وطن کرد.
شهید حیدر قاسم زاده، دهم آبان ۱۳۲۹، در روستای آلوارس از توابع شهرستان سرعین به دنیا آمد. پدرش عبدل (فوت ۱۳۵۲) کشاورزی میکرد و مادرشام هانی (فوت ۱۳۴۶) نام داشت. تا چهارم ابتدایی درس خواند. جوشکار بود. سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و دو دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. هفتم اسفند ۱۳۶۲، با سمت تیربارچی در جزیره مجنون عراق و در عملیات خیبر به شهادت رسید. پیکرش مدتی در منطقه برجا ماند و سیام اردیبهشت ۱۳۷۵، پس از تفحص در گلزار شهدای غریبان شهرستان به خاک سپرده شد.
انتهای پیام/