آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۲۹۸
۱۰:۲۰

۱۴۰۵/۰۷/۲۵
گفت‌وگو نوید شاهد با مادر شهید پدرام اصغر مومنی؛

مادری از سنگر پرستاری، قهرمان وطن پرورش داد

عصمت سرایداری، مادری که روزگاری در سنگر پرستاری به التیام زخم‌های رزمندگان می‌پرداخت، در خانه نیز رسالت پرورش نسلی از جنس ایمان و ایثار را دنبال کرد و فرزندش را در مسیر دفاع از میهن به قهرمانی ماندگار بدل ساخت؛ روایتی از پیوند عشق مادری، تعهد پرستاری و افتخار شهادت.


به گزارش نوید شاهد البرز، روز پرستار، بهانه‌ای است برای بازخوانی قصه آدم‌هایی که سال‌ها مرهم درد دیگران بوده‌اند؛ کسانی که در لباس سپید پرستاری، با رنج و نگرانی بیماران آشنا شده‌اند و گاهی در زندگی شخصی خود نیز با دشوارترین شکل فقدان روبه‌رو شده‌اند. اما روایت بعضی از این پرستاران، با قصه‌ای دیگر گره خورده است؛ قصه مادری که در کنار مسئولیت حرفه‌ای خود، سال‌ها برای بزرگ کردن فرزندانش تلاش کرد و سرانجام، پسر نخستش را در راه خدمت از دست داد.

مصحاخبه

عصمت سرایداری، مادر شهید پدرام‌اصغر مؤمنی، سال‌ها در نیروی هوایی ارتش به‌عنوان پرستار خدمت کرده است. او از روزهایی می‌گوید که میان شیفت‌های بیمارستان، مسئولیت خانه و نگهداری از فرزندانش در رفت‌وآمد بود؛ از پسری که از همان کودکی بیش از سنش می‌فهمید، به مادرش وابستگی عمیقی داشت، هوای برادرانش را نگه می‌داشت و برای دوستان و همسایه‌ها پناهی قابل اعتماد بود. در میان خاطرات او، تصویر پسری شکل می‌گیرد که مادرش سال‌ها پس از شهادت، تازه به ابعاد ناشناخته شخصیتش پی برد؛ جوانی که لباس‌هایش همیشه مرتب بود، به نماز و دعا اهمیت می‌داد، به کودکان محله ورزش آموزش می‌داد، از بخشیدن وسایل شخصی‌اش دریغ نمی‌کرد و در آخرین روزهای حضورش در خانه، بی‌آنکه مادر بداند، برای عزیزانش خاطره‌ای ماندگار بر جای گذاشت. این روایت، قصه یک پرستار و مادر است؛ زنی که درد دیگران را از نزدیک دیده، سال‌ها از بیماران مراقبت کرده و پس از شهادت پسرش، کوشیده است با یاد او زندگی کند.

                                                           از خرم‌آباد تا روزهای پرمشغله پرستاری

عصمت سرایداری در اصل اهل لرستان است؛ در خرم‌آباد به دنیا آمده و در هفده‌سالگی ازدواج کرده است. حاصل زندگی مشترکش سه پسر است و پدرام‌، نخستین فرزند خانواده، در بیست‌وپنجم شهریور سال ۱۳۵۵ در بیمارستان خانواده تهران به دنیا آمد. وقتی صحبت به روزهای تولد پسرش می‌رسد، مادر از خاطرات شیرین و معمول آن روزها کمتر می‌گوید. نه به این دلیل که مهر مادری در زندگی‌اش کم‌رنگ بوده، بلکه چون شرایط آن سال‌ها مجال چندانی برای آسودگی و گذراندن روزهای ابتدایی مادری فراهم نمی‌کرد. او پرستار نیروی هوایی بود و تحصیلاتش را در دانشکده پزشکی نیروی هوایی گذرانده بود. همسرش نیز نظامی بود. دو شغل بیمارستانی و نظامی، شیفت‌های کاری و نبود امکانات کافی برای نگهداری از کودک، زندگی این خانواده را به برنامه‌ریزی دائمی و تحمل دشواری‌های فراوان گره زده بود. مادر شهید می‌گوید دوران بارداری و تولد پدرام برایش آسان نگذشت. در آن سال‌ها نه مهدکودک در دسترس بود و نه کسی را داشت که بتواند با خیال آسوده فرزندش را به او بسپارد. ناچار بود با همسرش شیفت‌های مخالف تنظیم کنند تا در فاصله‌ای که یکی از آن‌ها سر کار است، دیگری بتواند از کودک مراقبت کند. بااین‌حال، همین راه‌حل هم همیشه کارساز نبود. گاهی شیفت‌ها اجازه نمی‌دادند برنامه نگهداری از کودک به‌سادگی پیش برود و مادر مجبور می‌شد برای آنکه بتواند هم به وظیفه حرفه‌ای خود عمل کند و هم از پسر کوچکش مراقبت کند، راهی پیدا کند. او با یادآوری آن روزها می‌گوید: «بعد از خدا، دوست‌های خیلی خوبی داشتم. بچه‌هایشان تقریباً هم‌سن پدرام بودند و سعی می‌کردند کمکم کنند و از او نگهداری کنند.» گاهی پدرام از خانه‌ای به خانه دیگر می‌رفت تا کسی مراقبش باشد. گاهی نیز مادر ناچار می‌شد او را با خود به بیمارستان ببرد؛ جایی که برای یک پرستار، محیط کار بود، اما برای کودکی خردسال، جایی ناآشنا و پر از محدودیت. سرایداری از روزهایی می‌گوید که پسرش را در رختکن بیمارستان یا زیر صندلی سرویس پنهان می‌کرد تا بتواند به کارش برسد. این تصویر، دشواری زندگی مادری شاغل را در سال‌هایی نشان می‌دهد که امکانات مراقبت از کودک محدود بود و او باید میان مسئولیت حرفه‌ای و نیازهای فرزندش تعادل برقرار می‌کرد. این وضعیت تا حدود سه‌سالگی پدرام ادامه داشت؛ زمانی که بالاخره مهدکودکی افتتاح شد و او توانست برای مدتی از این رفت‌وآمدهای دشوار فاصله بگیرد. اما با بزرگ‌تر شدن پدرام، مسئولیت‌های تازه‌ای نیز به زندگی او اضافه شد. فاصله سنی‌اش با برادر دوم حدود دو سال و نیم بود. مادر همچنان شاغل بود و پدر نیز ساعات کاری خود را داشت؛ بنابراین پدرام، با وجود سن کم، گاهی باید مراقب برادر کوچکش می‌بود تا پدر یا مادر به خانه برسند. او هنوز کودک بود، اما شرایط زندگی کم‌کم از او کسی می‌ساخت که مسئولیت را زودتر از هم‌سالانش بشناسد.

                                               پسری که برای مادرش حکم یک دختر را داشت

پدرام در خانه به همین نام شناخته می‌شد؛ نامی که پدرش به حرمت پدر خود دوست داشت و خانواده نیز او را با آن صدا می‌کردند. بااین‌حال، مادر می‌گوید هنگام تولد، نام رضا را در گوشش خوانده بودند و در مراسم تلقین نیز این نام را به زبان آورده بودند. در خاطرات مادر، پدرام کودکی دلسوز، آرام و کم‌حرف است؛ پسری که احساساتش را کمتر به زبان می‌آورد، اما در رفتارهای روزمره، محبت خود را نشان می‌داد. سرایداری درباره او می‌گوید: «اگر خدا به من دختر نداد، تا زمانی که پدرام بود، حکم یک دختر را برای من داشت. خیلی دلسوز بود. خیلی بچه توداری بود.» او باور دارد پسرش خیلی زودتر از سن واقعی‌اش با مسائل زندگی روبه‌رو شده بود. شاید مسئولیت مراقبت از برادر کوچک‌تر و دیدن دشواری‌های کار و زندگی مادر، در شکل‌گیری این روحیه بی‌تأثیر نبود؛ هرچند مادر در مصاحبه خود از علت مشخصی برای این ویژگی سخن نمی‌گوید. آنچه در خاطراتش روشن است، این است که پدرام از کودکی، پسر بی‌تفاوتی نبود و نسبت به اطرافیانش احساس مسئولیت داشت. او کلاس اول را در قصر فیروزه تهران، محل سکونت سازمانی خانواده، گذراند و از کلاس دوم به مدرسه داریوش بینش در فلکه پنجم فردیس رفت. دوره ابتدایی و راهنمایی را ادامه داد و مدتی نیز در مدرسه شبانه نیکان، حوالی میدان استاندارد، درس خواند. اما در نوجوانی تصمیمی گرفت که پذیرفتنش برای مادر آسان نبود. پدرام می‌خواست از ادامه تحصیل فاصله بگیرد و به سراغ حرفه‌ای فنی برود؛ مسیری که خودش انتخاب کرده بود و به آن علاقه داشت. مادر در برابر این تصمیم مقاومت کرد. برایش دشوار بود بپذیرد فرزندش، با وجود توانایی‌هایی که در او می‌دید، از درس و مدرسه فاصله بگیرد. یک سال با او گفت‌وگو کرد، به مشاوره برد و حتی از مهندسی که ریاضی تدریس می‌کرد خواست با پسرش صحبت کند. مادر امیدوار بود نظر فردی بیرون از خانواده بتواند پدرام را به ادامه تحصیل ترغیب کند. اما نتیجه برخلاف انتظار او بود. آن مهندس، پس از گفت‌وگو با پدرام، مادر را به دلیل مخالفت با تصمیم فرزندش سرزنش کرد. به گفته سرایداری، آن مرد معتقد بود پدرام قدرت فکری خوبی دارد و تصمیم‌هایش برای آینده را با دقت می‌گیرد. او حتی پیش‌بینی کرده بود که چند سال بعد، اگر پدرام را در خیابان ببیند، در برابر توانایی‌هایش سر تعظیم فرود خواهد آورد. مادر سرانجام پذیرفت که پسرش راه خودش را انتخاب کند؛ هرچند هنوز هم دلش می‌خواست او تحصیلاتش را ادامه دهد. پدرام مدتی به مکانیکی رفت و بعد به تراشکاری مشغول شد. بااین‌همه، علاقه دیگری نیز از سال‌های کودکی در دلش وجود داشت؛ علاقه به لباس نظامی.

                                              رؤیای لباس نظامی و تصمیمی که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد

پدرام از کودکی به لباس نظامی علاقه داشت. مادر و پدرش هر دو لباس نظامی می‌پوشیدند و این تصویر، در ذهن کودکانه او جای خود را باز کرده بود. بعدها، همین علاقه به تصمیمی جدی تبدیل شد. وقتی امکان جذب نیرو در نیروی انتظامی فراهم شد، پدرام اعلام کرد که می‌خواهد وارد این مجموعه شود. مادر و پدرش با این انتخاب موافق نبودند. آن‌ها نگران آینده پسرشان بودند و ترجیح می‌دادند مسیر دیگری را انتخاب کند. اما پدرام بر تصمیم خود پافشاری کرد. به گفته مادر، صریح و قاطع گفته بود که چه آن‌ها بخواهند و چه نخواهند، قصد دارد به نیروی انتظامی بپیوندد.

مراحل قانونی جذب را پشت سر گذاشت. مشکلی در زانویش داشت که در مصاحبه از آن با عنوان ژنوواروم یاد شده است. پزشک وضعیت او را بررسی کرده بود و قرار بود پس از پایان دوره، زانویش تحت عمل جراحی قرار بگیرد. خانواده نیز امیدوار بودند که همه‌چیز به‌خوبی پیش برود.

سرایداری که خود و خواهرش سابقه خدمت نظامی داشتند، می‌گوید پزشک معتقد بود با توجه به شرایط پدرام، مانعی جدی برای ورودش به کار وجود ندارد. سرانجام همه مراحل انجام شد و پس از مدتی به او اطلاع دادند برای دریافت لباس و آغاز خدمت مراجعه کند. اما در آخرین مرحله، پدرام از رفتن منصرف شد. مادر احتمال می‌دهد دوستان نزدیکش او را از ادامه این مسیر منصرف کرده بودند؛ شاید به این دلیل که تصور می‌کردند ورود به نظام محدودیت‌ها و تعهدات خاص خود را دارد. پدرام نرفت، اما دیگر شرایط مثل گذشته نبود. وقفه‌ای در ادامه تحصیلش ایجاد شده بود و زمان سربازی نیز نزدیک می‌شد. خانواده تلاش کردند او را به ادامه تحصیل در مدرسه شبانه راضی کنند، اما پدرام نپذیرفت. در نهایت، با این تصور که شاید اعزامش به سربازی به این زودی انجام نشود و در فاصله آن بتواند درباره آینده‌اش دوباره تصمیم بگیرد، راهی خدمت شد. اما این انتظار کوتاه بود. همان روز که برای اعزام اقدام کرد، به او اعلام شد هفته بعد باید در ترمینال حاضر باشد. مقصد، اهواز بود.

پدرام دوره آموزشی خود را در اهواز گذراند و پس از آن به آبادان رفت. ابتدا در یگان ویژه خدمت کرد و سپس به بخش آگاهی، در حوزه کشف جرایم، منتقل شد. مادر آن روزها نمی‌دانست این انتخاب، پسرش را از خانه دور خواهد کرد و خاطراتی بر جای خواهد گذاشت که سال‌ها بعد، در روز پرستار، می‌توانند از پیوند میان خدمت، مسئولیت و دلتنگی حکایت کنند. «مامان، بسه دیگر؛ چقدر شب‌ها تنها باشیم؟» سال‌ها کار در بیمارستان، برای عصمت سرایداری تنها یک شغل نبود؛ بخشی از زندگی‌اش بود. شیفت‌های طولانی، مسئولیت بیماران و دشواری‌های مراقبت از فرزندان، روزهای او را پر می‌کرد. بااین‌حال، پدرام بیش از آنکه از نبود مادر شکایت کند، دلتنگی‌اش را در جمله‌هایی کوتاه و صمیمی نشان می‌داد. مادر به یاد می‌آورد که در سال‌های پایانی دهه ۱۳۶۰ و اوایل دهه ۱۳۷۰، خبری درباره امکان بازنشستگی برخی پرستاران با سابقه کمتر شنیده بود. وقتی به خانه آمد و موضوع را مطرح کرد، پدرام با ذوق به استقبالش رفت. سرایداری می‌گوید پسرش به او گفت: «مامان، بسه دیگر. چقدر ما شب‌ها تنها باشیم؟ دوست دارم شب‌ها پیش ما باشی.» پدر نیز بر این خواسته تأکید کرد. آن‌ها می‌خواستند مادر بیشتر در خانه بماند؛ نه از سر بی‌توجهی به اهمیت شغل او، بلکه چون جای خالی‌اش را در زندگی روزمره احساس می‌کردند. سرایداری می‌گوید برای بازنشستگی دو سال دوندگی کرد و با دشواری‌های فراوان توانست زودتر از زمانی که انتظار داشت، کار را کنار بگذارد. این تصمیم را به خواسته پدرام پیوند می‌دهد؛ پسری که دلش می‌خواست مادرش بیشتر کنار خانواده باشد. او سرانجام در خانه ماند و دو سالی را که پس از آن گذشت، از شیرین‌ترین روزهای زندگی مشترکشان می‌داند. فرصتی که پیش‌تر به دلیل شیفت‌های کاری و گرفتاری‌های روزانه کمتر نصیبشان شده بود، حالا فراهم شده بود تا مادر و پسر بیشتر کنار هم باشند. اما این آرامش، آن‌قدر که مادر آرزو داشت ادامه پیدا نکرد. پدرام به سربازی رفت. سرایداری از این دو سال با حسرتی آرام یاد می‌کند؛ گویی پس از سال‌ها تلاش برای کنار هم بودن، تازه فرصت یافته بود طعم زندگی در کنار فرزندش را بچشد که دوباره فاصله از راه رسید.

                                                          پسری که می‌خواست بیشتر کنار مادرش باشد

در خاطرات مادر، پدرام بهانه‌هایی نیز برای نزدیک ماندن به خانواده پیدا می‌کرد. گاهی با بیماری یا ناراحتی‌ای که بعدتر مشخص می‌شد جدی نیست، توجه مادر و پدرش را به خود جلب می‌کرد. سرایداری به یاد می‌آورد که روزی از مدرسه با او تماس گرفتند و گفتند پدرام درد شدید کلیه دارد. او در شیفت بیمارستان بود، اما با نگرانی خود را به مدرسه رساند و پسرش را برای بررسی به بیمارستان برد. آزمایش و تصویربرداری انجام شد، اما نشانه‌ای از مشکل جدی پیدا نشد. در خاطره دیگری، پدرام به پدر و مادرش گفته بود که دیگر چیزی نمی‌بیند و نابینا شده است. خانواده با نگرانی او را نزد چشم‌پزشک بردند. پس از معاینه، پزشک به مادر گفت به نظر می‌رسد پسرش بیش از آنکه مشکل چشمی داشته باشد، نیازمند توجه مادرانه است. پزشک عینکی با شیشه ساده برای او تجویز کرد و از مادر خواست بدون آنکه به پدرام بگوید شیشه عینک طبی نیست، اجازه دهد از آن استفاده کند. پدرام عینک را به چشم زد و به مادر گفت: «دیدید؟ الان شما را قشنگ می‌بینم.»

مادر این خاطرات را با بغض تعریف می‌کند. امروز که به گذشته نگاه می‌کند، آن‌ها را نشانه‌ای از دلتنگی پسری می‌داند که دوست داشت مادرش بیشتر در کنارش باشد. او از این موضوع گلایه نمی‌کند. برعکس، در روایتش می‌توان فهمید که امروز، حتی همان شیطنت‌های کوچک نیز برایش عزیزند؛ خاطراتی که در روزگار حضور پدرام شاید بخشی از گرفتاری‌های روزانه به نظر می‌رسیدند، اما اکنون به تکه‌هایی از زندگی تبدیل شده‌اند که دیگر تکرار نمی‌شوند. پدرام از بعدازظهرهای جمعه هم خوشش نمی‌آمد؛ به‌خصوص وقتی قرار بود مهمانی تمام شود یا خانواده از جایی به خانه برگردند. به گفته مادر، آن ساعت‌ها برایش بوی جدایی داشت. شاید برای پسری که از کودکی به حضور مادر خو گرفته بود و با وجود همه مسئولیت‌هایش هنوز دوست داشت در کنار خانواده بماند، پایان یک دورهمی هم می‌توانست نشانه‌ای از فاصله باشد.

                                                         جوانی که راه آشتی را بلد بود

سرایداری می‌گوید شناخت واقعی او از پسرش، تا اندازه‌ای پس از شهادت آغاز شد. وقتی دوستان پدرام به خانه آمدند و خاطراتشان را تعریف کردند، وقتی لباس‌ها و وسایلش را برای مادر آوردند و از مهربانی‌هایش گفتند، تازه بخش‌هایی از شخصیت او آشکار شد که مادر با وجود سال‌ها زندگی در کنار او، همه را نمی‌شناخت. او با بغض می‌گوید: «بعد از اینکه پسرم از دنیا رفت، تازه شناختمش.»

این جمله، یکی از تأثیرگذارترین بخش‌های روایت اوست. مادری که سال‌ها پسرش را بزرگ کرده بود، از کارهای روزانه، درس و مدرسه، شیطنت‌ها و دلتنگی‌هایش خبر داشت؛ اما پس از شهادت فهمید پسرش در بیرون از خانه نیز همان اندازه که برای خانواده عزیز بود، برای دوستان و همسایه‌ها اهمیت داشت. دوستانش گاهی با لباس یا وسیله‌ای به خانه می‌آمدند و از مادر اجازه می‌گرفتند آن را نگه دارند. می‌گفتند این پیراهن یا کفش را دوست داشته‌اند و پدرام آن را به آن‌ها بخشیده است. بعضی از آن‌ها نوارهایی را که دوست داشتند، از او هدیه گرفته بودند. پدرام حتی به لباس‌های پدرش هم توجه می‌کرد. اگر لباسی را می‌پسندید، آن را متناسب با اندازه خود تغییر می‌داد؛ ساسون می‌گرفت، کوچک می‌کرد و با دقت اتو می‌زد، تا جایی که به گفته مادر، لباس چنان مرتب می‌شد که انگار تازه از مغازه خریداری شده است.

او در خانه نیز اهل کمک بود. مادر می‌گوید با توجه به وسواسش در نظافت، پدرام بخش زیادی از کارهای خانه را انجام می‌داد. در فاصله میان رفتن مادر و پدر به محل کار و بازگشتشان، نه‌تنها خانه را مرتب نگه می‌داشت، بلکه مراقب برادر کوچک‌ترش نیز بود. این مسئولیت‌پذیری، در سال‌های خدمت نیز ادامه پیدا کرد. مادر تأکید می‌کند که پسرش در کارهای شخصی خود بسیار منظم بود و در دو سال خدمت، حتی یک‌بار هم لازم نشد لباس نظامی او را بشوید. خط اتوی شلوارش همیشه مرتب بود. به لباس سفید و کتانی سفید علاقه داشت و مراقب بود کفش‌هایش کثیف نشوند. مادر هنوز هم از وسایل باقی‌مانده او یاد می‌کند؛ جوراب‌هایی که خودش تا کرده بود، وسایلی که با نظم کنار هم گذاشته بود و ساکی که پس از شهادت به خانواده رسید. این وسایل، برای مادر تنها یادگارهایی از گذشته نیستند؛ هرکدام نشانی از نظم و دقت پسری‌اند که زندگی شخصی‌اش را با وسواس و استقلال اداره می‌کرد.پدرام در ارتباط با دیگران نیز روحیه‌ای آرام داشت. مادر او را جوانی بدون دعوا و درگیری توصیف می‌کند؛ کسی که میان دوستانش راه پیوند و آشتی را پیدا می‌کرد و در روابطش به دنبال ایجاد فاصله نبود. به گفته او، پدرام چنان در میان دوستان، همسایه‌ها و آشنایان جای خود را باز کرده بود که حتی سال‌ها پس از شهادتش، یادش برای بسیاری از آن‌ها زنده مانده بود.

                                           از آموزش ورزش در حیاط خانه تا مراقبت از بچه‌های محله

پدرام به ورزش علاقه داشت و مربی فول‌کنتاک بود. اما آنچه مادر از فعالیت ورزشی او تعریف می‌کند، فقط به تمرین‌های شخصی یا حضور در باشگاه محدود نمی‌شود. او متوجه شده بود بعضی از بچه‌های محله توانایی مالی رفتن به باشگاه را ندارند. برای همین، دفترچه کوچکی تهیه کرده بود و عکس و مشخصات آن‌ها را در آن ثبت می‌کرد. بعدازظهرها، از ساعت یک تا سه، بچه‌ها را به حیاط می‌آورد و به آن‌ها تمرین می‌داد.

مادر تعداد شاگردانش را حدود ده تا دوازده نفر به یاد می‌آورد؛ کودکانی که می‌توانستند بدون پرداخت هزینه باشگاه، از علاقه و تجربه او بهره‌مند شوند. این کار، در کنار دیگر رفتارهای پدرام، تصویر جوانی را کامل می‌کند که تنها به خودش فکر نمی‌کرد. او برای بچه‌های محله وقت می‌گذاشت، به شرایط خانواده‌هایشان توجه داشت و تلاش می‌کرد فرصتی را که در اختیار داشت، با دیگران تقسیم کند.

در روایت مادر، این روحیه به ورزش محدود نمی‌شود. پدرام در ارتباط با برادرانش نیز همین احساس مسئولیت را داشت. در روزهای پایانی حضورش در خانه، به دوستان برادر کوچک‌ترش سپرد که مراقب او باشند و جای برادر بزرگ‌تر را برایش خالی نگذارند.

مادر بعدها فهمید پدرام با افراد مختلفی درباره برادرش صحبت کرده و از آن‌ها خواسته است هوای او را داشته باشند. این موضوع را پس از رفتن پسرش، از زبان دوستان و آشنایان شنید.

شاید پدرام نمی‌خواست نگرانی‌هایش را با مادر در میان بگذارد؛ شاید هم نمی‌دانست که این سفارش‌ها، روزی به یکی از مهم‌ترین خاطرات مادر تبدیل خواهد شد. آنچه در روایت باقی مانده، جوانی است که حتی در آخرین روزهای حضورش در خانه نیز به فکر آینده عزیزانش بود.

                                               نماز، کتاب دعا و دلبستگی‌هایی که پنهان نمی‌ماند

مادر شهید از پدرام به‌عنوان جوانی سالم و مقید به باورهای دینی یاد می‌کند. به گفته او، پسرش در دوران سربازی به‌ندرت درباره مشکلات و شرایط خدمتش حرف می‌زد، اما برخی از رفتارهایش نشان می‌داد که نماز و دعا در زندگی او جایگاه ویژه‌ای دارد. پدرام در نه ماه نخست خدمت، به گفته مادر، به خانه مرخصی عادی نیامده بود و مرخصی‌هایش بیشتر تشویقی بود؛ مرخصی‌هایی که در پی انجام مأموریت‌ها یا عملکرد خوب در محل خدمت به او داده می‌شد. یک شب، مادر دید پسرش برای نماز صبح آن‌قدر خسته خوابیده که دلش نیامد بیدارش کند. با خود فکر کرد پس از آن همه خستگی، بگذار کمی بیشتر استراحت کند. اما وقتی پدرام از خواب بیدار شد و متوجه شد نماز صبح را از دست داده، به مادر گفت: «مامان، امروز من را از عمرم کم کردی. چرا برای نماز بیدارم نکردی؟»

سرایداری می‌گوید از شدت خستگی پسرش دلش نیامده بود او را بیدار کند، اما واکنش پدرام نشان داد که این موضوع برایش اهمیت زیادی داشته است. مادر خاطره دیگری نیز از نظم و نظافت او نقل می‌کند. پدرام هیچ‌وقت با جوراب‌های بیرون وارد خانه نمی‌شد. در حیاط جوراب‌هایش را درمی‌آورد و می‌شست، پاهایش را می‌شست و بعد به خانه می‌آمد. او حتی در محیط خدمت نیز به وسایل شخصی‌اش اهمیت می‌داد. کتاب دعا و دیگر وسایلش پس از شهادت، با همان نظم همیشگی به دست خانواده رسیدند.

سرایداری می‌گوید از نظر انجام کارهای شخصی، پسرش هیچ باری بر دوش او نمی‌گذاشت. همین استقلال، در کنار دلبستگی عمیقش به مادر، تصویری دوگانه و دوست‌داشتنی از او می‌سازد: جوانی که می‌خواست مادر بیشتر کنارش باشد، اما در عین حال، بسیاری از مسئولیت‌های خود را به‌تنهایی انجام می‌داد.

از آبادان می‌گفت برنمی‌گردم؛ اما دلیلش را نمی‌دانستیم

پدرام پس از انتقال به بخش آگاهی در آبادان، بیشتر وقت خود را صرف خدمت می‌کرد و جزئیات زیادی از فعالیت‌هایش را برای خانواده بازگو نمی‌کرد. مادر نیز ترجیح می‌داد در تصمیم‌های مربوط به خدمت او دخالت نکند. در همین دوره، یکی از همسایه‌های خانواده که اهل آبادان بود، به سرایداری پیشنهاد کرد برای جابه‌جایی پسرش اقدام کند. او نگران پدرام بود و اصرار داشت که مادر او را به تهران منتقل کند یا دست‌کم محل خدمتش را تغییر دهد.

اما سرایداری نپذیرفت. به گفته خودش، پدرام را به حضرت ابوالفضل سپرده بود و نمی‌خواست با دخالت در مسیر خدمت او، بعدها خود را بابت پیامدهای احتمالی سرزنش کند. بااین‌حال، هرچه به ماه‌های پایانی خدمت نزدیک‌تر می‌شدند، مادر بیشتر احساس می‌کرد پسرش چیزی را در دل نگه داشته است. پدرام در دیدار با خاله، عمو، دایی و همسایه‌ها جمله‌ای تکراری می‌گفت: «من از این سربازی برنمی‌گردم.» هیچ‌وقت توضیح نمی‌داد چرا چنین حرفی می‌زند. خانواده نیز نمی‌دانستند این جمله را باید جدی بگیرند یا آن را حرفی برخاسته از شرایط روحی و خستگی دوران خدمت بدانند. مادر می‌گوید حدود شش ماه به پایان خدمت پسرش مانده بود که احساس کرد شاید در محل خدمت اذیت می‌شود. برای همین، تصمیم گرفت پیگیر انتقال او شود. نامه‌های لازم را تهیه کرد و با پسرش تماس گرفت تا خبرش را بدهد. اما پدرام قبول نکرد. به مادر گفت دوست ندارد جابه‌جا شود و همان چند ماه باقی‌مانده را نیز در محل خدمت خود خواهد ماند. حتی در روزهای پایانی خدمت، زمانی که یک هفته مرخصی تشویقی داشت و به او گفته بودند برای دریافت کارت ترخیص اقدام کند، به خانه نیامد. می‌خواست کارت پایان خدمتش را بگیرد و بعد برگردد.

مادر هنوز از این تصمیم‌ها با حسرت یاد می‌کند. او نمی‌دانست چرا پدرام چنین اصراری دارد و چرا بارها گفته است که از سربازی برنمی‌گردد. آنچه می‌دانست، این بود که پسرش درباره آینده‌اش حرفی نمی‌زند و ترجیح می‌دهد تصمیم‌هایش را خودش بگیرد.

آخرین مرخصی؛ از بیست‌ودوم بهمن تا پانزدهم اسفند

آخرین باری که پدرام به خانه آمد، مرخصی تشویقی بود. از بیست‌ودوم بهمن تا پانزدهم اسفند کنار خانواده ماند؛ روزهایی که بعدها، برای مادر، معنایی متفاوت پیدا کردند. پدرام در آن مدت تلاش کرد کارهای خانه را انجام دهد. یک روز آشپزخانه را تمیز کرد و هنگام کار، سنگ روی کابینت شکست. از این اتفاق ترسید و نگران شد که پدرش ناراحت شود. برای همین، چسب تهیه کرد و سنگ را چسباند.

شاید برای هرکس دیگری، این ماجرا اتفاقی ساده در میان کارهای روزانه خانه بود؛ اما مادر امروز آن را در کنار خاطرات دیگر آن روزها به یاد می‌آورد. پسرش می‌خواست کاری انجام دهد تا پس از رفتنش، خانه مرتب بماند و خانواده از زحمت‌هایش بهره‌مند شود.

در همان روزها، پدرام از مادر خواست با او تا مدرسه برادر کوچک‌ترش، پژمان، برود. وقتی مادر پرسید برای چه می‌خواهد به مدرسه بروند، پاسخ داد که می‌خواهد ببیند برادرش چگونه از مدرسه بیرون می‌آید.

آن روز، مادر نمی‌دانست که این درخواست ساده بعدها چه معنایی پیدا خواهد کرد. پس از شهادت پدرام، دوستان برادرش به خانه آمدند و به مادر گفتند که پسرش به آن‌ها سفارش کرده است مراقب پژمان باشند. گفته بود برادرش، برادر بزرگ‌تری ندارد و آن‌ها باید برایش برادری کنند.

مادر با بغض از این خاطره یاد می‌کند. پدرام، پیش از رفتن، به دوستان برادرش سپرده بود که او را تنها نگذارند. حتی اگر خودش در کنار خانواده نبود، می‌خواست دیگران مراقب عزیزانش باشند. او در روزهای آخر، برای خانواده وقت می‌گذاشت و به نظر می‌رسید برای دیدارهایش حساب‌وکتاب دارد. مادر می‌گوید پدرام ساعت را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «مامان، چشم به هم بزنی...»

امروز، این جمله در خاطره مادر ناتمام مانده است؛ درست مثل روزهایی که قرار بود ادامه پیدا کنند، اما زندگی مسیر دیگری برایشان رقم زد.

بدرقه‌ای که برای نخستین بار از راه‌آهن آغاز شد

پانزدهم اسفند، زمان بازگشت پدرام به محل خدمت رسید. خانواده برای بدرقه او به راه‌آهن رفتند؛ دیداری که مادر از آن به‌عنوان نخستین باری یاد می‌کند که همراه خانواده، پسرش را تا کنار قطار بدرقه کردند. در ابتدا اجازه ورود به همه اعضای خانواده را نمی‌دادند. برادران پدرام گریه می‌کردند و نگهبان که ناراحتی آن‌ها را دید، اجازه داد خانواده وارد شوند.

پدرام به کنار قطار رفت و بعد برگشت تا جای خود را به برادرانش نشان دهد. مادر می‌گوید او علاقه زیادی به خواهر و دختران کوچک داشت؛ هرچند در خانواده خود سه پسر داشت، به کودکان دختر نیز محبت می‌کرد. در همان قطار، خانواده‌ای با دختربچه‌ای حدود دوساله حضور داشتند. پدرام با ذوق از زیبایی کودک برای مادرش تعریف کرد. سپس یکی از برادرانش را با خود برد و بعد دیگری را صدا زد.

مادر هنوز نمی‌داند پسرش در آن لحظات به برادرانش چه گفته بود. آن‌ها بعدها درباره حرف‌های او چیزی نگفتند، اما مادر به یاد دارد که هنگام بازگشت، اشک از چهره‌شان جاری بود.

پدرام در حد توانش به آن‌ها پول توجیبی داده بود. سپس دوباره آن‌ها را به کنار پنجره فراخواند، شیشه را پایین آورد و گفت می‌خواهد از همان‌جا نگاهشان کند.

وقتی سوت آخر قطار به صدا درآمد، پدرام با مشت به شیشه قطار کوبید. مادر نگران شد و به همسرش گفت: «وای جمشید، کاش نمی‌آمدیم. این دفعه رفتن پژمان دل من را ریخت پایین.» پدر آرامش کرد و گفت نباید به دلش بد بیاورد. اما آن صحنه برای مادر در حافظه ماند؛ آخرین بدرقه‌ای که پدرام در آن، با خانواده خداحافظی کرد و رفت. مادر نمی‌دانست آن روز، آغاز شمارش روزهایی است که تا خبر بازگشت پسرش فاصله دارد؛ بازگشتی که قرار نبود شبیه هیچ‌یک از بازگشت‌های پیشین باشد.

تماس هجدهم فروردین؛ «مامان، شنبه تهرانم»

پس از رفتن پدرام، خانواده منتظر پایان خدمت و بازگشت او بودند. در هجدهم فروردین، غروب بود که پدرام با خانه تماس گرفت. به مادر گفت: «مامان، من شنبه تهرانم. تصفیه‌ام را هم کرده‌ام. به هیچ‌کس نگو؛ می‌خواهم سورپرایز شوند، مخصوصاً بابا.»

این خبر برای مادر، نوید دیداری شیرین بود. پسرش قرار بود برگردد و می‌خواست خانواده را غافلگیر کند. او نمی‌دانست این تماس، آخرین گفت‌وگوی تلفنی او با پسرش خواهد بود. مادر از آن شب چنین یاد می‌کند که همسرش پس از بازگشت از کار، درباره فروش ماشین صحبت کرده بود. خودرو را قولنامه کرده بودند و پدرام از این ماجرا خبر داشت. پدر در همان شب گفته بود: «هیچ می‌دانی وقتی آدم ماشینش را می‌فروشد، انگار بچه‌اش را از دست می‌دهد؟»

این جمله، در کنار خبر بازگشت پدرام، بعدها برای مادر معنایی سنگین پیدا کرد؛ جمله‌ای که در زمان گفته‌شدن، شاید تنها اشاره‌ای به دلبستگی پدر به ماشینش بود، اما پس از آنچه اتفاق افتاد، در حافظه مادر به یادگاری دیگری از آخرین شب‌ها تبدیل شد. چهارشنبه، ساعت ده و بیست دقیقه شب، تلفن خانه به صدا درآمد. پدرام قرار بود شنبه به تهران برسد، اما خبری که به خانواده دادند، خبر تصادف او بود. سرایداری، به دلیل سال‌ها فعالیت در محیط بیمارستان و تجربه کاری، به زمان اطلاع‌رسانی درباره تصادف‌ها آشنا بود. برای همین، وقتی خبر را شنید، باور نکرد. می‌دانست معمولاً خبر چنین اتفاق‌هایی را شبانه به خانواده نمی‌دهند و تصور می‌کرد شاید اشتباهی رخ داده باشد.

او بارها تماس گرفت و خواست صدای پسرش را بشنود. مسئولان محل خدمت به او گفتند پدرام برای مأموریتی سری رفته است و نمی‌توانند محل حضورش را اعلام کنند. مادر می‌دانست که نام پدرام در محل خدمتش شناخته‌شده است. بعدها از زبان خانواده شنید که همکاران و مردم بومی آبادان تا چه اندازه به او علاقه داشتند. بااین‌حال، آن شب هیچ خبری که بتواند نگرانی‌اش را برطرف کند، به دستش نرسید. تا ساعت سه بامداد بیدار ماند. سپس وضو گرفت، نماز خواند و قرآن را برداشت. رو به قبله از خدا خواست اگر صلاح می‌داند، حقیقت را به او نشان دهد.

مادر می‌گوید قرآن را گشود و پاسخ را به‌گونه‌ای دریافت کرد که آن را نشانه‌ای از رفتن پسرش دانست. همسرش را صدا زد و گفت: «بلند شو، پدرام مرده.»

پدر از شنیدن این حرف عصبانی شد و نپذیرفت که چنین اتفاقی افتاده باشد. اما مادر که سال‌ها در بیمارستان کار کرده بود، در آن لحظات میان امید و هراس گرفتار شده بود؛ امید به اینکه خبر اشتباه باشد و هراس از اینکه همان اتفاقی افتاده باشد که در دلش احساس می‌کرد. صبح روز بعد، وقتی با محل خدمت پسرش تماس گرفت و گفت مادر پدرام است، واکنش فردی که پشت خط بود، نگرانی او را بیشتر کرد. به گفته مادر، آن فرد با شنیدن نامش گفت: «وای، مامان پدرام!» سپس گوشی را به فرمانده داد.

فرمانده پس از صحبت با او، گفت که به دلیل آشنایی مادر با فضای نظامی و بیمارستانی، می‌تواند راحت‌تر با او صحبت کند. بعد جمله‌ای را بر زبان آورد که مادر دیگر چیزی از ادامه آن نشنید: «انا لله و انا الیه راجعون.» خبر شهادت پدرام به خانواده رسیده بود.

پسرم رفت؛ اما دستش هنوز به دعا بود

مادر در میان خاطرات تلخ آن روز، از نشانه‌ای یاد می‌کند که پس از شهادت پدرام به او رسید؛ تسبیح یا دعایی که پسرش هنگام حادثه همراه داشت و به گفته خانواده، محکم در دست گرفته بود.

او می‌گوید برادرش همراه همسرش برای آوردن پیکر پدرام رفته بود. خانواده شنیدند که پیکر او را در حالی پیدا کرده‌اند که هنوز دستش به آن یادگار معنوی بسته بوده است. فرمانده پدرام آن را از دستش بیرون آورده و برای مادر فرستاده بود.

این یادگار، برای مادری که سال‌ها درباره نظم شخصی و دلبستگی پسرش به نماز و دعا حرف زده بود، معنایی ویژه داشت. پدرام در زندگی روزمره‌اش به باورهای دینی پایبند بود و کتاب دعا را نیز همراه داشت؛ حالا، پس از رفتنش، همین یادگار به دست مادر رسیده بود.

درباره چگونگی دقیق حادثه، سرایداری می‌گوید خودش در محل حضور نداشته و جزئیات را از مدارک و گفته‌های خانواده شنیده است. در برگه‌ای که به خانواده داده بودند، آمده بود پدرام ساعت ده و بیست دقیقه شب، هنگام انجام وظیفه، از یگان خارج شده و حدود بیست دقیقه بعد، فردی ناشناس سراغ او را گرفته بود.

مادر از روایت‌های مختلفی که درباره محل و چگونگی حادثه شنیده، سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که همه جزئیات برایش روشن نبوده است. آنچه می‌داند، این است که پسرش در خارج از محل خدمت دچار حادثه شد و سرانجام جان خود را از دست داد.

او از صدماتی که بر پیکر پسرش دیده بود نیز یاد می‌کند؛ نشانه‌هایی که با توجه به سابقه پرستاری‌اش، برایش قابل فهم بود و رنج او را دوچندان می‌کرد. پیکر پدرام از آبادان به تهران منتقل شد. ابتدا او را به بهشت سکینه بردند و سپس برای تشییع به محل آوردند. سرانجام در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. تاریخ شهادتش بیستم فروردین ثبت شد، اما به دلیل انتقال پیکر و انجام مراسم، خاک‌سپاری در بیست‌وسوم فروردین صورت گرفت. مادر در این بخش از روایت، از جزئیات حادثه کمتر می‌گوید و بیشتر از سنگینی فقدان حرف می‌زند؛ فقدان پسری که قرار بود شنبه به خانه برسد، خانواده را غافلگیر کند و دوباره در کنار مادر بنشیند، اما خبر رفتنش زودتر از خودش به خانه رسید.

تاج‌گل‌های آبادان و مردمی که پدرام را می‌شناختند

پس از شهادت پدرام، خانواده با نشانه‌هایی از محبوبیت او روبه‌رو شدند که پیش از آن از گستردگی‌اش خبر نداشتند. مادر می‌گوید برادرش که برای آوردن پیکر به آبادان رفته بود، از حضور خانواده‌های بومی و تاج‌گل‌های فراوان در فرودگاه تعریف کرده بود. به گفته او، مردم منطقه برای بدرقه پدرام آمده بودند و تعداد تاج‌گل‌ها به‌اندازه‌ای بود که مسئولان حمل‌ونقل هوایی درباره امکان جابه‌جایی همه آن‌ها محدودیت‌هایی مطرح کرده بودند. این استقبال برای خانواده، جلوه دیگری از شخصیت پدرام را آشکار کرد. او در خانه، پسری کم‌حرف بود که درباره مسائل کاری‌اش توضیح زیادی نمی‌داد. اما در محل خدمت، ارتباط‌هایی ساخته بود که پس از رفتنش نیز از یاد نرفتند.

مادر پیش‌تر از دوستانی گفته بود که برای پس گرفتن اجازه نگهداری از لباس‌ها و وسایل پدرام به خانه می‌آمدند؛ کسانی که از مهربانی او خاطره داشتند و می‌خواستند یادگاری‌ای از او نزد خود نگه دارند. حالا، در آبادان نیز همین تصویر تکرار می‌شد. مردمی که شاید خانواده پدرام را از نزدیک نمی‌شناختند، برای بدرقه او آمده بودند. همکارانش نیز از او به نیکی یاد می‌کردند. سرایداری می‌گوید پس از شهادت، هرچه بیشتر درباره پسرش شنید، بیشتر احساس کرد که بخش‌هایی از شخصیت او در سکوت زندگی روزمره پنهان مانده بود. او سال‌ها مادر پدرام بود، اما تازه پس از رفتن او از عمق محبت‌هایی باخبر شد که در دل دیگران کاشته بود.

«من سه تا پسر دارم»

در بخشی از گفت‌وگو، وقتی از مادر پرسیده می‌شود چند فرزند دارد، پاسخ می‌دهد: «سه تا داشتم و دارم.» این جمله کوتاه، بیش از هر توضیح دیگری، رابطه او را با پسر شهیدش نشان می‌دهد. پدرام از نظر جسمی در میان خانواده نیست، اما در ذهن و زندگی مادر همچنان حضور دارد؛ حضوری که با خاطره‌ها، وسایل باقی‌مانده، خواب‌هایی که دیگران از او دیده‌اند و حتی صدای خیالی او در خانه زنده می‌ماند.

سرایداری می‌گوید در سال‌های نخست پس از شهادت، گاهی احساس می‌کرد پسرش از کنار او می‌گذرد و به اتاقش می‌رود. اتاق پدرام مرتب بود و مادر هنوز آن را با خاطره‌های او پیوند می‌داد. در خاطره‌ای دیگر، می‌گوید صدای در را شنیده و گمان کرده پسرش سرش را داخل آورده و او را صدا زده است: «مامان، مامان... خانومی!» با شنیدن این صدا، به سمت تراس رفته، اما کسی را ندیده است.

مادر از این تجربه‌ها با احساسی آمیخته به دلتنگی یاد می‌کند. برای او، «خانومی» تنها یک خطاب صمیمانه نیست؛ صدایی است که از روزهای حضور پدرام به یاد مانده و هنوز با شنیدن آن، تصویر پسرش در ذهنش زنده می‌شود. او از خواب‌هایی هم می‌گوید که دیگران درباره پدرام دیده‌اند. به گفته سرایداری، در بسیاری از این خواب‌ها، پسرش با لباس عربی یا تسبیح دیده شده و گاهی با عجله گفته است باید برود و وقت ندارد.

این خواب‌ها، بخشی از تجربه شخصی مادر و اطرافیان اوست؛ خاطراتی که برایشان تسلی‌بخش بوده‌اند و در سال‌های پس از شهادت، به شیوه‌ای برای حفظ پیوند عاطفی با پدرام تبدیل شده‌اند. مادر همچنین به علاقه پسرش به هیئت‌های مذهبی اشاره می‌کند. پدرام در روزهای محرم، زمان زیادی را در هیئت می‌گذراند. به گفته او، صدای زیبایی داشت، خوب می‌خواند و طبل می‌زد. گاهی حتی شب‌ها در هیئت می‌ماند و خانواده در آن دهه کمتر او را می‌دیدند.

سرایداری از خواب یکی از آشنایان مذهبی خانواده نیز یاد می‌کند که در آن، پدرام را در میان دسته عزاداری بزرگی دیده بود. در آن خواب، نام علی‌اکبر برای او مطرح شده بود؛ موضوعی که با توجه به دلبستگی خانواده به نام رضا و اتفاق افتادن شهادت در ماه محرم، برای مادر معنایی عاطفی پیدا کرده است.

این خاطرات، برای او راهی هستند تا حضور پسرش را در زندگی امروز خود حفظ کند؛ نه به‌عنوان جایگزینی برای فقدان، بلکه به‌عنوان ادامه رابطه‌ای که با رفتن او پایان نیافته است.

پرستاری از دیگران و دلتنگی برای یک فرزند

روز پرستار، فرصتی است برای بازخوانی زندگی عصمت سرایداری از زاویه‌ای دیگر. او سال‌ها در بیمارستان کار کرده و با رنج بیماران، نگرانی خانواده‌ها و دشواری مراقبت از انسان‌هایی روبه‌رو بوده که در لحظه‌های حساس زندگی به کمک دیگران نیاز دارند.

در کنار این مسئولیت، او مادر سه فرزند نیز بود؛ مادری که برای نگهداری از پسر نخستش، گاهی او را با خود به بیمارستان می‌برد، گاهی به کمک دوستانش تکیه می‌کرد و سرانجام، به خواسته او از کار کناره گرفت تا بیشتر در خانه باشد. سال‌ها بعد، همین مادر با فقدان فرزندش روبه‌رو شد؛ تجربه‌ای که با هیچ‌یک از مسئولیت‌های حرفه‌ای او قابل مقایسه نبود.

می‌گوید: «بعد از خدا، ناشکری نمی‌کنم؛ راضی‌ام به رضای خدا.» او باور دارد خدا پدرام را به او داده بود و سپس او را از خانواده گرفته است. گاهی با حسرت می‌گوید شاید پسرش آن‌قدر عزیز بوده که ماندنش در این دنیا سهم دیگری شده است. این سخنان، بیان باور و برداشت شخصی مادری است که در تلاش است با فقدان کنار بیاید، بی‌آنکه پیوند خود را با فرزندش انکار کند.

سرایداری از دیدن جوانانی که هم‌سن پدرام هستند، احساس آرامش می‌کند. وقتی می‌شنود یکی از آن‌ها ازدواج کرده یا صاحب فرزند شده است، خوشحال می‌شود. برای او، زندگی ادامه دارد و هر جوانی که آینده‌ای پیش رو دارد، یادآور بخشی از آرزوهایی است که پسرش دیگر فرصت تحققشان را پیدا نکرد.

او می‌گوید دیدن سربازان و جوانان، آرامش‌بخش است و به وجود پسرش افتخار می‌کند. این افتخار، درد فقدان را از میان نمی‌برد، اما به او امکان می‌دهد خاطره پدرام را در زندگی دیگران نیز جست‌وجو کند.

روز پرستار؛ روایت مادری که هنوز مراقب است

در پایان این روایت، آنچه از زندگی عصمت سرایداری باقی می‌ماند، فقط خاطره یک پرستار بازنشسته یا مادر شهید نیست. تصویر زنی است که در سال‌های جوانی، با وجود شیفت‌های سخت و مسئولیت‌های متعدد، برای مراقبت از فرزندش راه‌های دشوار را انتخاب کرد؛ زنی که وقتی پسرش از تنهایی شب‌ها گفت، برای ماندن در خانه تلاش کرد و دو سال شیرین را در کنار او گذراند؛ و مادری که پس از شهادت نیز کوشیده است با یاد پسرش زندگی کند.

پدرام‌ اصغرمؤمنی، در خاطرات مادر، جوانی است که نظم را در لباس و زندگی شخصی رعایت می‌کرد، به نماز و دعا پایبند بود، برای بچه‌های محله وقت می‌گذاشت، از بخشیدن وسایلش دریغ نمی‌کرد و در آخرین روزهای حضورش در خانه، به فکر برادران و عزیزانش بود.

او پیش از رفتن، آشپزخانه را تمیز کرد، به مدرسه برادرش رفت، دوستان او را به مراقبت از وی سفارش کرد و در ایستگاه راه‌آهن، از پشت شیشه قطار به خانواده نگاه کرد. این صحنه‌ها، امروز برای مادر به نشانه‌هایی از آخرین روزهای حضور پسرش تبدیل شده‌اند؛ روزهایی که در زمان خود عادی به نظر می‌رسیدند، اما بعدها ارزش و معنای دیگری پیدا کردند.

عصمت سرایداری، پرستاری است که سال‌ها به مراقبت از بیماران مشغول بود و در خانه نیز برای فرزندانش پناه و تکیه‌گاه به شمار می‌رفت. اما پس از شهادت پدرام، خودش نیز به نوع دیگری از مراقبت نیاز داشت؛ مراقبت از خاطره‌ها، از یادگاری‌ها و از پیوندی که با رفتن فرزندش قطع نشد.

او هنوز اتاق پسرش را به یاد دارد، هنوز صدای «خانومی» در خاطراتش زنده است و هنوز وقتی جوانی هم‌سن پدرام را می‌بیند، احساس می‌کند چیزی از حضور پسرش در جهان باقی مانده است.

روز پرستار، بهانه‌ای برای تجلیل از کسانی است که با صبر و مسئولیت، مرهم درد دیگران می‌شوند. اما روایت این مادر یادآوری می‌کند که پشت لباس سپید پرستاری، گاهی قلب مادری قرار دارد که سال‌ها برای زندگی دیگران تلاش کرده و در زندگی شخصی خود نیز با یکی از عمیق‌ترین رنج‌های انسانی روبه‌رو شده است.

عصمت سرایداری، امروز با همه دلتنگی‌هایش، همچنان از پسرش با افتخار یاد می‌کند. او از جوانانی که راه زندگی را ادامه می‌دهند، خوشحال می‌شود و در دیدن سربازان، بخشی از آرامش خود را پیدا می‌کند.

شاید همین جمله او، بهترین پایان برای این روایت باشد: «من با دیدن شماها و جوان‌ها، به وجود بچه‌ام افتخار می‌کنم.»

مادری که روزگاری میان شیفت‌های بیمارستان و مسئولیت‌های خانه در رفت‌وآمد بود، امروز در روز پرستار، از فرزندی می‌گوید که هنوز در خاطراتش زنده است؛ پسری که رفت، اما مهرش در دل مادر، دوستانش و کسانی که او را می‌شناختند، باقی ماند.

یاد شهید پدرام‌اصغر مؤمنی گرامی و روز پرستار بر همه پرستاران فداکار، به‌ویژه مادرانی که در کنار مسئولیت حرفه‌ای، بار سنگین مادری و داغ فرزند را نیز بر دوش کشیده‌اند، مبارک باد.

گفت‌وگو از اباذری

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه