چهارشنبه, ۰۸ اسفند ۱۴۰۳ ساعت ۱۱:۰۹
هم‌رزم شهید «عبدالمحمد محمدخانی» نقل می‌کند: «محمدخانی نامه داشت. گفت: خانمم خواب خوبی برای من دیده. و خواند: خواب دیدم که عملیات شد. عملیات در آب بود. شما سوار قایق بودید. قایق شما گیر کرد. دیدم که دو کبوتر از قایق شما به طرف آسمان پرواز کردند.»

به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید عبدالمحمد محمدخانی» یازدهم اسفندماه ۱۳۴۰ در شهرستان سمنان دیده به جهان گشود. پدرش غلامحسین و مادرش هاجرخاتون نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و یکم اسفندماه ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در امامزاده یحیای زادگاهش واقع است.

همسرم نحوه شهادتم را برایم تعریف کرد!

نمی‌خوام پایبند اینجا بشم!

سیزده چهارده شهید آورده بودند و رفته بودیم تشییع جنازه. حسرت می‌خورد که: «خوش به حالشون!» و هی می‌گفت: «ای کاش من جای اونا بودم!» گفتم: «تازه یک ماهه که ازدواج کرده‌ایم اون وقت تو ...» و بغض کردم. گفت: «اگه الان نرم و بعد بچه‌ام به دنیا بیاد» آهی کشید و ادامه داد: «اونوقت خیلی پایبند اینجا می‌شم.»

(به نقل از همسر شهید)

آرزو داشت که بچه را ببیند

خیلی آرزو داشت که بچه را ببیند. لباس‌های بچه را که آماده کرده بودم، هی نگاه می‌کرد و می‌گفت: «کِی می‌شه ببینمش؟» دفعه آخری که می‌رفت فقط گفت: «خوب تربیتش کن!» شش ماه بعد از شهادتش بچه به دنیا آمد.

(به نقل از همسر شهید)

نحوه شهادت در نامه‌ای به شهید 

با کادر گردان امام موسی‌بن‌جعفر(ع) در کانکس نشسته بودیم. قبل از عملیات بدر توی مقر، پیک گردان آمد و چند تا نامه آورد. محمدخانی نامه داشت. نامه را که خواند با صدای بلند خندید. ناصر ترحمی گفت: «چرا خندیدی؟» محمدخانی گفت: «نامه خانوادگیه. مربوط به خودمه.»

همه گفتیم: «فقط علت خندیدنت رو بگو.» اصرار که کردیم گفت: «خانمم خواب خوبی برای من دیده» و خواند: «خواب دیدم که عملیات شد. عملیات در آب بود. شما سوار قایق بودید. قایق شما گیر کرد. دیدم که دو کبوتر از قایق شما به طرف آسمان پرواز کردند.»

همه به همدیگر نگاه می‌کردیم. هیچ‌کس نمی‌دانست عملیات درچه منطقه‌ای و با چه مشخصاتی خواهد بود. عملیات بدر که آبی-خاکی بود همین صحنه را به چشم خود دیدیم. قایق گیر کرد، رو به روی سنگر کمین بعثی‌ها. محمدخانی تیر خورد و افتاد توی آب. ناصر ترحمی و چند نفر دیگر پیکرش را گرفتند و گذاشتند توی قایق که ناصر هم تیر خورد.

(به نقل از هم‌رزم شهید، داوود دوست‌محمدی)

یادگاری که برای همسرش گذاشت

عبدالمحمد تسبیح زیبا و قیمتی داشت.‌ می‌گفتم: «بده به من یک خط برم.» با اینکه می‌دانست اگر به من بدهد تا مدتی بهش برنمی‌گردانم، باز هم تسبیح را به من می‌داد. شب قبل از رفتن به عملیات بدر بود که رفتم پیشش. تسبیح را گرفت سمت من و گفت: «بگیر یک خط برو!»

نگاهی به چهره‌اش کردم. حال دیگری داشت. نامه‌ای از خانمش رسیده بود و خوابی که دیده بود را برایش تعریف کرد. گفتم: «بگذارش کنار وصیت‌نامه‌ات. باشه یادگاری برای خانمت.» لبخند زد و گفت: «پس تو هم متوجه شدی؟» گفتم: «خب معلومه.» گفت: «حق با توئه. بهتره بفرستمش برای خانمم. باشه یادگاری من.»

(به نقل از هم‌رزم شهید، محمد سمندی)

 

انتهای متن/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده