همیشه می‌گفت: «تو خیلی خوشبختی، همسر شهیدی»
گفت‌وگو با همسر شهید محمد قائم‌پناه؛

همیشه می‌گفت: «تو خیلی خوشبختی، همسر شهیدی»

روایتی از 10 سال زندگی عاشقانه؛ وقتی محمد از «فردای نبودن» می‌گفت و همسرش در سکوتِ دو ماهِ پایانی، بوی شهادت را حس می‌کرد. این گفت‌وگو، مرور خاطرات همسر شهید «محمد قائم‌پناه» از مردی است که آرزوی شهادت را در گوش فرزندانش زمزمه می‌کرد.
پای مادرش را می‌بوسید و در ظهر نیایش به آسمان پر کشید

پای مادرش را می‌بوسید و در ظهر نیایش به آسمان پر کشید

شهید دکتر میثم معمر، استاد جوان دانشگاه و پاسدار مخلص ولایت، سال‌ها مشق ادب و بندگی کرد تا سرانجام در ظهر اقامه نماز به آرزوی دیرینه‌اش رسید. پدر این شهید والامقام در گفت‌وگویی صمیمانه با نوید شاهد روایت می‌کند که میثم چگونه از دوران کودکی مسیر شهادت را برگزید، هرگز پیش از والدینش گام برنداشت و در گمنامی محض، دستگیر نیازمندان و محرومان جامعه شد.
«داود همیشه می‌گفت عاقبت‌بخیری من در شهادت است»
گفت‌وگو با همسر شهید داود زندیه:

«داود همیشه می‌گفت عاقبت‌بخیری من در شهادت است»

همسر شهید سرهنگ پاسدار داود زندیه از مردی روایت می‌کند که شهادت، آرزویی گذرا برایش نبود؛ مقصدی بود که سال‌ها با ایمان و یقین به سوی آن قدم برداشت. هاجر روشنگر از ساده‌زیستی، معنویت و دلبستگی همسرش به راه پدر و عموی شهیدش می‌گوید؛ از مردی که بارها از شهادت سخن گفت و در روزهای پایانی زندگی، گویی از آمدن وعده‌ای که سال‌ها در انتظارش بود، خبر داشت.
همان شب خواب دیدم رضا زخمی شده است
گفت‌وگو با مادر شهید محمدرضا کریمیان؛

همان شب خواب دیدم رضا زخمی شده است

مادر شهید محمدرضا کریمیان هنوز لحظه‌های رفتن پسرش را با جزئیات به یاد دارد؛ از روزهایی که محمدرضا در خانه‌ای ساده در قلمستان بزرگ شد تا زمانی که در نوجوانی راهی جبهه شد. خودش می‌گوید وقتی خبر شهادت رضا را شنید، برای لحظه‌ای همه‌چیز برایش تیره و تار شد، اما یاد حضرت امام حسین(ع) آرامشی عجیب در دلش نشاند؛ آرامشی که به او توان داد پیکر فرزندش را بدرقه کند و پس از آن نیز در پشت جبهه، در کنار رزمندگان بماند.
کارمند دادگاه انقلاب بود، اما دلش در جبهه بود
گفت‌وگو نوید شاهد البرز با پدر شهید غلامرضا زارع‌هرفته:

کارمند دادگاه انقلاب بود، اما دلش در جبهه بود

«غلامرضا کارمند دادگاه انقلاب تهران بود و آنجا خیلی دوستش داشتند، اما دلش با جبهه بود. هر کاری کردند بماند، قبول نکرد. می‌گفت برای حقوق و مقام نمی‌روم؛ برای دین اسلام، قرآن و وطنم می‌روم. آخر سر هم رضایت من را گرفت و رفت؛ چند هفته بیشتر نگذشت که خبر شهادتش را آوردند.»
آزادگی از پشت میله‌ها آغاز شد؛ وظیفه امروز ما روایت‌گری است
گفت‌وگوی نوید شاهد البرز با معاون بنیاد شهید و امور ایثارگران البرز:

آزادگی از پشت میله‌ها آغاز شد؛ وظیفه امروز ما روایت‌گری است

معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان البرز در گفت‌وگو با خبرنگار نوید شاهد با گرامی‌داشت سالروز آزادسازی آزادگان گفت: آزادگان سرمایه‌های فرهنگی کشورند و پیام آنان برای امروز، حفظ امید، اخلاق و کرامت در سختی‌هاست. محمدیان با اشاره به شهدای غریب در اسارت افزود: همه اسیران به میهن بازنگشتند و باید مظلومیت آن شهدا و صبر خانواده‌ها در روایت‌های ماندگار ثبت و تبیین شود.
مدیرکل بنیاد شهید البرز: آزادگان در اسارت ماندند، اما ایران و عزت ایرانی را به اسارت ندادند

مدیرکل بنیاد شهید البرز: آزادگان در اسارت ماندند، اما ایران و عزت ایرانی را به اسارت ندادند

امیرحسین دانش‌کهن، مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان البرز در گفت‌وگویی با «نوید شاهد البرز» از صبر و پایداری آزادگان، نقش خانواده‌های آنان و ضرورت انتقال این میراث ارزشمند به نسل امروز سخن گفت و تأکید کرد: آزادگان، روایت زنده ملتی هستند که در سخت‌ترین شرایط، تسلیم نشد و سربلند ماند.
معلمی در بند؛ چگونه کتاب و سواد، اسارت را به کلاس درس تبدیل کرد
گفت‌وگوی نوید شاهد با آزاده و جانباز محمود کوه‌فلاح:

معلمی در بند؛ چگونه کتاب و سواد، اسارت را به کلاس درس تبدیل کرد

«اسارت برای ما فقط سیم‌خاردار و جیره غذایی کم نبود؛ میدانی بود برای ایستادگی روح». محمد کوه‌فلاح، آزاده سرافراز ساوجبلاغی، از روزهایی می‌گوید که در اوج خفقان و شکنجه‌های اردوگاه‌های رژیم بعث، هم‌رزمانش با آموزشِ خواندن و نوشتن و کتاب‌خوانی، بذر امید و آگاهی را در تاریک‌ترین روزها زنده نگه داشتند.
هفده شبانه‌روز قدم به قدم تا جهنم؛ روایتی از اسارت در تنگه قاسم‌لو
مصاحبه نوید شاهد با آزاده جانباز سیدبهروز اکبر رضویان:

هفده شبانه‌روز قدم به قدم تا جهنم؛ روایتی از اسارت در تنگه قاسم‌لو

آزاده و جانباز سرافراز، سید بهروز اکبر رضویان، از روزهایی می‌گوید که در کمین‌گاه تنگه قاسم‌لو، ۱۲۰ همرزمش به خاک و خون کشیده شدند. او از هفده شبانه‌روز پیاده‌روی تا اردوگاه می‌گوید؛ از رنج بیگاری و زبان‌هایی که از تشنگی ترک می‌خورد، اما امید به آزادی خرمشهر، آن‌ها را زنده نگه می‌داشت.
برادرم آرزوی پوشیدن پیراهن تیم ملی را داشت، اما لباس شهادت بر تن کرد
گفت‌‌وگو نوید شاهد با خواهر شهید والامقام «ابوالفضل حبیبی شیخ‌احمد»:

برادرم آرزوی پوشیدن پیراهن تیم ملی را داشت، اما لباس شهادت بر تن کرد

ابوالفضل حبیبی شیخ‌احمد از کودکی عاشق فوتبال بود و آرزوی پوشیدن پیراهن تیم ملی ایران را در سر داشت؛ جوانی که از زمین‌های خاکی کرج آغاز کرد و با استعداد و پشتکار، رؤیای بزرگی برای آینده‌اش ساخت. اما سرنوشت، مسیر دیگری برای او رقم زد. در میانه مرخصی و همزمان با آغاز جنگ رمضان، با وجود نگرانی خانواده و دشواری رفت‌وآمد، گفت: «من باید بروم.» خواهر شهید در این روایت از برادری می‌گوید که فوتبال را دوست داشت، اما عشق به وطن و احساس مسئولیت، او را به میدان دفاع کشاند؛ جایی که سرانجام لباس شهادت بر تن کرد.
بعدی 1 2 3 4 5 قبلی