نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

لحظات بیخودى

لحظات بیخودى

در يكى از همين روزها كه فقط من و او در خانه بوديم با اينكه خيلى كم از حالات روحى و عرفانى خود، حتى براى من كه شريك زندگيش بودم تعريف می كرد: به من گفت در دعاى كميل هفته قبل در دانشگاه تهران حال معنوى عجيبى به من دست داد، به طورى كه از شدت گريه در وسط دعا بیهوش شدم و هيچ چيز نفهميدم...
بوى پيراهن يوسف

بوى پيراهن يوسف

در آن چمدان پارچه اى وجود دارد. آن را بردار و به چشم عليرضا بكش. چشم درد او خوب مى شود. در اين حالت تا سه بار پارچه اي كه بر آن عكس سه طاووس بود در نظرم آمد و غيب شد. پس از اين خواب به خود گفتم: به اين خواب ها نمى شود اكتفا كرد. اين در حالى بود كه نگرانى من از جهت چشم درد عليرضا و خونى كه از آن مى آمد روز به روز بيشتر و بيشتر مى شد...
آگاه از غيب

آگاه از غيب

چند ماه بعد عمليات والفجر هشت آغاز شد. من در منطقه شيميايى شدم و به اورژانس فرستاده شدم. در اورژانس بچه هايى را كه حسين يكى يكى به آنها اشاره كرده بود، ديدم. آنها به دليل مجروحيت شيميايى و بر اثر اصابت يك راكت شيميايى به سنگرشان به اورژانس آورده شده بودند.
معراج روحانى

معراج روحانى

حاجى مى گويد چون بچه ها لباس غواصى داشته اند، احتمال اسارتشان زياد است. لذا ما بايد زود قرارگاه مركزى را خبر كنيم. پرسيدم: میخواهى چه كار كنى؟ گفت: هيچى من به قرارگاه خبر نمى دهم. گفتم: حاجى ناراحت مى شود. گفت: من امشب تكليف لشكر و اين دو نفر را روشن میكنم و فردا مى گويم براى آنها چه اتفاقى افتاده است...
چشم باطن

چشم باطن

برگشتم و داخل اتاق را نگاه كردم. ديدم حسين روى تخت خوابيده است، در حالى كه به دليل سوختگى صورت، چشمهايش را باندپيچى كرده بودند. وقتى ديدم چشمهايش را بسته اند، تعجب كردم كه با چشم بسته چطور مرا كه از كنار اتاقش رد مى شدم ديد و صدا كرد.
رؤياى صادقه

رؤياى صادقه

نگهبان هم سرجايش رفت و خوابيد به اين اميد كه من بيدار شده ام و سر پُستم میروم ولى من دوباره به خواب رفتم. دقايقى بعد يكدفعه از خواب پريدم و به ساعتم نگاه كردم. ديدم بيست و پنج دقيقه از پست من گذشته است. با عجله خود را به ميله رساندم. بچه ها خواب بودند و متوجه اين تقصير من نبودند. حسين يوسف اللهى و محمدرضا كاظمى هم به اهواز رفته بودند...