نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

کرامات شهیدان؛ (124) شهید میشوم و پارچه تسلیت مرا در این محل نصب می کنید

کرامات شهیدان؛ (124) شهید میشوم و پارچه تسلیت مرا در این محل نصب می کنید

آخرین باری که حمید مرخصی گرفت و به منزل آمد، بیشتر در مورد شهادت صحبت میکرد و اینکه ما باید صبر داشته باشیم...
کرامات شهیدان؛ (123) به یاد همه جوان های شهید گریه کنید

کرامات شهیدان؛ (123) به یاد همه جوان های شهید گریه کنید

وقتی حسن برای آخرین بار میخواست به جبهه برود ، نورانیت یک شهید را در چهره اش میدیدیم. او مظلومانه به من و مادرم که او را بدرقه می کردیم نگاه می کرد.
کرامات شهیدان؛ (122) ممکن است وقت شهادت رسیده باشد

کرامات شهیدان؛ (122) ممکن است وقت شهادت رسیده باشد

آخرین باری که محمدرضا میخواست به جبهه اعزام شود ، رو به مادرش کرد و گفت: مادر چرا قرآن و آب و آینه نمی آوری؟
کرامات شهیدان؛ (121) حتما 27 روز دیگر خودم می آیم

کرامات شهیدان؛ (121) حتما 27 روز دیگر خودم می آیم

آخرین باری که محمد به مرخصی آمد ، 24 ساعت بیشتر مرخصی نگرفته بود . صبح روز بعد که می خواست به جبهه برود...
کرامات شهیدان؛ (120) دو روز بیشتر به شهادت من نمانده

کرامات شهیدان؛ (120) دو روز بیشتر به شهادت من نمانده

محمدرضا شب که به خانه می رسید به قدری خسته بود که نهایت نداشت. بارها به من میگفت: مادر سعی کن یک مقدار به خودت بیشتر فکر کنی و خودت را تزکیه کنی...
کرامات شهیدان؛ (119)خداحافظ مادر، دیگر مرا نمی بینی

کرامات شهیدان؛ (119)خداحافظ مادر، دیگر مرا نمی بینی

محسن در روز 22 بهمن سال 63 که از دزفول قصد عزیمت به جبهه کرد و به خواهر خردسال خود اعظم گفت ....