دوشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۳۰
«هر روز داغش برایم تازه تر می شد و نمی توانستم شهادتش را بپذیرم. هر شب با گریه به خواب می رفتم. یک شب به خوابم آمد و با مهربانی گفت: مادرجان! این قدر بی تابی نکن! همراه من بیا تا جایم را به تو نشان بدهم. دستم را گرفت و با خودش برد...» آنچه خواندید به نقل از مادر شهید"محمدباقر پورغلامحسین ‏علی ‏آبادی" است. نوید شاهد سمنان شما را به مطالعه جزئیات این خاطره دعوت می کند.

ب


به گزارش نوید شاهد سمنان؛ شهید محمدباقر پورغلامحسین ‏علی ‏آبادی یکم خرداد 1346 در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش نصرت‌الله و مادرش سکینه نام داشت. دانش ‏آموز سوم راهنمایی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم اسفند 1363 در شرق رود دجله عراق به شهادت رسید. پیکر وی مدت‏ها در منطقه بر جا ماند و بیست و یکم اردیبهشت 1379 پس از تفحص در گلزار شهدای فردوس‏رضای زادگاهش به خاک سپرده شد.


چشم از پدر بر نمی داشت

من و محمدباقر از طریق طرح لبیک به جبهه اعزام شده بودیم. از چادر بیرون رفتم؛ دوروبرم را نگاه کردم. از لباس هایم خبری نبود که نبود. چادر را هم زیر و رو کرده بودم:«آخر مگر می شود؟ پا که نداشتند خودشان بروند! پس کسی آنها را برداشته؟».

در حال گشتن اطراف چادر بودم که چشمم به بند لباس افتاد؛ دیدم کسی لباس هایم را شسته و پهن کرده است؛ با تعجب به آنها دست زدم؛ هنوز خوب خشک نشده بود.

با خودم گفتم:«شاید کسی اشتباهی لباس های مرا شسته.» آن روز گذشت.

این موضوع چندین بار دیگر هم اتفاق افتاد. بعداز پیگیری فهمیدم که کار محمد باقر است. او تمام ایامی که در جبهه بودم مراقبم بود.

(به نقل از پدر شهید)


لباس هایش در آتش نسوخت

بالاخره شیطنت بچه ها کار دستمان داد و آتش بازی آنها باعث سوختن کمد و آنچه در آن بود شد. به سمت کمد دویدم؛ هیچی برایم اهمیت نداشت؛ الا لباس های شهید و وسایل بازمانده او. 

وسایل سوخته را زیرو رو کردم؛ همه لباس ها سوخته بود؛ با تعجب دیدم لباس های شهید در بین لباس های سوخته صحیح و سالم مانده است؛ آن ها را گرفتم و به خودم چسباندم و از این بابت خدا رو شکر کردم که آن وسایل ارزشمند را برایم سالم نگه داشته است.

(به نقل از مادر شهید)


قصری برای مادرم

هیچ جور دلم خنک نمی شد و خاطراتش رهایم نمی کرد. هر روز داغش برایم تازه تر می شد و نمی توانستم شهادتش را بپذیرم. هر شب با گریه به خواب می رفتم. یک شب به خوابم آمد و با مهربانی گفت: « مادرجان! این قدر بی تابی نکن! همراه من بیا تا جایم را به تو نشان بدهم.»

دستم را گرفت و با خودش برد تا به قصر باشکوهی رسیدیم. گفت :«ببین مادر! اینجا مال منه! یکی از خونه هاش رو هم برای تو ساختم. پس دیگه این قدر بی تابی نکن!»

بعد از آن خواب قدری آرام گرفتم؛ اما دل سوخته ام جز با رسیدن به او قرار نخواهد گرفت.

(به نقل از مادر شهید)


منبع: کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشر فاتحان-قائمیه


تصاویر شهید محمدباقر پورغلامحسین ‏علی ‏آبادی را اینجا ببینید

 مروری بر وصیت نامه شهیدمحمدباقر پورغلامحسین ‏علی ‏آبادی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده