يکشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۴۲
دوست شهید "سیدمهدی سیادت" نقل می کند: « آن زمان شایع شد کسانی که جبهه می روند بچه تنبل هایی هستند که برای فرار از درس و امتحان به آنجا می روند. با خودمان عهد کردیم که اگر می خواهیم موفق شویم، باید در بهترین دانشگاه و رشته قبول شویم. من در رشته زبان و سیدمهدی در رشته فیزیک دانشگاه مشهد قبول شدیم. فردی به ایشان گفت: شما که رشته مهم و سخت فیزیک رو قبول شدین، بهتره درستون رو بخونین! بعداً هم می تونین برین جبهه ...» نوید شاهد سمنان شما را به مطالعه ادامه این خاطره دعوت می کند.
ب

به گزارش نوید شاهد سمنان؛ شهید سیدمهدی سیادت بیستم اردیبهشت 1345 در شهرستان تهران به دنیا آمد. پدرش سیدابوالقاسم و مادرش هاجر نام داشت. دانشجوی دوره کارشناسی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم اسفند 1363 در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای فردوس ‏رضای شهرستان دامغان واقع است.


بچه تنبل ها به جبهه می روند!
سال 63 من و سید مهدی دانشگاه قبول شدیم. برای مرحله دوم از جبهه مرخصی گرفتیم و برای امتحان آمدیم. مرحله دوم نیز قبول شدیم. آن زمان شایع شد کسانی که جبهه می روند بچه تنبل هایی هستند که برای فرار از درس و امتحان به آنجا می روند.
با خودمان عهد کردیم که اگر می خواهیم موفق شویم، باید در بهترین دانشگاه و رشته باشد. من در رشته زبان و سیدمهدی در رشته فیزیک دانشگاه مشهد قبول شدیم. با هم عهد کردیم که بعد از ثبت نام، مرخصی بگیریم و به جبهه برویم. 
فردی پیش ایشان آمد و گفت: «شما که رشته مهم و سخت فیزیک رو قبول شدین، بهتره درستون رو بخونین! بعداً هم می تونین برین جبهه.»
یادم است که سید مهدی در جوابش گفت: «من برم دانشگاه درس بخونم که رئیس جمهورم بعدها صدام بشه؟ هرگز! اول باید تکلیف جنگ رو یکسره کرد!»
(به نقل از دوست شهید، سیدمحمدحسن مرتضوی)


من پیراهن می خوام
یک شب خواب دیدم که سید مهدی صدایم زد و گفت: «مامان! من پیراهن می خوام.»
چندتا پیراهن برایش آوردم تا انتخاب کند. گفت: «این ها رو نمی خوام!»
رفتم و بقچه ام را باز کردم. پارچه تترون سفیدی در آن بود. چشمش که به آن افتاد، گفت: «مامان! من این رو می خوام.»
چند روز بعد خبر شهادتش را به ما دادند.
(به نقل از مادر شهید)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده