سه‌شنبه, ۰۵ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۵۳
مادر شهید "ناصر توکلی"نقل می کند:«از خدا خواستم جایگاه و منزلت پسرم را به من نشان دهد. همان شب خواب دیدم به جایی رفته ام که درآنجا دو پیرمرد نورانی نیز حضور دارند. گفتند:دنبال چی می­ گردی؟ گفتم:دنبال بچه ام می ­گردم و پسرم را گم کرده ­ام. آنها گفتند:دنبال ما بیا! با ایشان رفتم. جنازه پسرم را داخل چیزی شبیه طلا پیچیدند.من و دخترم جنازه را بلند کردیم و پرسیدیم:«کجا ببریم؟». گفتند:«ریکان.» پیش پسر عمه ­اش که شهید شده­ بود. جنازه را سینه زنان به ریکان بردیم...» نوید شاهد سمنان شما را به مطالعه ادامه این خاطره دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان، شهید ناصر توکلی دوم فروردین 1341 در روستای ریکان از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش اصغر و مادرش عذرا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. تعمیرکار خودرو بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. هفتم آبان 1359 با سمت راننده آمبولانس در سوسنگرد بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای شهرستان اهواز قرار دارد.


رضایت والدین

گفتم: «داداش! تو با این زحمت می­ری سر کار، اون وقت هیچی برای خودت نمی­ذاری بمونه؟.»

گفت:«چطور مگه؟ راه غلطی خرج کردم؟».

گفتم:«نه، ولی پولهات رو یا می دی­ به فقرا یا دودستی می دی به مامان و بابا.»

گفت:« یعنی در مقابل همه زحمت اون ها این یک مقدار پول خیلی زیاده؟».

گفتم:«نه، منم خوشحال می ­شم. فقط تعجب می­ کنم که هیچی برای خودت نمی­ ذاری؟».

لبخندی زد و گفت:«آبجی! همه این ها برای خودمه. حاضرم هرچی دارم بدم، ولی رضایت پدر و مادرم برام باقی بمونه.»

(به نقل از خواهر شهید)


انفاق

مادر در حالی که با مشت روی سینه ­اش می­ کوبید، ذوق زده گفت:«قربون پسرم برم که توی نامه ­اش هم همش سفارش ما رو می­ کنه. می­ بینی این بچه چقدر دلش با پدر و مادرشه؟». 

در حالی که یکبار دیگر چند خط آخر را مرور می کردم، گفتم:«ولی نه مثل اینکه داداش به فکر همه است، غریب و آشنا هم براش فرقی نمی­ کنه.»

بعد بلندتر خواندم:«از شما می­ خواهم اگر برایتان زحمتی نیست، موتورم را بفروشید و پولش رو بدهید به فقرا. اینطوری شاید بتوانم گره ای از کار آنها باز کرده باشم.»

(به نقل از خواهر شهید)


رویای صادقانه 

از خدا خواستم جایگاه و منزلت پسرم را به من نشان دهد. همان شب خواب دیدم به جایی رفته ام که درآنجا دو پیرمرد نورانی نیز حضور دارند. گفتند:«دنبال چی می­ گردی؟»

گفتم :«دنبال بچه ام می ­گردم و پسرم را گم کرده ­ام. آنها گفتند:«دنبال ما بیا!»

با ایشان رفتم. جنازه پسرم را داخل چیزی شبیه طلا پیچیدند. اصرار کردم بازش کنند تا بچه ­ام را ببینم. قبول نکردند و گفتند:«نه، می­ خواهیم جنازه رو ببریم.»

گفتم:«پس صبر کنین به فامیل ها خبر بدم.»

گفتند:«نه، فقط شما بیایین.»

من و دخترم جنازه را بلند کردیم و پرسیدیم:«کجا ببریم؟».

گفتند:«ریکان.» پیش پسر عمه ­اش که شهید شده­ بود.

جنازه را سینه زنان به ریکان بردیم. وقتی به آنجا رسیدیم، پیرمردها گفتند:«تا اینجا شما آوردین، از این به بعد هم ما می بریم پیش امام رضا.»

(به نقل از مادر شهید)

منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشر زمزم هدایت


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده