دایی شهید "ناصر محمدی" نقل می کند:«طبق معمول، منتظر ماندند تا همه بخوابند. پیت نفت ها را برداشتند و راهی شدند. بعد از چند لحظه به خانه ای رسیدند. در آن را زدند و مقداری نفت پشت در گذاشتند و خود به گوشه ای رفتند. وقتی آن مرد از داخل خانه بیرون آمد، نفت را که دید خوشحال شد و آن را برداشت...» نوید شاهد شما را به مطالعه خاطراتی از این شهید گرانقدر دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید ناصر محمدی سی‌ام شهریور 1341 در شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود. پدرش علی‏ اکبر، فروشنده لاستیک بود و مادرش سکینه نام داشت. دانش ‏آموز دوم متوسطه در رشته انسانی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. یکم اسفند 1360 اطراف پل‏ خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سینه، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.


عکس امام

زمان انقلاب بود. کتاب هایی را جمع کردیم تا شوهر خواهرم با خودش ببرد. عکس امام هم بود. خواستم آن را هم داخل کارتن بگذارم. با عجله از دستم گرفت و گفت:«این عکس رو به من بده.»

گفتم:«پسرم! کتاب ها رو داریم می دیم ببره، بهتره این عکس رو هم بدیم، اگه ساواکی ها ببینن دردسر میشه.»

عکس را به سینه اش چسباند و گفت:«نه، من این عکس رو پیش خودم نگه می دارم. اگر منو تکه تکه هم بکنن این عکس رو از خودم دور نمی کنم!».

وقتی انقلاب پیروز شد، عکس را قاب گرفت و روی طاقچه گذاشت.

(به نقل از مادر شهید)


حسرت خداحافظی

آماده حرکت شد. می بایست اعزام شود. موقع خداحافظی، گوشه ای ایستادیم و به او نگله کردیم. گفت:«بچه ها! بیایین شما رو ببوسم، دارم میرم.»

به امید آنکه نرود، جلو نرفتیم. دقایقی منتظر ماند. چون فرصت نداشت رفت. دیگر هم برنگشت و حسرت آن خداحافظی به دل ما ماند.

(به نقل از خواهر شهید)


شهدا حاجت می دهند

حاجتی داشتم. شنیده بودم که هر کس حاجتی داشته باشد می تواند از شهیدش بخواهد.

شب خواب دیدم که روبه قبله نشسته ام. ناصر پیشم بود. مشکلم را به او گفتم. فردا صبح به حاجتم رسیدم.

(به نقل از خواهر شهید)


انفاق به شیوه علی(ع)

پاسی از شب گذشته بود که از بیرون آمدند و رفتند توی رختخواب. چند شبی بود که این کار را می کردند. با خودم گفتم:«باید بفهمم که اینها کجا می رن؟».

طبق معمول، منتظر ماندند تا همه بخوابند. پیت نفت ها را برداشتند و راهی شدند. من هم پشت سرشان راه افتادم. بعد از چند لحظه به خانه ای رسیدند. در آن را زدند و مقداری نفت پشت در گذاشتند و خود به گوشه ای رفتند. وقتی آن مرد از داخل خانه بیرون آمد، نفت را که دید خوشحال شد و آن را برداشت.

همانطور که دنبالشان بودم متوجهم شدند. گوشه ای پناه گرفتند تا وقتی به آنها رسیدم مرا گرفتند. فکر می کردند از مخالفان باشم. وقتی مرا دیدیند خیالشان راحت شد. گفتند:«تو اینجا چه کار می کنی؟».

گفتم:«شما بگین چه می کنین؟».

گفتند:«داری می بینی، نفت برای مردم میاریم.»

گفتم:«خوب من هم شما رو تعقیب می کردم.»

(به نقل از دایی شهید، ولی الله علی)


منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشرزمزم هدایت


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده