«وقتی برگشتم، دیدم گلوله ضدهوایی که علیه نفرات استفاده می کردند از جلو به سرش اصابت کرده، اما او همچنان سرپا ایستاده بود. لحظاتی بعد یکباره به زمین افتاد! » آنچه خواندید، خاطره ای به نقل از همرزم شهید "رضاعلی اعرابیان" است که نوید شاهد سمنان، شما را به مطالعه زندگینامه این شهید بزرگوار و متن کامل این خاطره دعوت می کند.

نوجوانی زحمتکش

براساس آنچه مادر شهید رضاعلی اعرابیان می گوید، او حدود چهل روز مانده به عید سال 1345 یعنی حوالی نیمه بهمن ماه 1344 و همزمان با ولادت امام رضا (ع) به دنیا آمد، اما تاریخ تولد او در شناسنامه، اول فروردین 1345 ثبت شده است. صدای گریه رضاعلی اشک شوق را در چشم های منتظر پدر و مادر جاری کرد. پدر رضاعلی کارگر شهرداری سمنان بود. دوره ابتدایی را در دبستان ادب و دوره راهنمایی را در مدرسه توکلی سمنان گذراند. پسر ارشد خانواده، نوجوانی بود باریک و نسبتاً بلند قد. فقری که گریبان گیر عموم مردم از جمله خانواده او بود، باعث شد که از همان نوجوانی زندگی همراه با کار را تجربه کند.

التماس برای گرفتن رضایت

از دوازده سالگی با دوستانش به بسیج تکیه حاج شیخ می رفت. چهارده ساله که شد، خواست به جبهه برود. فرم رضایت نامه را آورد تا پدر و مادرش آن را امضا کنند. اما هرچه التماس کرد آن را امضا نکردند. بالاخره مجبور شد خودش رضایت نامه را با پا انگشت بزند.

احترام به پدر

وقتی از جبهه برگشت، حال و هوایش تغییر کرده بود. به اصرار از مادرش می خواست او را برای نماز شب بیدار کند. پدرش که از سر کار می آمد، صبر می کرد تا پدر دست و رویش را بشوید و حوله را به او بدهد. بعد پشت سر پدر به آرامی قدم برمی داشت تا بر سر سفره بنشیند.

قرآن خواندن برای رفتگان

وقتی رضاعلی حدود شانزده سال داشت هر کس در روستا فوت می کرد، او در غسل و کفن و دفنش شرکت می کرد و پس از اینکه همه از مزار می رفتند او می ماند و برای میّت قرآن می خواند. می گفت: در این لحظه ها به آنها خیلی سخت می گذرد.

عضویت در سپاه

بیش از بیست و پنج ماه در جبهه حضور داشت و در عملیات های مختلفی شرکت کرد. به دلیل شایستگی هایی که داشت، پس از یکی دو بار حضور در جبهه، به عضویت سپاه درآمد. در مراحل مختلف به عنوان معاون گروهان، آرپی جی زن، فرمانده دسته و تخریب چی انجام وظیفه نمود. در عملیات فتح المبین از ناحیه شکم و پا مورد اصابت ترکش قرار گرفت و در عملیات والفجر هشت، در ام الرصاص مفقودالجسد شد.

مردان بزرگ ایستاده می میرند

مهدی صفاییان، یکی از همرزمان شهید، نحوه شهادت او را چنین تعریف می کند:« ما بعد از اولین گروهان از گردان موسی بن جعفر(ع) وارد جزیره ام الرصاص شدیم. رضا علی پشت سر من حرکت می کرد. او پیک گردان بود. سنگر تیربار کمین عراقی ها در نوک ام الرصاص بود. این سنگرغیرقابل نفوذ و محکم بود. هر چه با آرپی جی آن را هدف قرار دادیم، نتیجه نداد. مجبورشدیم که درخواست خمپاره شصت کنیم تا از بالا آن را تخریب کنیم. تیربارچی تا آخرین تیرش را شلیک کرد. در همان تاریکی و بحرانی که داشتیم، رضاعلی چند بار گفت: مردان بزرگ ایستاده می میرند. داشتیم جلو می رفتیم که بی سیم مرا صدا کرد. وقتی برگشتم، دیدم گلوله ضدهوایی که علیه نفرات استفاده می کردند از جلو به سرش اصابت کرد. او همچنان سرپا ایستاده بود. لحظاتی بعد یکباره به زمین افتاد. چشمش را بستم و راهش را ادامه دادم.»

متأسفانه جنازه اش کشف نشد و تنها نمادی از یک قبر برای او در روستای دلازیان سمنان ساخته شده است.

روحش شاد و یادش گرامی.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده