«بیست روز بعد از رفتنش شهید شد. اونجا یه مسجد بوده، اون مسجد آتش میگیره و هیچی ازش نمی مونه. عبدالحمید همون شب تو ارتفاعات نگهبانی داشته به سرش و پهلوش شلیک میشه و به شهادت می رسه. جنازه اش متلاشی شده بوده و نمی تونستند بیارنش پایین. به همین خاطر با پتو منتقلش کرده بودند.» آنچه خواندید بخشی از گفتگوی نوید شاهد سمنان با "گوهر عزّالدین" مادر شهید "عبدالحمید نصیری" است که توجه شما را به خواندن متن کامل این گفتگو جلب می کنیم.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید عبدالحميد نصيري ششم فروردين 1347 در شهرستان سمنان ديده به جهان گشود. پدرش عبدالوهاب و مادرش گوهر نام داشت. دانش‏ آموز اول متوسطه بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور یافت. ششم شهريور 1362 در سردشت توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار او در امامزاده يحياي زادگاهش واقع است. در ادامه توجه شما را به مصاحبه خواندنی نوید شاهد سمنان با " گوهر عزّالدین" مادر شهید عبدالحمید نصیری جلب می کنیم:

نوید شاهد سمنان: مادرجان از خصوصیات عبدالحمید برایمان بگویید.

مادر شهید: در دوران کودکی خیلی آرام و برای ما عزیز بود. از هفت سالگی نماز میخوند و همیشه همراه من و پدرش میومد مسجد. خیلی به من علاقه داشت. وقتی میخواستم جایی برم از من خواهش می کرد همراه خودم ببرمش یا از رفتن صرف نظر کنم. بعضی وقت ها که می رفت مدرسه اگر حتی یک ساعت هم دیر می کرد به من زنگ می زد و می گفت مامان من امروز دیرتر میام.

نوید شاهد سمنان: مادرجان با توجه به سن کم شهید، برای رفتن به جبهه چطور از شما رضایت گرفت؟

مادر شهید: رفته بود گوشه اتاق نشسته بود. می خواستیم شام بخوریم، هرچی صدایش کردم نیامد. گفتم: این بچه که همیشه حرف من رو گوش می داد چرا اینبار به حرفم گوش نمیکنه.

گفت: مامان یه درخواستی دارم اگر گوش کنی میام شام میخورم. و گرنه اعتصاب می کنم.

گفتم: باشه پسرم قبول می کنم.

من خیلی به عبدالحمیدم وابسته بودم.

اومد نشست سرسفره و گفت: مامان به حرفم گوش می کنی؟

گفتم: آره.

گفت: می خوام برم جبهه.

جا خوردم و گفتم: عبدالحمید تو چطور می تونی از من جدا بشی؟

گفت: بخاطر خدا می خوام برم. این راه خدایی است مادر.

یک امتحان دیگه اش مونده بود که اول دبیرستانش رو تموم کنه.

گفتم: من هم یه شرط دارم. این آخرین امتحانت رو بده که یکسال از درست عقب نمونی.

امتحانش رو داد و اومد و گفت: مامان یادت هست خودت چه قولی دادی؟

گفتم: آره.

رفت آموزشی و سه ماه دوره دید. وقتی برگشت من بیرون بودم. آمدم داخل خونه و با خودم گفتم: چرا عبدالحمید مثل همیشه نیومد بغلم؟ به روی خودم نیاوردم.

بعداً به خواهرش گفته بود: نیامدم بغل مامان که محبت بین مون بیشتر بشه.

نویدشاهد سمنان: روزی که عبدالحمید می خواست به جبهه برود را یادتان است؟

مادر شهید: بله از جلوی زمین ورزشی می خواست بره. عبدالحمید عجله می کرد و می گفت: الان کاروان حرکت می کنه و من نمی رسم. زودتر یه ماشین شخصی بگیر و من رو بفرست.

خلاصه رفتیم زمین ورزشی و بعد از دو ساعت به همه دستور دادند که هرکس می خواد بره پیش اقوامش خداحافظی کنه می تونه بره. همه بچه ها آمدند پیش پدر و مادرهاشون ولی پسر من نیامد.

بعداً گفته بود: می ترسم مهر مادرم مانع رفتنم بشه و جلوی من رو بگیره.

نوید شاهد سمنان: مادر جان می توانید خاطره ای از شهید برایمان تعریف کنید؟

مادر شهید: یه بار چند نفر خانم آمده بودند خونه ما و داشتند صحبت می کردند. عبدالحمید جلوی درایستاده بود وداخل نمیامد. گفتم: چرا نمیای داخل پسرم؟

گفت: این خانم ها دارند صحبت دیگران رو می کنند. من نمیام داخل خونه.

یه تابلو درمورد غیبت نوشته بود و زده بود به دیوار. گفت: مادرجان هرکس اومد بگو این رو بخونه.

نوید شاهد سمنان: شهید چطور به شهادت رسید ؟

مادر شهید: بیست روز بعد از رفتنش شهید شد. اونجا یه مسجد بوده، اون مسجد آتش میگیره و هیچی ازش نمی مونه. عبدالحمید همون شب تو ارتفاعات نگهبانی داشته به سرش و پهلوش شلیک میشه و به شهادت می رسه. جنازه اش متلاشی شده بوده و نمی تونستند بیارنش پایین. به همین خاطر با پتو منتقلش کرده بودند.

نوید شاهد سمنان: خبرشهادت عبدالحمید را چه کسی به شما داد؟

مادر شهید: یه روز من خونه پسرم بودم. اونها می دونستند عبدالحمید شهید شده.

به من گفت: مادر چند تا از دوستان عبدالحمید آمدند من میرم یه سری به اونها بزنم. چند نفر اومده بودند جلوی خونه عبدالمجید و داشتند باهاش حرف می زدند. خیلی ناراحت بودند، من رفتم جلوی در و گفتم: آقای شریفی چرا آنقدر ناراحت هستی ؟

گفت: نه نیستم .

گفتم: راست بگو حمید شهید شده. وقتی گریه افتاد من دیگه متوجه شدم.

نوید شاهد سمنان: تا به حال خواب شهید را دیده اید؟

مادر شهید: بله یه روز دیدم پسرم و یکی از دوستانش داشتند بالای پشت بوم والیبال بازی می کردند. پایین خونه هم خانم ها نشسته بودند. من رفتم بالای بام و گفتم: مادر مراقب باش ممکنه بیافتین پایین. بالای پشت بام که جای بازی نیست. بیایید تو حیاط بازی کنید. گفت: نه مامان تو حیاط خانم ها نشسته اند من نمیام.

نوید شاهد سمنان: بعد از شهادت عبدالحمید چه حسی داشتید؟

مادر شهید: وقتی شهید میاوردند با خودم می گفتم: مادرهای اینها چطور زنده می مونن. وقتی پیکر پسرم رو آوردند با خودم گفتم :خدا چه صبری به آدم میده. روزهای اول خیلی برایم ناراحت کننده بود ولی الان هر وقت بهش فکر می کنم انگار زنده است.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده