شهید "محمدابراهیم صندوقدار"پس از هفده سال از سوی اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس در سال 1376 مفقود الجسد اعلام شد. مادر وی می گوید:« کورسویی از امید، هفده سال چشم به راهمان کرد. گاهی بی خبری محض، امیدمان را به یأس مبدل می کرد و گاهی با صدای زنگ امیدوار می شدیم. بالاخره بعد از یک سال و نیم، خدمه تانک و راننده آن را پیدا کردیم که بیرون پریده بودند. چیزهایی می گفتند که با ناباوری آن را منکر شدیم. ما هنوز هم منتظریم. منتظر آمدنش.» نوید شاهد سمنان، شما را به مطالعه زندگینامه این شهید بزرگوار دعوت می کند.

کودکی معتقد و زحمت کش

به گزارش نوید شاهد سمنان، محمدابراهیم پنجمین فرزند خانواده، هجدهم بهمن 1337 در سمنان به دنیا آمد. پدرش محسن نام داشت. از کودکی همراه پدر به کارگری می رفت و خرج تحصیلش را خودش درمی آورد. از هفت سالگي لباسی قبا مانند می پوشید و مكبّر نماز جماعت مسجدالنبي جهاديه سمنان شده بود. در محل، شیخ صدایش می زدند. تحصیلاتش را تا سیکل ادامه داد.

ورود به ارتش

قبل از سن سربازی به استخدام نیروی زمینی ارتش درآمد و به تهران رفت. در فعالیت های سیاسی شرکت داشت و چندبار دستگیر شد. در سمنان راهنمایش آقای ادب، امام جماعت مسجد محل بود. ایشان، محمدابراهیم را با امام و خط امام آشنا کرد. وقتی هم که به تهران رفت، مرید آیت الله ایروانی شد.

مبارزات سیاسی

خواهر شهید این چنین تعریف می کندکه: « اغلب دست پر می آمد. یکبار سوغاتی برای ما نوار و اعلامیه های امام را آورده بود. می خواست آنها را پخش کند. به او گفتم : تو در ارتش هستی و ضد حکومت کار می کنی؟ اگر بفهمند پوستت کنده است. گفت: خیلی ها جانشان را در این راه گذاشتند، یکی هم ما.»

همچنین برادر شهید نقل می کند:« شب ها به مسجد قبای تهران، پای سخنرانی شهید مفتح می رفتیم. چند شب بعد با یک تصادف ساختگی، محمد ابراهیم سه روز به کما رفت. می خواستند گوش مالی اش بدهند تا دست از کارهایش بردارد.»

هفده شهریور 1357 در میدان ژاله تهران، همه تیرهایش را هوایی شلیک کرد و چند ماه حبس با شکنجه را به جان خرید. پس از آن، به جرم پخش اعلامیه در ارتش، در روز عاشورا در ناهارخوري گارد جاويدان دستگیر شد. در مدت دستگیری لب از لب باز نکرد و پس از سه ماه آزاد شد. پس از آزادی، با حمایت آیت الله ایروانی به زنجان رفت تا آبها از آسیاب بیفتد. قبل از ورود امام به تهران بازگشت. روز 21 بهمن 57 با تمام توان و شور در گرفتن پادگانهاي تهران، راهنماي مردم بود.

ازدواج و ماه عسل

در سال 58 ازدواج کرد. مراسم عروسی را در هیئت جهادیه گرفت. ساده و بی آلایش. ماه عسل را به پابوس امام رضا(ع) رفته بود که از رادیو شنید مرخصی ارتشی ها لغو شده است. نیمه های شب خود را به سمنان رساند. یک راست به اندیمشک رفت. اوایل مهر 59 بود و هنوز سپاه و بسیج خوب شکل نگرفته بود و تنها نیروی منسجم، ارتش بود.

شهادت روی پل کرخه

با شروع جنگ، توسط لشکر بیست و یک حمزه ارتش به مناطق جنگی اعزام شد. در منطقه دزفول، پل کرخه مستقر شدند. عراق تا کرخه پیشروی کرده بود. در بیست و سوم مهر 1359 با بیست و یک تانک در مقابل انبوه تانک های عراقی ایستاده بودند. محمدابراهیم فرمانده بود. در تانك چيفتن در حال شليك توپ به سمت نیروهای بعثی بود كه با گلوله تانک جلویی، هدف قرار گرفت. شب عید قربان بود که محمدابراهیم قربانی و مفقودالاثر شد.

چشم انتظاری مادر

پس از هفده سال انتظار در سال 1376 مفقود الجسد اعلام شد. مادر شهید نقل می کند:« کورسویی از امید، هفده سال چشم به راهمان کرد. احتمال می دادیم لحظه آخر تانک را ترک کرده باشد. گاهی بی خبری محض، امیدمان را به یأس مبدل می کرد و گاهی با صدای زنگ امیدوار می شدیم. بعد از یک سال و نیم، خدمه تانک و راننده آن را پیدا کردیم که بیرون پریده بودند. چیزهایی می گفتند که با ناباوری آن را منکر شدیم. شاید هنوز هم منتظریم. منتظر آمدنش.»

روحش شاد و یادش گرامی.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده