پسرم کشتی گیر بود. خیلی هیکلی بود و می گفت: اگر جبهه نبود من را میبردند تهران برای کشتی. چند تا مدال هم گرفته بود. یک بار که اول شده بود، دسته گلی که بهش داده بودند را انداخت روی عکس امام خمینی (ره)... آنچه خواندید بخشی از گفتگوی نوید شاهد سمنان با "لیلا افرادی" مادر شهید "سیامک افرادی" است که توجه شما را به خواندن این گفتگو جلب می کنیم.


به گزارش نوید شاهد سمنان شهید سيامك افرادي يكم مهر 1344 در شهرستان تهران به دنيا آمد. پدرش رمضان، در وزارت راه و ترابري كار مي‌كرد و مادرش ليلا نام داشت. دانش ‏آموز چهارم متوسطه در رشته علوم تجربي بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و دوم بهمن 1364 در فاو عراق بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. پيكر وي را در گلزار شهداي امامزاده یحیای شهرستان سمنان به خاك سپردند. در ادامه توجه شما را به مصاحبه خواندنی نوید شاهد سمنان با "لیلا افرادی" مادر شهید سیامک افرادی جلب می کنیم:

مادر شهید افرادی: دخترها حجابشان را رعایت کنند

نوید شاهد سمنان: مادر جان زمان انقلاب شما تهران بودید ؟

مادر شهید: بله، اون موقع سیامک خیلی کوچک بود . از مدرسه که میومد گاهی دیر میکرد و من نگران میشدم میرفتم میدیدم بچه های کوچک هم سن خودش رو جمع کرده و یه حلقه شدند و دارند مرگ بر شاه میگن. پسرام تو خونه نمی موندند و میرفتند شعار میدادند. پسر بزرگم با بچه های بزرگتر میرفت.

نوید شاهد سمنان: تحصیلات شهید در چه حدی بود ؟

مادر شهید: رشته ی تجربی خونده بود. همون موقع که رفت جبهه سال آخر بود و یه درسش مونده بود که دیپلم بگیره. خیلی به جبهه رفت و آمد داشت. همیشه شهید خرمیان میامد دنبالش و با هم میرفتند جبهه.

نوید شاهد سمنان: سیامک به ورزش خاصی علاقه داشت؟

مادر شهید: بله، پسرم کشتی گیر بود. خیلی هیکلی بود و میگفت: اگر جبهه نبود من رو میبردند تهران برای کشتی. چند تا مدال هم گرفته بود. یه بار که اول شده بود: دسته گلی که بهش داده بودند انداخت روی عکس امام خمینی (ره). یه دوست داشت به نام غلامحسین زمان پور که ایشون هم کشتی گیر بود و شهید شد .

یه بار هم تو مسابقه دو از سعدی تا راه آهن سیامک نفر اول شد. تو مسابقه دو که تو تهران برگزار شد هم دوم شد و میگفت: اگه اونجا اول بشم میرم مسابقات کشوری.

نوید شاهد سمنان: اولین بار آموزه های مذهبی را چه کسی به شهید یاد داد ؟

مادر شهید: پیش یه شیخ رفته بود. شیخ نصیری رو خدا رحمت کنه، شهید با پسرش همسن بود و اونجا یاد گرفته بود. ایشون پیش نماز مسجد بود و تو خونه اش هم به بچه ها قرآن یاد میداد

نوید شاهد سمنان: مادر جان از رفتار شهید در خانه برایمان بگویید.

مادر شهید: هر شب تو خونه جای خواب من و خودش رو پهن میکرد و صبح جمع میکرد. اگر پنجاه تومن پول داشت میرفت حمام، پیرمرد ها رو میشست و هزینه ی حمامشون رو میداد و میومد. به همه کمک میکرد ولی از کسی کمک قبول نمی کرد. همیشه دست فقرا رو میگرفت.

نوید شاهد سمنان: همه فرزندانتان جبهه رفته اند؟

مادر شهید: سیامک اول جنگ کوچک بود. ابوالفضل پاسدار شده بود، رفت جبهه و منصور هم رفت جبهه.

ابوالفضل و موج گرفته بود و با هلی کوپتر برده بودنش بیمارستان مشهد و مدتی اونجا بستری بود.

نوید شاهد سمنان: بار اول که سیامک تصمیم گرفت به جبهه برود، شما به ایشان چیزی گفتید؟

مادر شهید: من مخالفت نکردم. پدرش هم حرفی نمیزد. به من گفت: نگذار بچه ات بره. من گفتم بچه ی من از علی اکبر امام حسین (ع) که عزیز تر نیست. خدا خودش اگر راضی باشه برمیگرده.

نوید شاهد سمنان: چه مسئولیتی در جبهه برعهده داشت؟

مادر شهید: تیربار چی بود. یه بار برای من تعریف میکرد که دختر های جوان رو با یه مینی بوس دزدیدند. میگفت: اگر امثال من نرن جبهه کی از شما دفاع کنه.

یه دفعه هم که از جبهه اومد گفت: مامان تو یه اتاق پاسدارهای ما خواب بودند که با سیم منافقین سرهاشون رو قطع کرده بودند. اگر ما هم نریم جبهه این بلا سرمردم میاد.

نوید شاهد سمنان: بار آخر که میخواست جبهه برود، چیزی یادتان می آید؟

مادر شهید: اون دفعه رنگ و روی صورتش خیلی نورانی شده بود. گفت: من میرم شهید میشم و جنازه ی من ومیارن. من میخوام راه کربلا رو باز کنم. گفتم: مامان چرا این حرف و میزنی. توکلت به خدا باشه.

گفت: امثال من باید برن و از اسلام دفاع کنند.

نوید شاهد سمنان: روزی که به شهادت رسید، چه کسی به شما خبر شهادتش را داد ؟

مادر شهید: یکی از پسرام که پاسدار بود از همه ی اتفاقات جبهه باخبر بود. تو سمنان بیست و دو تا شهید آورده بودند. من صبح رفتم تشییع جنازه شون سمنان.

سه روز بود که از سیامک بی خبر بودم. گریه کردم و به ابوالفضل گفتم: چرا این همه شهید و مجروح آوردند سمنان و خبری از برادرت نیست. دیدم رنگش مثل زردچوبه پریده. به من حرفی نمیزد.

جنازه ی بچه ام رو برده بودند مشهد و اونجا موقع دفن دیده بودند پلاکش برای سمنان هست و دوباره میارنش اینجا.

اون موقع ماه رمضون بود و به من گفتند: برم خونه ی برادرم. اونجا رو چراغانی کرده بودند و خونه اش رو جمع و جور کرده بودند. دیدم دو تا دخترام از تهران اومدند و فامیل ها هم اومدند. پسر بزرگم یه چایی برام آورد و کم کم بهم خبر داد.

نوید شاهد سمنان: بعد از شهادتش به باقی مادر شهدا دلداری می دادید ؟

مادر شهید: چرا مادر دو شهید نیکو رو میدیدم. اون ها کنار مزار پسرم دفن بودند. ما همیشه سه شنبه ها دعای توسل میگرفتیم و ایشون که میومد میگفتم: پسرت همون طور که اسمش علی اکبر بود همنشین علی اکبر هم شد.

نوید شاهد سمنان: هیچ وقت از اینکه فرزندتان شهید شده، پشیمان شدید ؟

مادر شهید: نه، هنوز هم که شهدای مدافع حرم رو میارن من گریه میکنم ولی هیچ وقت پشیمون نشدم.

نوید شاهد سمنان: به عنوان مادر چند پسر رزمنده و یک شهید، از مردم و مسئولین چه انتظاری دارید ؟

مادر شهید: من چهار تا پسر داشتم که یکی شون چون کارش پاسدار بود، همیشه جبهه بود. منصور هم که از اول جبهه تو جبهه بود. پسر سوم هم وقتی رفته بود جبهه ما بعدا متوجه شدیم که او هم موج گرفتش و مجروح شد.

انشاالله به حق پیغمبر و امام زمان (عج) خدا بهمون کمک کنه. دخترها حجابشون و رعایت کنند. زندگی برای مردم خیلی سخت شده و خدا بهشون کمک کنه.

نوید شاهد سمنان: متشکرم مادرجان.

مادر شهید: ما هم ممنونیم.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده