نوید شاهد سمنان در سالروز شهادت شهید "محمدمهدی محب شاهدین" خاطراتی از ایشان را برای علاقمندان منتشر می کند.

 به گزارش نوید شاهد سمنان شهید محمدمهدي محب‌شاهدين يكم فروردين 1339 در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش كربلايي‌ميرزا و مادرش ايران نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته انساني درس خواند و ديپلم گرفت. پاسدار بود. شانزدهم آبان 1361 با سمت فرمانده گردان موسی‏ بن‏ جعفر در عين‌خوش توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به پهلو و پا، شهيد شد. مزار او در امامزاده يحياي زادگاهش واقع است.

اجرای نمایشنامه در مسجد

قبل از پيروزي انقلاب، او با عده اي از دوستانش نمايشنامه سربداران را در مسجد مهديه سمنان به اجرا درآورد. از آنجا كه رژيم با متن و محتواي آن مخالف بود، عده اي از ساواكي ها را به اطراف مسجد فرستاد تا آنها را دستگير كنند. با اين كه كوچه پر از مأموران رژيم بود، اما او با هوشياري از پشت مسجد فرار كرد و راهي مشهد مقدس شد.چند روزي را در آنجا ماند و سپس برگشت.

(برگرفته از خاطرات همرزم شهید، سیدتقی شاهچراغی)


امداد غیبی

در عملیات طریق القدس، پس از پيشروي و گرفتن خطوط عملياتي، نيروهاي گردان او خط پدافندي تشكيل مي دهند و منتظر مي مانند تا در صورت حمله دشمن، پاتكشان را دفع كنند. او از شدت خستگي زيرتانك دراز كشيد تا استراحت کند. اما يك دفعه صدايي می شنود:

- مهدي، مهدي، بلند شو که عراق در حال پیشرویه.

از خواب كه بيدار مي شود كسي را نمي بيند، سراغ بي سيم چي و نگهبان را مي گير د. آنها هم در خواب بودند. سراغ فردی كه او را بيدار كرده بود، می رود اما کسی را پيدا نمی كند.

تك تك بچه ها را بيدار و آماده دفاع مي كند. به خاطر امداد غيبي خداوند و نصرت هميشگي اش پيشاني به خاك مي سايد.

(برگرفته از خاطرات همرزم شهید، حجت الاسلام هادی دوست محمدی)


به دنبال دوستان مفقود

تازه از منطقه عملياتي برگشته و در تهران مهمان ما بود. صبح جمعه به من گفت: مي آييد به پزشك قانوني برويم. گفتم: آنجا چكار داريد؟ گفت: چند نفر از بچه هاي ما شهيد شدن ولي جنازه شان مفقود است، شايد آنجا بتوانم پيدايشان كنم. با هم به پزشك قانوني رفتيم، به هر جنازه اي كه مي رسيد، يك فاتحه براي آن شهيد مي خواند. بالاي سر يك شهيد مدت يك ربع ساعت ايستاد و با او صحبت كرد. تعجب كردم و پرسيدم:

-  داداش مهدی! اين شهيد كيه؟

- يكي از دوستهاي منه كه توي باختران شهيد شد.

-  انگار همين تازه شهيد شده

-  از دو ماه پيش تا حالا جنازه اش سالم باقي مونده.

(برگرفته از خاطرات برادر شهید)


حجله دامادی

سال ها با مادر محب شاهدين آشنا بودم، بيشتر وقت ها مادرش مي گفت: نماز شب مهدي هرگز ترك نمي شود. به حال او غبطه مي خوردم و با خود مي گفتم : اين چه انساني است وچقدر بايد نزد خدا عزيز باشد كه حتي نماز شب او هم ترك نمي شود. پس از مراسم عقد از همسرش خداحافظي كرد و راهي جبهه شد. هر وقت جوياي حال آقا مهدي مي شدم، مي گفت: پسرم به جبهه رفته است تا داماد شود. يك روز كه از دبيرستان برمي گشتم، حجله اي نظر مرا جلب كرد. به طرف كوچه آقاي محب شاهدين رفتم. تا چشمم به عكس روي حجله افتاد، اشك هايم سرازير شد. با خود گفتم : واقعاً آن اخلاص، نماز شب و مناجات هاي آقا مهدي بود كه او را به اين مقام والاي شهادت رساند.

وارد حياط منزلشان شدم. مادر مهدي در اتاق بود و از دور به من اشاره كرد تا پيشش بروم. وقتي به او نزديك شدم، گفت: پسرم داماد شده است، به مجلس دامادي اش خوش آمديد. مبارك باشد. خدايا، تو را شكر مي كنم، اين هديه ناقابل را از من قبول كن. مهدي جان، لباس داماديت را از چند ماه قبل آماده كرده بودم، اميدوارم خوشت بيايد. هر كس به طرف مادر مهدي مي رفت و تسليت مي گفت، پاسخ مي داد: چرا تسليت مي گوييد، تبريك بگوييد چون پسرم داماد شده است.

(برگرفته از خاطرات خانم قدس، همسر شهید کیومرث نوروزی)

 

چشمان باز و لب های خندان شهید

همسر مهدي در تهران بود. به او زنگ زديم و گفتيم: مهدي زخمي شده است. او گفت: چرا مي گوييدزخمي شده است. بگوييد شهيد شده است. او سريع خودش را به سمنان رساند . با هم به طرف مسجد مهديه كه پيكر شهيد آنجا بود رفتيم. مي خواستيم آخرين وداع را با مهدي داشته باشيم. جمعيت زيادي آنجا بود . از آنها خواهش كرديم تا ما را با شهيد تنها بگذارند. فقط خانم قدس آنجا بود . به طرف مهدي كه خم شدم تا صورت خاكي اش را ببوسم، صحنه اي را ديدم كه حالم را منقلب كرد. بعد دنيايي از آرامش و رضايت به من دست داد . به مهدي گفتم: مهدي جان، تو را به امام حسين(ع) سپردم. بعد از بوسيدن صورت مهدي بلند شدم و ايستادم. ديدم رنگ صورت خانم قدس هم عوض شده است. از او پرسيدم چه شده است؟

گفت: صحنه اي ديدم كه تا به حال سابقه نداشت.

گفتم: چشمان و لب هاي مهدي را مي گويي؟

 گفت: شما هم ديديد؟

گفتم: مگر مي شود، مادر لبخند و چشمان فرزندش را كه باز مي شود نبيند؟

(برگرفته از خاطرات مادر شهید)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده