مادر شهید " مجید ایزد بخش" در خاطراتش می گوید وقتی در دانشگاه قبول شد، ثبت نام کرد و به جبهه برگشت. گفت:« می خواستم با قبول شدن در دانشگاه به اونهایی که می گن بسیجی ها بی سوادن، نشون بدم که بسیجی در همه ی جبهه ها تواناست. اگه امروز جبهه ی جنگ با دشمن خارجی رو انتخاب کرده، برای اینه که این اولویت داره.»

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید مجید ایزدبخش چهاردهم آبان 1341 در روستاي ركن‌آباد از توابع شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش لطف‌الله و مادرش نصرت نام داشت. تا پايان دوره كارداني درس خواند. آموزگار بود. از سوي بسيج به جبهه رفت. بيست و دوم بهمن 1364 در ام‌الرصاص عراق بر اثر اصابت تركش به پا، شهيد شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده يحياي شهرستان زادگاهش واقع است. 

بسیجی در همه ی جبهه ها تواناست

پس از اینکه در رشته ریاضی فیزیک دیپلم گرفت، در تربیت معلم پذیرفته شد. در دامغان مشغول خدمت شد. هر ماه که حقوق می گرفت به سراغم می آمد و می گفت:«بیا بریم چند تا قرآن و مفاتیح برای مسجد بخریم.»

می گفتم:«آخه تو همه ی درآمدت رو صرف خرید کتاب می کنی، نمی خوای به فکر آینده ات باشی.»

می گفت:«ترجیح می دم به فکر آینده ی دورترم باشم. آینده ای که در اون هیچ کس و هیچ چیز به درد آدم نمی خوره.»

سال شصت و سه در عین حال که تدریس می کرد، در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته ی مهندسی عمران دانشگاه مشهد قبول شد. ثبت نام کرد و برگشت به جبهه. گفتم:« نمی خوای درس بخونی؟»

گفت:« می خواستم با قبول شدن در دانشگاه به اونهایی که می گن بسیجی ها بی سوادن، نشون بدم که بسیجی در همه ی جبهه ها تواناست. اگه امروز جبهه ی جنگ با دشمن خارجی رو انتخاب کرده، برای اینه که این اولویت داره.»

(برگرفته از خاطرات مادر شهید)


به جای کمک به مادر، به او دستور می دهی؟!

- مامان! میشه داری میای این طرف، یک لیوان آب برام بیاری؟

مجید با شنیدن این حرف برادرش با ناراحتی گفت:

- مامان برات آب بیاره؟ تو دیگه کی هستی؟ این همه زحمت روی دوش مامانه، اون وقت اگه خودت بلند شی آب بخوری چی میشه؟ به جای این که کمکش کنی بهش دستور می دی؟

- من دستور ندادم، خواهش کردم.

- نه تو رو خدا دستور بده!

رو به مجید گفتم:« مجید جان! همه بچه ها که مثل تو نیستن نذارن مادرشون دست به سیاه و سفید بزنه. داداشت بزرگتر بشه، خوب می شه.»

(برگرفته از خاطرات برادر شهید)


وقت رفتن

لباس بسیج را که پوشید تا برود، نگاهم بهش افتاد. نشستم و گریه کردم. او کمربندش را محکم می کرد و ادا درمی آورد و می خواند:

«کمر را سخت می بندم         به عزم جنگ می بندم»

پرسید:« از اون جوها باز هم داری؟»

هر بار که می خواست برود، مقداری جو می آوردم و بین فقرا تقسیم می کردم. مقداری جو در خانه داشتیم که آوردم. کمی جو را به زد و خواست برود. از زیر قرآن ردش کردم. قرآن را بوسید و چند قدم که رفت،برگشت.

پرسیدم:«چرا برگشتی؟»

گفت:«کار دارم.»

یک دست لباس بسیجی و پوتین در منزل داشت. همه را جمع کرد و در پلاستیک گذاشت و گفت:« مادر جان! این لباسها رو بده محمد ببره پایگاه بسیج تحویل بده!»

(برگرفته از خاطرات مادر شهید)


شب شهادت

همیشه در صف اول نماز جماعت می ایستاد. موقع سینه زنی هم وسط بود، اما آن شب در صف آخر کنار من ایستاده بود. نگاهش کردم. نگاهم کرد. لبخندی روی لب هایمان نقش بست. وقت نوحه خوانی به زور او را بردند وسط. همه سینه زدیم و عزاداری کردیم.

برای عملیات والفجر هشت حرکت کردیم. او فرمانده ی ما بود. سوار قایق که شدیم جلیقه ی نجات را از تنش درآورد و به کناری انداخت. گفت:« الان وقت جنگیدنه. این چیزهادست و پا گیرن.» از این کارش روحیه گرفتیم.

(برگرفته از خاطرات همرزم شهید)


باید با دست پر برگردیم

هوا داشت روشن می شد. چیزی به صبح نمانده بود. تقریباً باید سینه خیز به طرف دشمن می رفتیم. دشمن آتش توپ چهارلول را روی مسیرمان گرفته بود تا کسی نتواند قدم از قدم بردارد، اما مصمم بودیم هرطور شده آن سنگر را منهدم کنیم تا زمینه ی پیشروی فراهم شود.

مجید پیش از من حرکت کرده بود. چند دقیقه بعد پشت سر او رفتم. در بین راه او را دیدم که روی زمین افتاده بود. گفتم:«می خوای ببرمت عقب؟»

گفت:« نه، برین جلو. من زیاد مشکل ندارم. باید با دست پر برگردیم. ملت منتظرن خبرهای خوب بشنون.»

جلوتر رفتم. همه در شرایط بسیار دشوار به جلو می رفتند. بالاخره من هم مجروح شدم. وقتی مرا به عقب آوردند، با جنازه ی او مواجه شدم.

(برگرفته از خاطرات همرزم شهید)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده