شهید «یوسف جعفرپور» از جمله جوانان مؤمن و انقلابی شهرستان بندرلنگه بود که از دوران کودکی در مسیر ایمان و معنویت گام برداشت و سرانجام در راه دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی به شهادت رسید.
جانباز سرافراز «غلام دلاوری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت میکند: از طریق سپاه پاسداران عازم جبهه شدم و شش سال در خطوط نبرد حضور داشتم. در طول این مدت، مسئولیتهایی چون ناخدا، آرپیجیزن و خمپارهزن را بر عهده داشتم. در یکی از عملیاتها، تازه صبح شده بود که نیروهای عراقی حمله شیمیایی انجام دادند و در همان عملیات مجروح شیمیایی شدم.
کلیپ گرامیداشت زادروز شهدای دی ماه استان هرمزگان به همت معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان هرمزگان تهیه و تولید شده است که در ادامه تقدیم علاقمندان میشود.
جانباز سرافراز «محسن مهرانی رودانی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت میکند: با آغاز جنگ، همراه دوستانم تصمیم گرفتیم راهی جبهه شویم. من برای این کار ترک تحصیل کردم و به جبهه رفتم. در مجموع ۱۶ ماه و ۱۴ روز در جبهه حضور داشتم و ۹۱۲ روز را در اسارت گذراندم. در دوران اسارت، یکبار به صدام توهین کردم. وقتی نیروهای بعثی متوجه این موضوع شدند، مرا به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند و به مدت شش ماه در یک سلول انفرادی زندانی کردند.
پدر شهید تعریف میکند: او در میدان زندگی با ناپاکان به ستیز برخاست و از دریای زلال رحمت الهی سیراب شد. همچون چشمهای جوشان، مهر و لطف پروردگار را به اطرافیانش میبخشید و سرانجام به هدف نهایی خود؛ وصال محبوب حقیقیاش، خدای مهربان، رسید.
مادر شهید تعریف میکند: محمود از کودکی جسم ضعیفی داشت و زیاد مریض میشد؛ گاهی آنقدر حالش بد میشد که امیدی به زنده ماندنش نداشتم. اما وقتی خبر شهادتش را شنیدم، فهمیدم خدا او را برای خودش انتخاب کرده بود و محمود، لایق شهادت بود.
شهید حسین نظری در خانوادهای مذهبی پرورش یافت و از همان سالهای آغازین زندگی، روحیهای مؤمنانه و مردمی در وجودش شکل گرفت. پیوند عمیق او با مسجد و محافل دینی، زمینهساز آگاهی انقلابی و اثرگذاریاش در خانواده و جامعه شد؛ مسیری که از مسجد آغاز گردید و سرانجام به حماسه شهادت انجامید.
خواهر شهید تعریف میکند: او علاقه خاصی به بچههای یتیم داشت و همیشه به آنها کمک میکرد. آن زمان من مغازه کفش فروشی داشتم و او از مغازه من برای دوستان یتیمش کفش میبرد.
جانباز سرافراز «مهران شاهی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت میکند: سال ۱۳۶۴ بود که به همراه چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم راهی جبهه شویم. دوره آموزش نظامی را در کازرون گذراندم و پس از آن به اهواز اعزام شدم. صبح روز تاسوعا، در منطقه هورالعظیم و میان نیزارها مستقر بودیم که درگیری با دشمن بعثی آغاز شد. در همان درگیری، از ناحیه چشم مجروح شدم.