شهید" سیدمحمد افتخاری" بيست و سوم آذر 1367 در پيرانشهر هنگام جابجايي مهمات بر اثر انفجار نارنجك به شهادت رسيد. نوید شاهد سمنان شما را به خواندن خاطراتی از این شهید عزیز دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید سيدمحمد افتخاري، پانزدهم مهر 1326 در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش سيدحسن و مادرش صديقه‌بيگم نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. ستوان سوم ارتش بود. ازدواج كرد و صاحب يك پسر و دو دختر شد. بيست و سوم آذر 1367 در پيرانشهر هنگام جابجايي مهمات بر اثر انفجار نارنجك به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده يحياي زادگاهش قرار دارد.

در ادامه شما را به خواندن خاطراتی از این شهید بزرگوار دعوت می کنیم.

شجاعت

سال شصت و چهار برای مأموریت رفتم اهواز. سیدمحمد را دیدم که گفت:«می خوام برم دوره ی خنثی سازی مهمات رو ببینم.»

جا خوردم.خیلی خطرناک بود. گفتم:«کار سختیه، خیلی باید دقیق باشی. با کمترین اشتباه جونت به خطر می افته.»

گفت:«ای بابا پسرعموجان! اگه همه این فکر رو بکنن که اصلاً کسی نباید دنبال کارهای حساس بره. خدا بزرگه!»

(برگرفته از خاطرات پسرعموی شهید)


یقین به پیروزی امام خمینی

اندیمشک بود. قسمت شد یک شب منزلش مهمان شوم. هنوز انقلاب پیروز نشده بود. سادگی زندگی اش اولین چیزی بود که توجه آدم را جلب می کرد. با الله اکبر اذان وضو گرفت و نمازش را خواند. بعد با یک کاغذ لوله شده آمد توی اتاق و گفت:«آیت الله خمینی رو می شناسی؟»

گفتم:«یه چیزایی در موردش شنیدم.»

کاغذ لوله شده را باز کرد، عکسش را نشانم داد و از مبارزاتش با شاه برایم تعریف کرد. گفت:«مرد بزرگیه! مطمئنم به این طریق که پیش میره، توی مبارزاتش پیروز میشه.»

(برگرفته از خاطرات پسرعموی شهید)

 

کرامت حضرت معصومه (س)

قم زندگی می کرد. می گفت:« ما که چاره یدعامون رو پیدا کردیم، شما هم برین یه فکری به حال خودتون بکنین!»

گفتم:«یعنی چی؟»

خندید و گفت:« یعنی هر جا گیر می کنم، میرم سراغ حضرت معصومه و ازش کمک می خوام. خیلی با کرامته. خدا رو شکر تا حالا که دستمو رد نکرده.»

(برگرفته از خاطرات برادر شهید)

 

شهادت در انبار مهمات

سید محمد و دو سه تا سرباز برای بررسی یک انبار مهمات رفته بودند. آخر آذر ماه بود و پیرانشهر سفیدپوش از برف. صورتش می سوخت. در پادگان قیطریه قم، وقتی موشکی را جهت آزمایش آورده بودند، در حال آزمایش منفجر شد و صورتش را سوزاند. از آن زمان، نسبت به سرما و گرما حساس شده بود. همیشه می گفت:« این قدر که این که این سوزش اذیتم می کنه، پارگی پرده ی گوشم اذیت نمی کنه.»

ساعتی گذشته بود که وارد انبار شدند.جعبه به جعبه مهمات رو شمردند و لیست گرفتند.

یکی از سربازان جعبه ای را نشان داد و گفت:نارنجک تفنگیه. شمردم، این تعداده...»

سیدمحمد نگاهی به جعبه انداخت . دو زانو نشست و شروع کرد به شمردن و جابه جاکردن آنها. احساس مسئولیت می کرد. آخر خود او مسئول شمارش بود. ناگهان یکی از نارنجک ها که ماسوره اش ضربه خورده بود، منفجر شد. صدای انفجار آنقدر زیاد بود که انگار منطقه را بمباران کردند. سر تا پای سیدمحمد هم پر از ترکش شد و در همان لحظه به دیدار حق شتافت.

(برگرفته از خاطرات برادر شهید)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده