پنجشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۰۴
برادر شهید "حاتم قلی زاده" نقل می کند:«ماه مبارک رمضان بود. بعداز ظهری یکی از بچه های پایگاه پانزده خرداد آمد دنبالم و گفت:بیا بریم پایگاه کارت دارند. بعد از سلام و احوال پرسی با مقدمه چینی رسیدند به اینکه حاتم، برادرم شهید شده است.من که تا خانه تو فکر این بودم که چه طور به مادرم خبر بدهم،شروع به مقدمه چینی کردم؛ اما نه! انگار به مادرم الهام شده بود...» نوید شاهد سمنان در سالروز شهادت، مروری بر خاطرات این شهید والامقام داشته است که تقدیم حضور علاقمندان می شود.

ی


به گزارش نوید شاهد سمنان؛ شهید حاتم قلی ‏زاده دهم فروردین 1350 در شهرستان میانه به دنیا آمد. پدرش حسنعلی، کارمند شرکت بود و مادرش گلناز نام داشت. تا دوم ابتدایی درس خواند. کارگر بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اردیبهشت 1365 در هفت تپه براثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر وی را در گلزار شهدای فردوس‏رضای شهرستان دامغان به خاک سپردند.


انگار به مادرم الهام شده بود!

ماه مبارک رمضان بود. بعداز ظهری یکی از بچه های پایگاه پانزده خرداد آمد دنبالم و گفت:«بیا بریم پایگاه کارت دارند.»

وقتی وارد دفتر شدم، یک حاج آقا و دو پاسدار نشسته بودند. بعد از سلام و احوال پرسی کم کم رفتند سراغ جبهه و جنگ و عملیات و اینکه بعضی ها توفیق شهادت دارند. با این مقدمه چینی ها رسیدند به اینکه حاتم، برادرم شهید شده است.

با این حرف ها حالم منقلب شد.

گفتم :«او که سربازیش تمام شده بود و می خواست برگرده!»

گفتند:«آری! اما تو راه برگشت...»

تمام مدارک شناسایی که همراهش بود بر اثر بمباران هوایی و آتش سوزی از بین رفته. باید برای شناسایی به سردخانه بیمارستان رضایی برویم. پاهام توان و قدرت ایستادن نداشت. فقط خدا می داند که راه بیمارستان را چطور طی کرم. بعد از شناسایی معلوم شد که آن پیکر حاتم بود. افطار شده بود که به خانه برگشتم.

سرسفره نشستم. مادرم گفت:«کجا بودی علی؟ چه خبر؟»

من که راه بیمارستان تا خانه را تو فکر این بودم که چه طور به مادرم خبر بدهم، شروع به مقدمه چینی کردم؛ اما نه! انگار به مادرم الهام شده بود.

گفت:«پسرم! چرا طفره می ری؟! بگو که حاتمم شهید شده!»

نفس عمیقی کشیدم. انگار کوله کوله بار سنگینی از روی دوشم براداشته شد.

آماده تشییع جنازه اش شدیم.

طبق وصیت خودش کنار مرقد پسردایی ام دفنش کردیم.

(به نقل از برادر شهید)


چرا روی عکس مرا پوشاندی؟

یک سال از شهید شدنش می گذشت. پارچه ای را برای مزارش دوختم تا از نور آفتاب و گرد و خاک در امان باشد. آن را روی تابلوی قبرش کشیدم.

همان شب حاتم آمد به خوابم و گفت:« چرا روی عکس منو پوشاندی؟ وقتی کسی از دور از مسیر مزار شهدا رد می شد و چشمش به عکسم می افتاد به خود می بالیدم و افتخار می کردم که در راه اسلام و قرآن شهید شدم.»

صبح که از خواب بیدار شدم برف زیادی آمده بود. دلم آرام و قرار نداشت. رفتم سر مزارش تا پارچه را از روی عکسش بردارم. در بین راه با خودم می گفتم واقعاً چه زیبا کتاب آسمانی فرموده:«شهدا زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی می خورند.»

(به نقل از خواهر شهید)


منبع: کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشر فاتحان-قائمی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده