چهارشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۴۳
«پیش از رضا ده تا از بچه هام فوت کرده بودند. گفتم: اگر این یکی بمونه اسمش رو رضا می گذارم. همین کار را هم کردم. وقتی به دنیا آمد ولادت امام رضا (ع) بود و سیدی که اومد اسمش رو بذاره گفت: خوش به حالت امروز تولد امام رضا (ع) است.» آنچه خواندید بخشی از گفتگوی نوید شاهد سمنان با "فرخ رحیمی" مادر شهید "رضا قنبری" است که توجه شما را به خواندن متن کامل این گفتگو جلب می کنیم.

ل

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید رضا قنبري يكم اسفند 1346 در روستاي گرمن از توابع شهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش محمدحسين و مادرش فرخ نام داشت. تا دوم راهنمايي درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت و پنجم مرداد 1367 در اسلام ‌آباد غرب توسط نیروهای سازمان مجاهدين خلق (منافقين) بر اثر اصابت تركش به سر، شهيد شد. پیکر او را در گلزار شهداي زادگاهش به خاك سپردند. در ادامه توجه شما را به مصاحبه خواندنی نوید شاهد سمنان با "فرخ رحیمی" مادر شهید رضا رستمیان جلب می کنیم:


نوید شاهد سمنان: مادر جان از کودکی رضا برایمان بگویید.
مادر شهید: قبل از رضا ده تا از بچه های من از دنیا رفتند. یه روز رفتم پیش یه کربلایی علی که تو میغان دعا می داد. بهش گفتم: بهم دعا بده که این بچه بمونه. بنده خدا گفت: باشه دعا می نویسم و بهتون میدم که بچه ات بمونه. هشت تا دعا رو داده بود، دعای نهم رو که می خواست بده بچه ام موقع اذان صبح به دنیا اومد. اینجا هم نه ماشین بود و نه چیزی. برف هم میومد که مادرم اومد گفت: خدا! بچه داره می میره. گفت: اون چند تا مردن این هم می میره.
گفتم: دعا رو نیاوردی؟ این بچه باید از حلقه دعا اول ماه نو بگذره.
گفت: نه.
گفتم: بلند شوربریم میغان. برف هم میومد. بچه رو بغل کردم و پیاده رفتیم میغان. مادرم گفت: الان یه جانوری اگه بیاد چی؟
گفتم: من رو بخوره ولی بچه ام سالم بمونه. یواش یواش رفتیم، شروع کردم به حمد و سوره خوندن. وقتی رسیدیم دودستی زد تو سرش و گفت: الآن می خواستم این دعا رو بیارم که این بچه امروز به دنیا بیاد. گفتم: بچه می میره آقا ؟
گفت: نه. بعد هم دعا رو زد زیر لباس بچه. به خانمش گفت: برو چایی بیار و خودش شروع کرد به دعا خوندن.
به من گفت: یه امام خمینی (ره) میاد و جنگ شروع میشه. این بچه هم میره مدرسه و تا هفتم و هشتم می خونه و اگر بره جبهه شهید می شه ولی اگر نره صد سال عمر میکنه.
گفتم: گمون نکنم حاجی.
گفت: حالا می بینی!!
دعا رو گرفتم. گفت: برو خونه یه مرغ مشکی بکش و همراه این ها در قبرستان دفن کن. خلاصه برگشتم و همون کار و کردم.

نوید شاهد سمنان: اسم شهید را چه کسی انتخاب کرد؟
مادر شهید: قبل از رضا ده تا از بچه هام فوت کرده بودند. گفتم: اگر این یکی بمونه اسمش رو رضا می گذارم. همین کار هم کردم. 
وقتی به دنیا آمد ولادت امام رضا (ع) بود. من نمیدونستم، اون سید که اومد اسمش رو بذاره، گفت: خوش به حالت امروز تولد امام رضا (ع) است.

نوید شاهد سمنان: چطور شد که رضا به جبهه رفت؟
مادر شهید: بچه ام روز به روز قد می کشید و بزرگ می شد تا هفت ساله شد. رفت مدرسه و کلاس نهم بود یه روز دوستاش کتاب هاش رو آوردند و من گفتم: رضا کو ؟
گفتند: رفته بسیج .
گفتم: بسیج چیه؟ مگه کسی درسش رو رها میکنه و میره بسیج ؟ نمی دونستیم تو دنیا چه خبره؟ فردا صبحش با پدرش رفتیم خیابان مزار شاهرود. یه آقایی تو دفتر نشسته بود. ما با ماشین دامادم رفته بودیم و مثل اینکه ماشین رو شناخته بود. اون آقا گفت: ازدیروز که رضا اومده داره گریه می کنه و می گه می خوام برم بسیج. من رو برنگردونید خونه. چند روز اونجا بود و بعد از چند روز زنگ زدند به ما. من و پدرش دوباره رفتیم و گفتند: این بچه می خواد بره جبهه. ولی قدش کوتاهه و به همین خاطر رفته کفش های بزرگتر از خودش خریده که بلند دیده بشه. گفتم: باشه برو. من هم بهت افتخار می کنم. ولی مراقب خودت باش که خودت رو به کشتن ندی.
گفت: نه نمی میرم.

نوید شاهد سمنان: مادر جان رضا به عنوان پاسدار در جبهه حضور داشت؟
مادر شهید: بله استخدام سپاه شده بود. از چهارده سالگی رفت و تو بیست و یک سالگی شهید شد.
می گفت: اونجا آهنگران می خونده و من هم پشتم رو زده بودم به یه درخت و گریه می کردم. می گفتم: یه قرون پول هم نداریم جایی بریم. ما هم خیلی پول نداشتیم. بیست تا یه تومنی موقع رفتن بهش داده بودم. دیگه همه دوستانش گفته بودند: ماهم پول نداریم و ماشین رایگان سوار می شیم.
می گفت: خوابم برده و وقتی بیدار شدم دیدم یه بوی عطری میاد. گفتم: حتما کسی گلاب زده. نوحه آهنگران که تموم شده بود و می خواستیم بریم: دیدم یه چیزی تو جیبم خش خش می کنه. دست تو جیبم کردم و دیدم یه پشته اسکناس و یه عطره. رفتم پیش آهنگران گفتم: من که گفتم پول ندارم و شما گفتی همه همین طور هستند. حالا تو جیبم پول گذاشتی ؟
آهنگران هم گفته بود: برای کسی این موضوع رو تعریف نکن. بعداً خودش برامون تعریف کرد. می گفت: همه قسم خوردند که ما بهش پول ندادیم. او هم ده تومن برداشته و بقیه رو داده بود به رزمنده ها.

نوید شاهد سمنان: رضا در جبهه مجروح هم شده بود؟
مادر شهید: وقتی رفت جبهه، همون بار اول مجروح شد. پاش از زانو به پایین داغون شده بود و افتاد تو خونه. به من که خبر دادند من گفتم: امام زمان (عج) یار همه هست یار من هم هست. آنقدر خوشحال بودم که نگو. همه از اینجا رفتیم بیمارستان آیت الله طالقانی تهران. دیدم هیجده نفر اونجا هستند. خدا رحمت کنه حاج محمد علی بیاری رو، ایشون رفته بود ببینه رضا چکار می کنه. بهش گفته بود: به مادرم بگو اول به دوستام دلداری بده. بعد بیاد پیش من.
من هم گفتم: چشم و همین کار و کردم. به همه شون دلداری دادم و گفتم: مادر همه تون هستم. رفتم پیش رضا دیدم وزنه بهش وصل کردن و میله تو زانوش گذاشتند. گفتم: چی شده ننه؟
گفت: هیچی نیست. من خاک برسرم اگر لیاقت داشتم الان شهید شده بودم. یه مقدار پیش رضا موندم و برگشتم. خوب که شد دوباره رفت. دفعه سوم هم که رفت مجروح شد.

نوید شاهد سمنان: آخرین بار که رضا به جبهه رفت خاطرتان هست؟
مادر شهید: عملیات مرصاد که شروع شده بود، پسرم بزرگ گفت: مامان علی آباد خونه خریدیم بیا کمکمون کن. گفتم: چشم. رضا تازه از جبهه اومده بود. گفتم: پسرم تازه اومده ببینمش بعدا میام. زین العابدین ابراهیمی هم از اقواممون که هنوز هم هست. به من گفت: عمه تو برو من پیش رضا هستم. گفتم: نمیشه که برم بچه ام تازه اومده.
رضا گفت: مادر اصلِ کار برادرمه، برو .
من رفته بودم خرید کنم که سید اسدالله از اقواممون گفت: مادر رضا، دیشب گرمن نبودی؟ گفتم: نه دیروز صبح اومدم، مگه چی شده؟
گفت: رضا با زین العابدین رفت .
گفتم: اون که تازه اومده بود، کجا رفت ؟
گفت: به من زنگ زدند من هم رفتم دنبالشون و با قطار رفتند. گفتم: خدا به همراه شون. اومدم خونه پسرم و غروب برگشتم گرمن. دیدم همه جا رو جارو زده و کتاب هاش هم مرتب کرده بعد رفته . خیلی کتاب می خوند . همیشه کتاب های حضرت علی (ع) رو می خوند و می گفت: مادر از علی مظلوم ترکسی نیست . وقتی رفت تا چهل روز ازش بی خبر بودیم .

نوید شاهد سمنان: خبر شهادتش را چطور به شما دادند؟
مادر شهید: من خودم برای پشت جبهه نون می پختم. از قلعه نو خرقان لگن لگن خمیر می آوردند و من هم نون درست می کردم. رضا پنج شنبه شهید شده بود و ما نمی دونستیم. به شوهرم گفتم: مرد بیا با این ماشین هم نون ها رو ببریم و هم خبر بچه مون رو بگیریم .
اون اطلاع داشت ولی به من نمی گفت . گفت: میاد همین جا میبینیش . راه دوره اگر ما بریم مریض میشیم . نون ها رو بار کردند و بردند . طولی نکشید که شیخ عباس غریب اومد اینجا که با برادر بزرگم با هم بودند. گفت: چکار می کنی ؟
گفتم: نماز ظهرم رو خوندم دارم تسبیح می گردونم. تا نماز عصر و بخونم .
گفت: خوش به حالت . خواهر از رضا چه خبر داری ؟
گفتم: هیچی . الان چهل روزه رفته . انشاالله که خوب وخوش باشه .
داداشم گفت: به من گفتند مجروح شده .
گفتم: انشاالله امام زمان (عج) زخمش رو دوا می گذاره و خوب میشه. پسر کوچکم شروع کرد به گریه و خودش رو زدن و گفت: حتما داداشم شهید شده.
گفتم: خوب شهید بشه. مگه کسی بهش گفته برگرد. در راه خدا رفته ننه، تو هم گریه نکن . منافقین می شنوند خوب نیست . اون که رفته دو تا پسر دیگه دارم. ده تا هم تو خاک دارم برام بسه. از بنیاد شهید اومدند که خبرم کنند. رفتم آتش و اسفند درست کردم ولی دیگه دست و پام شروع کرد به لرزیدن. خلاصه اومدند خبر دادند و بچه ام دفن کردیم . هفتم و پانزدهم هم براش گرفتیم. موقع سالگردش هم من وشوهرم و بردند همدان. چون بار آخر که شهید شد، همگی از همدان رفته بودند. گفتند: اونجا عکس شهیدت و محمود اخلاقی و محمدرضا خالقی هست. مثل دیوانه ها چادرم افتاده بود و دنبال عکس پسرم می گشتم که پیداش کنم و با خودم بیارم.

نوید شاهد سمنان: همرزمانش برای شما از نحوه شهادت ایشان چیزی گفتند؟
مادر شهید: بله چهار بار مجروح شد و دفعه پنجم تو مرصاد به شهادت رسید. تو عملیات مرصاد بهش گفتند: از سر شب همه رو داریم میکشیم دیگه کسی نیست، بیایین استراحت کنیم. رضا و حاج محمود اخلاقی و حاج محمد رضا خالصی ازسمنان میشینن تو یه وانت زرد که ببینند منافقین هستند یا نه ؟ تا می رسند دخترای منافق که زیر یه درخت نشسته بودند با آرپیچی زده بودنشون. سر هر سه تا شون قطع شده بود. پسرم فقط یه مقدار از پوست چونه اش مونده بود و وقتی آوردنش گفتم: خدا روشکر بچه ام به آرزوش رسید.


نوید شاهد سمنان: وقتی پیکر شهید را آوردند شما چه کار کردید؟
مادر شهید: رفتیم مشهد خیابان امام (ره) و خبر همه شون رو گرفتیم. خدا امام رو رحمت کنه و انشاالله امام زمان (عج) برای سلامتی رهبرمون دعا کنه اونجا ده نفر بودند و خبر همه شون رو گرفتیم.
به ما گفتند: برید تو مسجد که شلوغ نشه. یه پاسدار هم همراه با مادرم با ما آمدند. به ژاندارم گفتم: روی بچه ام و باز کن تا ببینمش .
گفت: مادرشی ؟
گفتم: بله .
گفت: من دلم نمیاد مادر.
گفتم: خودم دلم میاد . چادرم رو بستم دور کمرم و روش رو باز کردم. عروسم بهم عطر و گلاب داد و من هم پاشیدم روی کفنش.
همه جاشو دست کشیدم و بوسیدم. لباس هاش همون هایی بود که خودم دوخته بودم. ساعت و تسبیح اش رو درآوردم و به مجتبی بیاری دادم. گفت: این ها رو بده به من مادر. گفتم: باشه برای تو. بوسیدمش و گفتم: خدا رو شکر که به هدفت رسیدی و دوباره خودم پیچیدمش لای کفن و گفتم: بیایید ببریدش.
بعدش آوردنش و توی گرمن دفنش کردند. یه آقای حسینی اینجا هست که خدا عاقبت به خیرش کنه. رفتم تو قبر و گفتم: خدا خودش این بچه رو به من داد و من می خوام تحویل خودش بدم. گفتند، تو نمیتونی چون زنی.
گفتم: زن و مرد نداره. خودم هم می خوام بعد مرگ برم زیر همین خاک. وقتی رفتم تو قبر حالم بد شد و برادرم من و آورد بالا و خودش روش خاک ریخت. روز سوم پسرم تو فاطمیه ناهار دادیم. بلند شدم که سفره ها رو پهن کنم. گفتند: زشته تو بشین. گفتم: چه بدی داره ؟ پسرم و داماد کردم و افتخار می کنم. اصلا گریه نمی کردم. همه می گفتند: چرا گریه نمی کنه ؟ گفتم: برای همه خودم سفره میانداختم. برای پسرم هم میاندازم. سفره رو پهن کردم. موقع غذا هم با لبخند به همه تعارف می کردم. می گفتند: می خنده ؟ می گفتم: خوب پسرم رو داماد کردم. دو تا روحانی بودند. یکی شیخ عباس غریب بود و یکی هم شیخ عباس امینی. می گفتند: خدا پدرت و بیامرزه که هرجا میری گریه نمی کنی. این خیلی خوبه.
گفتم: چه گریه ای کنم ؟
شب می رفتم تو زیر زمین و گریه می کردم. دلم رو خالی می کردم، صبح هم صورتم و میشستم و میومدم بالا با بقیه بگو بخند می کردم.

نوید شاهد سمنان: بعد از شهادت دست نوشته و وصیت نامه اش را برایتان آوردند؟
مادر شهید: گفتن وصیتش رو داد به پسر حاج آقای شاهچراغی. گفته: اگر من مردم تو برسون به دست پدرم. ولی هردو شهید شدند و چیزی به دست ما نرسید!

نوید شاهد سمنان: همرزمان رضا وقتی بعد ازشهادت فرزندتان به دیدن شما آمدند، خاطره ای از ایشان برای شما تعریف کردند؟
مادر شهید: بله خدا بیامرز حاج محمد علی بیاری تعریف می کرد که یه روز رفتیم یه جایی رضا هم بوده. اون جلوتر می رفته و ماهم دنبالش بودیم رضا راه بلد بوده و گفته از راست برید. وقتی از راست رفتیم رسیدیم به نیروهای خودی و راه روپیدا کردیم . می گفت: یه شب هم که عملیات بوده رفتیم سرمرز عراق و شنا کردیم. گفتند: نرو. ولی من گفتم: میخوام برم ببینم چه خبره. با دو تا چوب و یه زیر پیرهنی اومده و گفته: الان وقت حمله است. گفته: عراقی ها حواسشون پرته و دارند لباس هاشون رو میشورن و بزن و برقص می کنند این هم نشونه اش. می گفت: همون شب حمله کردیم.


نوید شاهد سمنان: زمانی که جنگ شروع شد، آن ابتدا هنوز نیروها سازماندهی نشده بودند. از دور و نزدیک مردم به جبهه کمک می کردند و نون می پختند و مربا درست می کردند و ... در روستای شما هم مردم کمک می کردند؟
مادر شهید: همه کمک می کردند و زحمت می کشیدند. یه روز خونه همسایه نون می پختیم. یه نفر گفت: رضا رو دیدم که پتو و چادر و... بار کرده و داره با فرقون می بره پایین. گفتم: خدا مرگم بده لباس ها رو برده. تا اومدم دیدم هرچی لباس نو داشته و نداشته از تو کمد جمع کرده برای رزمنده ها. برای دامادیش هم یه لحاف دوخته بودم که اون هم برده بود. گفتم: ننه جان نباید اون ها رو می بردی. گفت: اون ها بهتره یا اسلام ؟


نوید شاهد سمنان: به عنوان مادر شهید از مردم و مسئولین چه انتظاری دارید ؟
مادر شهید: مردم باید صبور باشند. من خودم هم وقتی با بنیاد شهید کاری دارم سفارش میفرستم، خودم نمی رم. خدا خیر بده آقای قربانی کارهام رو انجام می ده. مردم دعا کنند رهبر عزیزمون زنده باشه. خدا از عمر ما کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. من به اسلام و ایران افتخار می کنم و از همه راضی هستم .

نوید شاهد سمنان: مادرجان ممنون که وقتتان را به ما دادید.
مادر شهید: خدانگهدارتون باشه انشاالله.




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده