دوشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۱
«هروقت که دلم برای شهیدم تنگ می شد تو خونه گریه می کردم و این حسرت رو به دل دشمنان گذاشتم که اشک من رو ببینند.» آنچه خواندید بخشی از گفتگوی نوید شاهد سمنان با "حلیمه نور محمدی " مادر شهید "حمید رستمیان" است که توجه شما را به خواندن متن کامل این گفتگو جلب می کنیم.

ب


به گزارش نوید شاهد سمنان شهید حمید رستميان يكم تير 1346 در شهرستان شاهرود ديده به جهان گشود. پدرش علي‌اكبر و مادرش حليمه نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت و بيست و يكم تير 1367 در نهرعنبر توسط نیروهای عراقی به شهادت رسيد. تاكنون اثري از پيكرش به دست نيامده است. در ادامه توجه شما را به مصاحبه خواندنی نوید شاهد سمنان با "حلیمه نور محمدی " مادر شهید حمید رستمیان جلب می کنیم:

نوید شاهد سمنان: مادر جان حمید مثل خیلی از شهدا موقع اذان به دنیا آمد؟
مادر شهید: روز تولد امام زمان (عج) موقع اذان مغرب به دنیا اومد. تابستون هم بود.

نوید شاهد سمنان: قبل از تولد، خواب حمید را دیده بودید؟
مادر شهید: وقتی حمید پنج روزه بود، هنوز براش نام انتخاب نکرده بودیم. مادرم گفت: پدرت گفته اسم این بچه رو مسلم بگذار، چون اسم پسر بزرگم حسین رو، ایشون انتخاب کرده بود. گفتم: نه مادر وقتی بار دار بودم به دلم افتاده که اسمش و حمید بگذارم. سرشب با مادرم این صحبت ها رو کردم. اون زمان یه اتاق بیشتر نداشتیم و همه بچه هام تو همون خونه به دنیا اومدند. پسرم حسن هم تو همون خونه سرخک گرفت و از دنیا رفت.
اون شب که با مادرم صحبت کردم خواب دیدم تو حیاط هستم و فشاری داریم. –فشاری، یه چیزهایی بود که شصتی داشت و وقتی اون رو فشار میدادیم آب میومد و مصرف میکردیم.- خواب دیدم جلوی فشاری دارم ظرف میشورم. دیدم یه آقای با لباس سبز وارد حیاط شد. تو خواب تشخیص ندادم که دستش عصا بود یا شمشیر ولی لباس رزم تنش بود. داشت از حضرت مسلم روضه می خوند. وقتی یاد اون شب میفتم گریه ام میگیره.
تو خواب آنقدر گریه کردم که مادرم متوجه شد و صدایم کرد. صبح مادرم گفت: چی شده ؟ گفتم: خواب دیدم یکی داره از حضرت مسلم میخونه. گفت: دیدی گفتی اسمش رو نمی گذارم مسلم!! ولی بازم اسمش رو عوض نکردم. تا اینکه حمید بزرگ شد. کلاس سوم راهنمایی که بود برادرش رفته بود جبهه و حمید هم گفت: میخوام برم. گفتم: بذار برادرت بیاد بعد برو.
گفت: نه جنگ تموم میشه.
گفتم: خدا کنه جنگ تموم بشه و تو دیگه نری.
گفت: تا من نرَم جنگ تموم نمیشه.
خلاصه رفت و پنجاه روز بعد تو جبهه شیمیایی شد. اولین شیمیایی که دشمن تو ایران ریخت: حمید اونجا بود. آوردنش خونه.

نوید شاهد سمنان: شهید از خاطرات جبهه برای شما تعریف می کرد؟
مادر شهید: در مورد اونجا یه جوری برای ما تعریف می کرد انگار از صبح تا شب اونجا تلویزیون می بینند و استراحت می کنند . اصلا به ما نمی گفت: اونجا چی بهشون می گذره که ما ناراحت نشیم.
ولی یکبار تعریف می کرد تو عملیات کربلای شش، هفت روز تو بیابان مانده بود. بعد از هفت روز می گفت: گفتم یا امام رضا (ع) کمک کن. من اگر بمیرم هم، اسیر صدام نمیشم. اونجا خیلی از دوستانش اسیر شده بودند. به لطف خدا حمید فرار کرده بود. راه را گم کرده بود. از کربلای شش هیچکس باقی نمانده بود. فقط پسر من و دوستش محمد سلمانی که راه رو پیدا کرده بود. اونها داشتند دنبال دوستش غلامرضا ناصری می گشتند ولی پیداش نمی کنن و حمید گم میشه. متوسل میشه به امام رضا (ع). می گفت: یه ماشین گلی دیدم و تو منطقه جنگی قابل تشخیص نبود که دشمن است یا خودی. پاهاش تو پوتین ها آنقدر که راه رفته بوده ورم کرده بودند. از شدت خستگی علامت میده و ماشین توقف می کنه. اون ها لباس ضد شیمیایی داشتند و وقتی پیاده میشن با خودش می گه: این همه فرار کردم و آخر هم گیر عراقی ها افتادم!
بعد یه ایرانی میاد جلو و بهش میگه: سرباز کجا بودی؟ اون موقع خیالش راحت میشه که ایرانی هستند. بهش یه مقدار آب میدن و میپرسن گروهانت رو بلدی ؟ میگه: بله. میبرنش گروهان خودشون. اونجا برای بچه های مفقود مراسم ختم هم گرفته بودند.
وقتی گم شده بود و اومد خونه در رو که باز کردم دیدم پاهاش خیلی ورم کرده و با لباس بیمارستان، عصا به دست اومده. من گریه کردم و گفتم: چی شده ؟ گفت: آماده باش بودیم و پام ورم کرده. در صورتی که بیمارستان بود و با همون لباس بیمارستان اومده بود ولی به من حرفی نمی زد. بعداً ماجرا رو برام تعریف کرد.

نوید شاهد سمنان: وقتی حمید گفت در این هفت روز گم شده است، به شما نگفت چطور رفع تشنگی و گرسنگی می کرد؟
مادر شهید: خیلی بهش سخت گذشته بود می گفت: به اذن خدا تشنه نمیشدم. و برای رفع گرسنگی هم یه بسته خرما پیدا کرده بوده و روزی چند تا می خورده که ضعف نکنه.

نوید شاهد سمنان: مادرجان از زمانی که خواب شهادت حضرت مسلم را دیدید، ایشان را در خانه مسلم صدا می کردید؟
مادر شهید: نه حمید صداش می کردیم. ولی وقتی هم تو بیابون گم شده بود، دوباره همون آقا رو تو خواب دیدم. یه عمه پیر داشتم که قرآن خوان بود. ایشون خیلی با ایمان بود وقتی خوابم رو براش تعریف کردم گفت: تو رو خدا وقتی حمید ازدواج کرد حتما اسم پسرش رو مسلم بگذار. گفتم: خودم هم همین عقیده رو دارم.
ولی دیگه حمید برنگشت اسم بچه برادرش رو گذاشتیم مسلم.

نوید شاهد سمنان: شما هم مثل خیلی از مادرها امید برگشت حمید را نداشتید؟
مادر شهید: من خودم مطمئن بودم که اسیر شده. یکی از خانواده های اسرا هم اومدند و به من گفتند که فرزندشون، حمید رو دیده بود و حتی اونجا بین اسرا کشتی هم می گرفته. آقای ابوترابی که اسیر شده بود اومد و تو هلال احمر برامون صحبت کرد.
من اونجا پرسیدیم علی امیری و مجید قیاسی رو می شناسید ؟ یکی برگشت و گفت: بفرمایید مادرجان ؟
گفتم: اسمت چیه ؟
گفت: علی رضا
گفتم: شما آزاده بودین ؟
گفت: بله .
گفتم: پسرم! تو حمید من رو ندیدی ؟
گفت: همون که چهارشانه و سبزه بود.
گفتم: بله .
خواهرش گفت: کجا دیدیش؟ حرفش رو برگرداند و گفت: تو باشگاه شاهرود دیدمش.

نوید شاهد سمنان: ازحاج آقا ابوترابی در مورد شهید پرسیدید ؟
مادر شهید: اونجا همه مادرها جمع بودیم. گفتند: یکی به نیابت از همه مادرها بره و بگه خودمون هزینه بدیم و پیگیری کنیم و بچه هامون و پیدا کنیم. من داوطلب شدم و به ایشون گفتم: حاج آقا ما خودمون هزینه می دیم که بچه هامون رو پیدا کنیم. گفتم: ما که از مال دنیا یه خونه داریم همون رو می فروشیم و برای بچه مون خرج می کنیم. ایشون گفت: نه نیازی نیست وظیفه خود دولت هست که اون ها رو پیدا کنه. شما هم هر نشانی داشتین اون ها رو در جریان بگذارید. ولی تو اون مدت چیزی دستگیرمون نشد. 

نوید شاهد سمنان: چطور خبر شهادت حمید را به شما دادند؟

مادر شهید: به ما گفتند: مفقودالاثر شده. حتی ساک و وسایلش هم برای ما نیاوردند.


نوید شاهد سمنان: پدر شهید چه زمانی فوت کرد؟

مادر شهید: پدرش تا هفتاد سالگی یه قرص مسکن هم نخورده بود. تا روزآخر هم چشم به راه بچه مون بود. به خاطر بیماری کبد فوت کرد.


نوید شاهد سمنان: تو این سالهایی که شما آنقدر چشم به راه بودید، هیچ وقت خواب شهیدتان را ندیدید؟
مادر شهید: تو مکه که هشت، نه روز بودم یه اتفاقی افتاد. خواهرهایی که با من بودند هیچ کس نمی دونست من مادر شهید هستم. اونجا سوال کردند کسی با شهید نسبت داره ؟ گفتم: من مادر شهید هستم.
وقتی اومدیم تو خونه یکی از هم اتاقی ها گفت: تو مادر شهید بودی چرا به ما حرفی نزدی؟
گفتم: چی باید می گفتم؟ نمی تونستم شعار بدم. ما بچه مون و در راه خدا دادیم و نباید حرفی بزنیم.
شب که شد رفتیم حرم و برگشتیم. دو تا از دخترهای من سمنان زندگی می کردند. به خانم عامریان گفتم: میدونم تا من برگردم خونه کسی به دو تا دخترم سر نمیزنه ولی اگر حمیدم بود بهشون سر میزد. چون حمید خیلی به این دو تا خواهرش وابسته بود .
اون شب رفته بودیم مسجد پیامبر و من حالم خیلی بد شد. تو اون گرمای عربستان تب و لرز کرده بودم. خانم عامری چادر نمازش رو پیچید دور من و با چادرمشکی نمازش رو خوند. تا 9 شب تبم شدیدتر شد و من رو بردند دکتر، که بهتر شدم.
خوابم برد و دیدم دارم یه جای غریبه زندگی می کنم. که یکدفعه حمید با کت شلوار و پیراهن سفید وارد شد. حمید هیچ وقت کت شلوار نمی پوشید چون دوست نداشت همیشه کاپشن داشت. اون روز هم خیلی مرتب و خوش تیپ شده بود.
به من سلام کرد و با هم روبوسی کردیم. تو خواب یه مدت طولانی با من بود. رفته بودم نماز و برگشتم دیدم حمید داره لباس می پوشه بره. گفتم: کجا ؟
گفت: یه جا کار دارم.
من هم اصرار می کردم که باید باهات بیام و اون قبول نمی کرد.
گفت: مامان من میرم شما بعدا بیا. تو خواب یادم اومد که یه کار نیمه تمام دارم.  گفتم: بذارکارم تموم بشه بعدا باهات میام.
گفت: میخوام یه سر به بچه ها بزنم و برم.
گفتم: میخوای بری سمنان؟
گفت: آره، بعد هم بیدار شدم.
یه بار هم خواب دیدم از جبهه اومده خونه. دیدم گوشه خونه خوابش برده و روش پتو نیست. رفتم روش و بندازم که دیدم لباسش پر از خون است.

نوید شاهد سمنان: به عنوان مادر شهیدی که سالها چشم انتظار فرزندش بوده است با مردم و مسئولین چه صحبتی دارید؟
مادر شهید: از مردم و مسئولین هیچ درخواستی ندارم ولی اگر کسی به شهدا و نظام حرفی بزنه من باهاشون برخورد می کنم. هروقت که دلم برای شهیدم تنگ می شد تو خونه گریه می کردم و این حسرت رو به دل دشمنان گذاشتم که اشک من رو ببینند.

نوید شاهد سمنان: اگر صحبت دیگری دارید بفرمایید.
مادر شهید: وقتی شیمیایی شده بود، امکانات و دکتر اینجا نبود. خودم تو خونه ازش پرستاری می کردم. به ما گفته بودند: اگر خواستین بستری اش کنید از سپاه نامه بگیرید. وقتی مریض شد و می خواستم نامه بگیرم نگذاشت. گفت: مادر جان شما خودتون خرج کنید من تابستون کار می کنم و بهتون برمی گردونم. دلش نمی خواست از نامه سپاه و بیت المال استفاده کنیم.

نوید شاهد سمنان: ممنون مادر جان، انشاالله خداوند به شما عمر با عزت بدهد.
مادر شهید: دست شما هم درد نکنه.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده