«شرایط سختی بود در سنگر نشسته بودیم که ناگهان آتش سنگینی آمد و دوستان من که کنار من بودند شهید شدند و یه ترکش بزرگ هم نزدیک من افتاد. تا مدتها با خودم فکر می کردم که این چه اتفاقی بود؟ برادرم در خواب گفته بود که به ملاقاتش میروم! وقتی آمدم سمنان مادرم تعریف کرد که ما شنیدیم عملیات است و من رفتم بالای پشت بام. اونجا شروع کردم به دعا خواندن و دعا کردن برای تو. بعداً متوجه شدم که دعای مادرم این ماجرا رو تغییر داد.» آنچه خواندید بخشی از گفتگوی نوید شاهد سمنان با "عبدالمجید نصیری" برادر شهید "عبدالحمید نصیری" است که توجه شما را به خواندن متن کامل این گفتگو جلب می کنیم.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید عبدالحميد نصيري ششم فروردين 1347 در شهرستان سمنان ديده به جهان گشود. پدرش عبدالوهاب و مادرش گوهر نام داشت. دانش‏ آموز اول متوسطه بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور یافت. ششم شهريور 1362 در سردشت توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار او در امامزاده يحياي زادگاهش واقع است. در ادامه توجه شما را به مصاحبه خواندنی نوید شاهد سمنان با " عبدالمجید نصیری" برادر شهید عبدالحمید نصیری جلب می کنیم:

نوید شاهد سمنان: آقای نصیری عبدالحمید برای رفتن به جبهه چطور رضایت خانواده را گرفت؟
برادر شهید: حمید پانزده ساله بود و با این سن کسی رو اعزام نمی کردند. ایشون رضایت مادرم روگرفته بود. مادرم از ایشون خواسته بود که رضایت من هم بگیره. من مسئول امور تربیتی آموزش وپرورش بودم. تو اتاقم نشسته بودم ودیدم سمت چپ در یکی ایستاده. یه لحظه سرش مشخص شد ولی دوباره خودش وکنار کشید . دوبار که این صحنه رو دیدم گفتم، برم ببینم کی هست. نزدیک که شدم دیدم عبدالحمیده .
گفتم: اینجا چه کار داری ؟
تعجب کرده بودم. چون معمولاً به محل کارمن نمیومد. گفت: قضیه این هست و به مادرهم درمیون گذاشته وایشون گفته باید رضایت برادر بزرگترت رو بگیری.
گفتم: واقعا تصمیم خودت روگرفتی؟ میدونی اونجا کجاست؟ شرایط اونجا خیلی سخته و اصلا رفاهی که تو خونه می بینی اونجا نیست .
گفتم: دو تا مطلب است. یکی اینکه باید نیتت وخالص کنی ودوم اینکه آمادگی رزمی داشته باشی.
 گفت: من به قسمت اولش فکر کردم. و اینکه یه تکلیفه و باید بروم. با اینکه پانزده سالش بیشتر نبود، خیلی با درک و فهم بود. شاگرد باهوشی بود، با شناختی که ازش داشتم میدونستم با تفکر به این موضوع رسیده . 
گفتم: آمادگی نظامی یعنی چی ؟
گفت: قراره آموزش ببینم.
گفتم: من حرفی ندارم. مگه میشه تو این جریان کسی باهات مشورت کنه و جواب منفی بدی. 
خیلی خوشحال شده بود و به مادرم گفته بود: رضایت برادرم هم گرفتم. رفته بود پادگان شهید کلاهدوز و بعد هم یه دوره تکمیلی درپادگان امام حسین (ع) تهران دیده بود. فکر می کردیم از اونجا برمیگرده سمنان و بعداً اعزام میشه ولی به ما اطلاع دادند که از همونجا اعزام میشه. 
برای اینکه قبل از اعزامش یه دیداری با هم داشته باشیم، با مادرم رفتیم تهران. اونجا ایشون رو ملاقات کردیم و رفت غرب کشور. 
نوید شاهد سمنان: عبدالحمید چطور به شهادت رسید؟
برادر شهید: یه تعداد از بچه های سمنان با هم بودند و دشمن شبیخون میزنه. دشمن خیلی با امکانات بوده ولی حمید و دوستانش امکاناتشون درحد ژسه و اینها بوده. خلاصه با هم درگیر شده بودند. 
اونجا یه ارتفاع بود که از نظراستراتژیک خیلی مهم بوده. نباید اون قسمت به دست کموله ها می افتاد. چون از اون طریق به راحتی وارد شهر می شدند. با همون سلاح های اندکی که داشتند ایستادگی می کنند و حمید همراه علی سلطان حسینی و یه دوست دیگرش که اهل شهمیرزاد بود تو قسمت های پایین تر نگهبانی می دادند. درمرحله اول درگیری این سه نفر بودند و هرسه نفر بعد ازدرگیری شدید به شهادت رسیدند. دوستان دیگرشون مقاومت می کنند و نمی گذارند اون تپه توسط کموله ها تسخیر بشه. 

نوید شاهد سمنان: اززمانی که برادرتان به شهادت رسید تا روزی که پیکر شهید را آوردند چقدر طول کشید؟
برادر شهید: بعد ازسه روز ما مطلع شدیم وپیکرش رو آوردند. اول به من خبر دادند و من نمیدونستم چطور به مادرم بگم. با توجه به اینکه ایشون یه آمادگی قبل از شهادت حمید داشت؛ همیشه می گفت: روز قیامت چطور جواب حضرت زینب (س) رو بدیم. من هفت تا پسر دارم وهیچ کدوم شهید نشدند. من چطور باید جواب حضرت رو بدم. این نشان دهنده این بود که مادرم آمادگی داره.
ما تصمیم گرفتیم که مادر رو همراه خودمون ببریم خونه مون. و بستگان یه جوری به مادرم خبر بدن. 
به هرحال برای من مشکل بود که این موضوع رو مطرح کنم. آقای شریفی پدرخانم برادرم و پدرشهید هادی شریفی که دوست صمیمی حمید بود، بسیار مومن و متدین بود و بهتر میتوانست به مادرم بگه.
مادرم وقتی شنید یه مقدار بی قراری کرد و البته طبیعیه که این کار و می کرد . امام حسین (ع) هم درشهادت فرزندش گریست.
البته الحمدالله مادرم بسیار صبورانه با این قضیه کنار آمد. به گرمی از کسانی که می آمدند از سپاه و بنیاد شهید و همسایه ها استقبال می کرد. هم محله ای های ما هم برای تسلای مادرآمدند.

نوید شاهد سمنان: آقای نصیری خاطره ای از عبدالحمید دارید؟
برادر شهید: ارتباط ما با ایشون چون آخرین فرزند هم بود، ارتباط گرم وصمیمی بود. یادم میاد یه سال زمستان بعد از انقلاب که نفت کم بود، اومد خونه ما وگفت: چقدر سرده. من گفتم: خوب همه جا همین طوره. خوب به هرحال نفت خیلی کم بود.
حمید ابتکارات جالبی داشت، به خصوص در کارهای الکترونیکی. یه گیرنده درست کرده بود و میرفت بیرون ازطریق اون یه امواجی رو به رادیو ارسال می کرد و به مادرم می گفت: ازاون طریق جواب من رو بده.
خلاصه یکی دو روز بعد اومد خونه و یه منقل برقی دست ساز درست کرد. خودش اون رو آورد و تو خونه گذاشت. توری والمنت واین ها رو خریده بود و درست کرده بود، به خاطر اینکه هوا سرد بود آورده بود تا ازش استفاده کنیم. هنوز هم اون یادگاری رو داریم.
مصاحبه اختصاصی با برادر شهید نصیری | دعای مادرم سرنوشتم را تغییر داد

نوید شاهد سمنان: آقای نصیری تا به حال خواب شهید رو دیده اید؟
برادر شهید: بله قبل ازکربلای پنج بود و من خواب دیدم که رفتیم توی یه گلستان، روحانی محل ما آقای ادب بود و ایشون دریک منبری قبل ازانقلاب اسم امام خمینی (ره) رو برده بودو ایشون رو زندانی کرده بودند رفتیم خدمت ایشون و متوجه شدم حمید شهید شده. اون جا یه باغی بود به من گفتند: بچه ها اون جا هستند. یک شهید هم به اسم طاهری اونجا بود که پیرمرد بود و با هم مانوس بودیم. وقتی رفتیم ملاقات، ایشون هم آمده بود. بهش گفتم: چرا عبدالحمید نیومده ؟
گفت: من بهش گفتم داداشت اومده شما هم بیا بریم ولی قبول نکرد و گفت: «خودش میاد به دیدنم.»
درآستانه کربلای پنج بود که به جبهه رفتیم. من احساس کردم که شاید حرف او یه حرف خاص باشه.
با خورم گفتم نکته ای درمورد شهادت دراین خواب است و انشاالله که با شهادت ایشون رو زیارت کنم. عجیب هم بود که درسنگری قرار گرفته بودیم و شرایط خیلی سختی بود. از کانال ها شب تا صبح عبور کرده بودیم. دریک فضای صافی بود که فقط فرصت بود با کلاه های فلزی یه سنگر و چاله درست کنیم. در دو طرف من یکی شهید پیل گوش بود و یکی هم شهید عربیان اهل صوفی آباد بود. بعد ازچند دقیقه خداوند یه فرصتی داد که یه چاله کنده بشه و ناگهان یه آتش سنگین از اطراف اومد و این دونفر هر دو با ترکش فراوان پرتاب شدند و به شهادت رسیدند. 
البته اولش جان داشتند و امدادگر ها آمدند و اون ها رو بردند ولی بعد شهید شدند. یه ترکش بزرگ هم درسنگر من افتاد. من تا مدتها با خودم فکر می کردم که این چه اتفاقی بود ؟
دو طرف من شهید شدند و خواب برادر شهیدم حمید هم دیدم که گفت: «خودش میاد به دیدنم» . بعدش آمدم سمنان و مادرم تعریف کرد که ما شنیدیم عملیات است و من رفتم بالای پشت بام. اونجا شروع کردم به دعا خواندن و دعا کردن برای من. بعداً متوجه شدم که دعای مادرم این ماجرا رو تغییر داد.

نوید شاهد سمنان:به عنوان برادرشهید از مردم و مسئولین چه انتظاری دارید؟
برادر شهید: حضرت امام خمینی ( ره) فرمودند که ما همه مدیون خانواده شهدا هستیم. باید این جمله رو همواره مد نظر داشته باشیم، که این مملکت به سادگی صاحب جمهوری اسلامی نشد. شهدای ما بهترین ها بودند و این فداکاری ها باید مدنظر مسئولین باشه. باید به مردم خدمت کنند و از اشرافی گری دور باشند. مشکلات مردم روحل کنند و درمسیر ولایت فقیه باشند. دوست ودشمن از سادگی زندگی آقای خامنه ای میگن. یه خبرنگاری مدتها دنبال این بود که محل زندگی ایشون رو ببینه. آقای خامنه ای هم گفته بود شاید شما طاقت نیارید. خبرنگار گفته بود وقتی وارد منزل ایشون شدم، اشک هایم سرازیر شدند.



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده