شهید "سیامک افرادی" شهیدی از خطه پایتخت ایران،تهران بزرگ است. او بهمن سال 64 در فاو عراق شربت شهادت نوشید. در ادامه نوید شاهد سمنان شما را به خواندن خاطراتی از این شهید گرانقدر دعوت می کند. این خاطرات از مادر،خواهر و همرزم این شهید گرانقدر نقل شده و "ماجرای اشک های ارزشمند" یکی از این مجموعه خاطرات است که در ادامه تقدیم حضورتان می شود.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید سیامک افرادي يكم مهر 1344 در شهرستان تهران به دنيا آمد. پدرش رمضان، در وزارت راه و ترابري كار مي‌كرد و مادرش ليلا نام داشت. دانش ‏آموز چهارم متوسطه در رشته علوم تجربي بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و دوم بهمن 1364 در فاو عراق بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. پيكر وي را در گلزار شهداي امامزاده یحیای شهرستان سمنان به خاك سپردند.


بچه کوچولوی امام حسین

اول ماه به اول ماه توی خونه روضه داشتیم. سیامک چهار ساله، شاید هم پنج ساله بود. یک اتاق خانم ها می نشستند و اتاق دیگر آقایان. داشتم از مهمان ها پذیرایی می کردم که دیدم صورتش قرمز و چشم هایش خیس از اشک است. گرفتمش توی بغلم و گفتم:«در گوشم بگو ببینم با کی دعوا کردی؟»

یواشکی گفت:«هیچکی!»

گفتم:«چراگریه کردی؟»

گفت:«واسه بچه کوچولوی امام حسین.»

(به نقل از مادر شهید)


همه چی مون ماله امامه

حلقه گل دور عکس امام خیلی خودش را نشان می داد. عجب ارادتی به امام داشت!

آن روز در مسابقه کشتی نفر اول شده بود. با گل وارد خانه شد. با اشتیاق پریدم و بوسیدمش. کلی برای پیروز شدنش دعا کرده بودم. گل را دور عکس امام آویزان کرد.گفتم:«چرا اونجا؟ بذار روی طاقچه تا آقاجون که میاد ببیندش.»

اما سیامک گفت:«خوب نگاه کن! ببین این اصلاً جای اصلی اش دور عکس امامه. واقعیتش اینه که همه چی مون ماله امامه.»

(به نقل از خواهر شهید)


به یاد مادر وهب!

گفتم:«خدانکنه! انشاالله صحیح و سالم برمی گردی.»

گفت:«حالا ببین اگر من شهید نشدم.»

گریه کردم و گفتم:«خیلی خوب، دیگه از این حرفا نزن!»

گفت:«مامان جان چرا گریه می کنی؟ یاد مادر وهب توی صحرای کربلا بیفت که سر بریده پسرش رو اندخت توی گود دشمن و گفت: من چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی گیرم. سعی کن اگر گریه می کنی برای امام حسین و یارانش گریه کنی تا اشکهایت ارزش داشته باشه.»

(به نقل از مادر شهید)


لحظه شهادت

هرگز لحظه شهادتش را فراموش نمی کنم. وقتی که مجروح شد، نیمی از صورتش را برده و پایش زخمی شده بود اما مشکل اصلی شاهرگ گردنش بود که تیر آخر به آن اصابت کرده بود. ما را با قایق به عقب منتقل کردند. هروقت نگاهش می کردم، در حال ذکر گفتن بود«یازهرا و یا مهدی.»

هردو نفرمان را به اورژانس منتقل کردند، هنگامی که به اورژانس رسیدیم، من هنوز مجروح بودم و او شهید.

(به نقل از همرزم شهید، سعدالدین)

منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشرزمزم هدایت 


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده