هم دانشگاهی شهید "مجتبی مداح" نقل می کند:« شب از نیمه گذشته بود. از خواب پریدم. دیدم مجتبی سر جایش نیست. توجهی نکردم. دوباره خوابیدم. بعدها متوجه شدم که وقتی همه خوابند، مجتبی از اتاق بیرون می رود، گفتم: ناقلا حتماً جای دنجی گیر آورده و درس می خونه، قرارمون این نبود. باید سر از کارش در میاوردم. یک شب خودم را به خواب زدم. طبق معمول، سر ساعت از اتاق رفت بیرون. ظاهراً کتابی هم دستش نبود. شکّم بیشتر شد... » نوید شاهد شما را به مطالعه خاطراتی از این شهید والامقام دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید مجتبی مداح یکم مرداد 1342 در روستای امامزاده علی‏اکبر از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش رضا، کشاورزی می­کرد و مادرش زهرا نام داشت. دانشجوی سال سوم دوره کارشناسی در رشته امور دام بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن 1364 در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکرش را در گلزار شهدای شهرستان زادگاهش به خاک سپردند.

افسوس که خوبان همه رفتند

بر چهره اش گرد پیری نشسته بود، اما حافظه اش همچنان قوی بود. خیلی زود ما را شناخت. به گرمی پذیرایمان شد. پس از حال و احوال سراغ دکتر را گرفت.

اولش فکر کردیم نیاز به دکتر دارد. او مرتب نشانی می داد. نشانی های مجتبی بود. اما چرا دکتر می نامیدش، برای ما جای سوال داشت.

چند بار به دیدنش آمده بودیم با مجتبی. تحت پوشش کمیته و بهزیستی بود. زندگی ساده و بی ریایی داشت. بار آخر مهمانمان کرد. شب را در منزلش خوابیدیم. غذایش نان های خشکی بود که برای خوردن باید آن را در استکان چایش خیس می کرد. با این کارش دل همه ما به درد آمده بود. اما بیشتر از سهمیه اش نمی توانستیم کمکی به او کنیم. منطقه محروم بود و امثال او زیاد.

سوالش را دوباره تکرار کرد و من را از حال و هوای خود بیرون آورد.

-پس آقای دکتر؟

نخواستم اشک شوقش را نیامده به اشک سوز مبدل کنم. اما ول کن نبود. منّ و من کنان و با مقدمه چینی جریان را گفتم. قطره های اشک محاسن سفیدش را شستشو می داد. زیر لب می گفت:« افسوس که خوبان همه رفتن!»

بعداً متوجه شدیم از آن شب به بعد، مجتبی به او سر می زد. مایحتاجش را برایش تهیه می کرد و تزریقاتش را انجام می داد.اسم دکتر هم از آنجا روی مجتبی مانده بود.

(به نقل از بهرام امیراسدی، دوست و داماد شهید)

نیمه شب های مجتبی در خوابگاه دانشجویی

شب از نیمه گذشته بود. از خواب پریدم. دیدم مجتبی سر جایش نیست. توجهی نکردم. دوباره خوابیدم. بعدها متوجه شدم که وقتی همه خوابند، مجتبی از اتاق می رود بیرون. چون قرار گذاشته بودیم همه کارهایمان را با هم انجام بدهیم، کنجکاو شدم و با خودم گفتم:« ناقلا حتماً جای دنجی گیر آورده و درس می خونه، قرارمون این نبود. باید سر از کارش دربیاورم.»

یک شب خودم را به خواب زدم. طبق معمول، سر ساعت از اتاق رفت بیرون. ظاهراً کتابی دستش نبود. شکّم بیشتر شد. دنبالش راه افتادم. گوشه ای از حیاط خوابگاه پارچه ای پهن کرده و به نماز ایستاده بود.

(به نقل از آقای آزاد، دوست شهید)


منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشرزمزم هدایت 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده