خواهر شهید "محمود مقبلی" نقل می کند: «شهید مجتبی مداح یکی از دوستان برادرم بود که در دانشگاه تهران درس می خواند. در حالی که او حدود چهارده سال داشت. به او می گفتیم: چرا دوستانت را از بزرگ ترها انتخاب می کنی؟ می گفت: تنها به خاطر بزرگ بودنشون نیست. من دوستانم را از بین آدم های دین دار گلچین می کنم. بعضی از اونا بزرگتر از من درمیان، بعضی ها هم کوچکتر. اگه نظرتون به مجتبی است، اون از من خیلی جلوتره،خلاصه که مجتبی زودتر از او شهید شد و محمود بعد از شهادت مجتبی آرام و قرارش را از دست داده بود.» نوید شاهد شما را به مطالعه خاطراتی از این شهید گرانقدر دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید محمود مقبلی پانزدهم خرداد 1346 در روستای لجران از توابع شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود. پدرش غفورالله، کارگر بود و مادرش رقیه (فوت 1358) نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن1364 در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به کتف و پا، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای گرمسار واقع است.


دست های ترک خورده

یک روز یزدان جورابلو از نیروهای سپاه به بنیاد شهید گرمسار آمد. چشمش که به عکس شهید مقبلی افتاد، گفت: مأموریت رفته بودم سردشت. وارد پایگاه که شدم از فرمانده خواهش کردم اگر از بچه های گرمسار کسی اینجاست، می خوام ببینمشون. او هم لطف کرد و بچه ها رو جمع کرد. یکی از اونها شهید مقبلی بود. وقتی باهاش مصافحه کردم دیدم پشت دست هاش ترک برداشته و خون میاد. بهش گفتم: «چرا دستت اینطور شده؟» گفت:« چیزی نیست، خوب می شه.» بعد از رفتن او از فرمانده اش خواهش کردم یک فکری برای دستش بکنه. گفت:« اینجا هر کس مشکل داشته باشه او به جاش نگهبانی میده. خیلی وقت ها از سر شب تا صبح نگهبانی میده. دلش می خواد دوستاش راحت باشن.»

(به نقل از علی میرآخوری از کارکنان بنیاد شهید)



مؤمن باید همیشه با وضو باشد

پرسیدم:« مگه نمازت رو نخوندی؟»

گفت:«چرا؟»

گفتم:« پس این وقت شب برای چی وضو می گیری؟ ساعت دوازده است.»

گفت:« مؤمن همیشه باید وضو داشته باشه. ثواب داره. سعی کنین همیشه باوضو باشین.»

(به نقل از زن برادر شهید)



نماز قبل از افطار

سفره افطاری پهن شد. دور آن نشستیم. با شروع اذان بسم الله گفتیم و شروع کردیم به خوردن. هنوز نیامده بود. پرسیدم:« محمود کجاست؟»

پدرم گفت:« تا نمازش رو نخونه نمیاد.»

گفتم:« می اومد افطار می کرد بعد نماز می خوند.»

گفت:« امشب به خاطر شما مسجد نرفته؛ هر شب نمازش رو مسجد می خونه و بعد میاد افطار می کنه.»

کم کم داشتیم از خوردن دست می کشیدیم که آمد. گفتم:« قبول باشه! نمی شد بعد از افطار نماز بخونی؟»

گفت:« می شد، اما حیف نیست آدم به خاطر خوردن، نمازش رو عقب بندازه.»

(به نقل از برادر شهید)



توصیه به برادر بزرگتر

از من پنج سال کوچکتر بود. فرمانده بسیج گرمسار بودم و او می خواست به جبهه برود. قبل از اعزام، نصیحتی به من کرد که هیچ وقت از یادم نمی رود.

گفت: « سعی کن قدرت و مسئولیت تو رو نگیره که حق رو ناحق کنی! گذشته ات یادت نره!»

(به نقل از برادر شهید)



دوستان گلچین شده

شهید مجتبی مداح یکی از دوستان او بود که در دانشگاه تهران درس می خواند. در حالی که او حدود چهارده سال داشت. به او می گفتیم:« چرا دوستانت رو از بزرگ ترها انتخاب می کنی؟»

می گفت:« تنها به خاطر بزرگ بودنشون نیست. من دوستانم رو از بین آدم های دین دار گلچین می کنم. بعضی از اونا بزرگتر از من درمیان، بعضی ها هم کوچکتر. اگه نظرتون به مجتبی است، اون از من خیلی جلوتره.»

مجتبی زودتر از او شهید شد. او بعد از شهادت مجتبی، آرام و قرارش را از دست داده بود.

(به نقل از خواهر شهید)


منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشرزمزم هدایت 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده