«بچه ها شروع کردند به خندیدن. باور نمی کردند. آخه بچه! تو دو ماه نیست اومدی آموزشی، اون وقت واسه سران مملکت نامه می نویسی؟ آره. تازه به آقای صیاد شیرازی و محسن رضایی هم نامه نوشتم. نامه فدایت شوم؟ نخیر! به اونا تأکید کردم که برای بهتر شدن جبهه چکار کنن!» آنچه خواندید گزیده ای از خاطرات همرزم شهید "ابوالقاسم گچپزیان" است که نوید شاهد شما رابه خواندن بخشی از این خاطرات دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید ابوالقاسم گچپزيان هفدهم بهمن 1344 در شهرستان سمنان ديده به جهان گشود. پدرش عباسعلي (فوت 1365) و مادرش منور نام داشت. تا چهارم ابتدايي درس خواند. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و ششم دي 1365 در شلمچه بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. پيكرش در امامزاده يحياي زادگاهش به خاك سپرده شد.

ذکرگفتن در شب عملیات

بیست یا بیست و یکم دی ماه سال شصت و پنج بود که در خط پدافندی جاده خندق در منطقه هورالعظیم عراق مستقر بودیم. تیپ قائم سمنان جزو دو گردانی بود که در کربلای پنج وارد عملیات شده بود. هنوز در خط پدافندی بودیم. حاج آقا داوودی آمد. آنقدر ابوالقاسم اصرار کرد تا گردان ما هم در عرصه سوم عملیات در منطقه بوارین، انتهای جزیره ماهی وارد عمل شد. ابوالقاسم کمتر حرف می زد و توی خودش بود. ذکر می گفت.

-بچه ها ذکر بگین. دعا کنین توی این عملیات پیروز بشیم.

به منطقه رسیدیم. مدام سوال می کرد:

- حاجی! پس کی می زنیم به خط؟ چرا عملیات شروع نمیشه؟

یک سنگر دشمن خیلی مقاومت می کرد. می خواستم بروم از فرمانده کسب تکلیف کنم که بمانیم یا برگردیم؟

مجروح شدم. گوشه ای پرت شده بودم که دیدم شهید عظمت پناه و ابوالقاسم سرهایشان روی هم است و خوابیده اند.

یک مشت خاک به طرفشان پرت کردم. آرامششان برهم نخورد. غافل از اینکه آنها به آرامش ابدی رسیده بودند.

(به نقل از مرتضی سعدالدین همرزم شهید)

درست خوندن سوره حمد!

دست خودش نبود. بنده خدا یک کم زبانش می گرفت. حاج آقا سالار ناراحت شد.

- آخر من درست حمد خوندن رو بهت یاد می دم.

سرش را انداخت پایین.

وقتی کربلای پنج شهید شد، گفتم: « خدا اونو که با زبون شیرین حمد می خوند بیشتر از ما می خواست.»

(به نقل از روحانی مسجد محلات سمنان)

دیگه تکرار نمیشه!

تا دیدمش دلم طاقت نیاورد.

- ابوالقاسم! سیگار؟

سرخ شد. سیگار را انداخت روی زمین و لگدش کرد. رفتم دنبالش.

- برای خوبی خودت گفتم. هیئت که جای این کارها نیست.

- چشم! دیگه تکرار نمیشه.

بعد از آن رفت سربازی و دیگر ندیدم سیگار بکشد.

(به نقل از ابوطالب قدس همرزم شهید)

پرونده جا به جا

یکی دو روزی از اعزام نیروها می گذشت. پشت میز کارم نشسته بودم. وارد شد. با خودم گفتم:«حتماً پسرش فرار کرده و می خواد یقه منو بچسبه.»

زد زیر گریه که:« اومدم عذرخواهی کنم.»

جلوتر رفتم و گفتم:«چرا پدر جان؟»

پسرم پرونده خودش رو به جای دوستش پر کرده و شناسنامه دوستش رو هم کپی کرده تا شما نفهمید که اون برادر شهیده. اگه شهید بشه جنازه اش رو می برید می دید به کس دیگه. تو رو خدا ببخشید.

پرونده اش را دیدیم. تمام مشخصات مال دوستش بود جز آدرس منزل.

( همرزم شهید به نقل از مادر شهید)

نامه به سران

بچه ها شروع کردند به خندیدن. باور نمی کردند.

- آخه بچه! تو دو ماه نیست اومدی آموزشی، اون وقت واسه سران مملکت نامه می نویسی؟

- آره. تازه به آقای صیاد شیرازی و محسن رضایی هم نامه نوشتم.

- نامه فدایت شوم؟

- نخیر! به اونا تأکید کردم که برای بهتر شدن جبهه چکار کنن!

(به نقل از محمد سمندی مسئول پایگاه بسیج و اعزام نیرو)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده