«چند بار رفت وسط آتش تنور نشست و سالم بیرون آمد. آتش تنور را هم به جای چوب، با دست به هم می زد. مادر با تعجب گفت: حسین جان چرا اینجوری می کنی؟ یه وقت می سوزی، گفت: ببین مادر جان من سالمم و نسوختم، مگه ندیدی که رفتم توی آتش؟ اینقدر آتش، آتش نکن مادر! از صبح تا حالا گریه کردی و گفتی من رفتم توی آتش، امشب اومدم به شما بگم که در آتش نیستم. همانطور که خدا حضرت ابراهیم را از آتش نجات داد، ما هم نجات یافته هستیم.» آنچه خواندید گزیده ای از خاطرات مادر شهید "حسین خانی" است که نوید شاهد شما رابه خواندن بخشی از این خاطرات دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید حسین خانی بیست و دوم فروردین 1346 در شهر ایوانکی از توابع شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود. پدرش علی‏ اعظم، خواربار فروش بود و مادرش عذرا نام داشت. دانش ‏آموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیستم بهمن 1361 در رقابیه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر وی مدت‏ها در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص در گلزار شهدای شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.

آنچه می‌خوانید خاطراتی به نقل از  مادر شهید "حسین خانی" است که تقدیم حضورتان می‌شود:

ما نجات یافته ایم
«پسر شما تیر خورد، ولی بین آتش دشمن گیر کرد و نتونست به عقب برگرده.»
مادر از وقتی این خبر رو شنید، دیگر آرام و قرار نداشت. هرچند یکسال از رفتن حسین می گذشت ولی گریه امانش نمی داد.
یک روز تا غروب یکسره گریه کرد. به یاد آتش و پسر زخمی اش که در آن بود، می افتاد. شب پنجشنبه که وضو گرفت و خوابید، حسین آمده بود به خوابش. مادر را صدا زد و گفت:« مادر جان پاشو خمیر درست کن تا من آن را به تنور بزنم.»  تنور را روشن کرد. چند بار رفت وسط آتش تنور نشست و سالم بیرون آمد. آتش تنور را هم به جای چوب، با دست به هم می زد.
مادر با تعجب گفت:« حسین جان چرا اینجوری می کنی؟ یه وقت می سوزی.» 
حسین گفت:« ببین مادر جان من سالمم و نسوختم. مگه ندیدی که رفتم توی آتش؟ اینقدر آتش، آتش نکن مادر! از صبح تا حالا گریه کردی و گفتی من رفتم توی آتش. امشب اومدم به شما بگم که در آتش نیستم. همانطور که خدا حضرت ابراهیم را از آتش نجات داد، ما هم نجات یافته هستیم.»

خط شکن
برای مادر تعریف کرده بود که در رویایی حضرت فاطمه زهرا (س) پرچمی را به دستش داده که برود کربلا.
حسین خواب دیگری هم دیده بود  که به نظر می رسید در آن از شهادتش خبر داده بودند. از همان اعزام اول به جبهه روحیات حسین تغییر کرد. وقتی مادر برای نماز می رفت، حسین می گفت:« مادر جان دعا کن من شهید بشم.»
مادر می گفت:« خدا نکنه، من برای پیروزی شما دعا می کنم که انشاالله پیروز بشین.»
حسین می گفت:« من دوست دارم شهید بشم و دیه پیدام نشه.»
بعد با مهربانی ادامه داد:« من سه تا خواب دیدم که یکی از اون ها رو برات تعریف می کنم. خواب دیدم که دارم میرم کربلا و پرچم امام حسین (ع) دست منه. من اول خط جلودار و خط شکن هستم.»

نوجوانی با حیا
تابستان ها پشت بام می خوابیدند. دیوارهای بین خانه ها خیلی بلند نبود. یک روز صبح مادر دید حسین در حال آمدن از پشت بام است. خیلی تعجب کرد؛ چون او روی چهار دست و پا راه می رفت. مادر کمی نگران شد و گفت:« حسین جان چرا اینطوری راه میری؟»
حسین نگاهی به مادر انداخت و با خنده گفت:« آخه اگه بایستم ممکنه چشمم به زن های همسایه بیفته، شاید حجاب نداشته باشن. این جوری هم من گناهکار میشم و هم اون ها.»  

منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشرزمزم هدایت 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده