مادر شهید مفقودالجسد " محمدابراهیم صندوقدار" در خاطرات خود چنین نقل می کند:«شرطش را به مادر و عروس خانم گفته بود، ما گفته اش را جدی نگرفتیم. اما همسرش خیلی جدی شرطش را پذیرفته بود. به ایشان گفته بود: من یک آدم معمولی نیستم که مثل خیلی از مردها ازدواج کنم، بچه دار بشم و به پیری برسم.» نوید شاهد شما را به مطالعه خاطراتی از این شهید گرانقدر دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید محمد ابراهيم صندوقدار هجدهم بهمن 1337 در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش محسن و مادرش بتول نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. متأهل بود. به عنوان گروهبان يكم ارتش در جبهه حضور يافت. بيست و سوم مهر 1359 در پل کرخه به شهادت رسيد. تاكنون اثري از پيكرش به دست نيامده است.


دستور فرمانده

خستگی و تشنگی نای برایمان نگذاشته بود. از بالای کوه دربند تا پایین دامنه را یک نفس دویده بودیم. جوی باریک پایین کوه نظرمان را جلب کرد. همه تغییر مسیر دادیم. نرسیده به جوی، صدای محمدابراهیم بلند شد:« هیچ کس آب نخوره.» صدای بعضی ها درآمد.

در جواب گفت:« معلوم نیست این آب تمیز باشه یا نه.»

به ظاهر که آب صاف و زلالی بود. بچه ها آنقدر تشنه بودند که خیلی برایشان مهم نبود، اما آنقدر با قاطعیت گفته بود که هیچکس جرأت نکرد به آب نزدیک شود. هر پانصد نفر بسیجی یک جایی نشستند برای رفع خستگی. با لبخندی که تشنه رضایت بود:« همه می تونید آب بخورید. من فقط می خواستم به شما یاد بدم که تابع دستورات فرمانده باشید که شما ثابت کردید هستید. آفرین به شما!»

(به نقل از غلامعلی مثبت شاهجویی، دوست شهید)

شرط ازدواج

شرطش را به مادر و عروس خانم گفته بود. گفته اش را جدی نگرفتیم. نه جنگی در کار بود و نه درگیری. گفتیم پابندش کنیم تا این قدر این و آن طرف نرود؛ اما همسرش خیلی جدی شرطش را پذیرفته بود. با این وجود، بعد از شهادتش 10 سال منتظرش ماند. به ایشان گفته بود:« من یک آدم معمولی نیستم که مثل خیلی از مردها ازدواج کنم، بچه دار بشم و به پیری برسم.»

(به نقل از مادر شهید)

ماه ها بی خبری

دو ماهی از او بی خبر بودیم.

با دیدن لباس های چریکی پشت در، دلم ریخت. کلاهش را آن قدر پایین آورده بود که صورتش را خوب نمی دیدم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:« بفرمایید!»

گفت:« آقای صندوقدار هستند؟»

پرسیدم:« شما؟»

زد زیر خنده و آمد داخل و گفت:« ترسیدی؟ می خواستم باهات شوخی کنم.»

شادی آمدنش دلخوری را از یادمان برد. پرسیدم:« این مدت کجا بودی؟ ما که خون به دل شدیم.»

گفت:« ضد انقلاب توی کردستان آشوب به پا کرده. اون جا بودم.»

گفتم: « یک تلفن هم نمی تونستی بزنی؟»

گفت:« توی کوه و کمر تلفن کجا بود؟ تازه راه رو گم کرده بودیم و چند روزی مجبور شدیم علف بخوریم.»

(به نقل از خواهر شهید)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده