مادر شهید "نجفعلی معینیان" نقل می کند:« روبرویم نشست.سرش را پایین انداخته بود و نگاهم می کرد.پرسیدم:چیزی می خواهی؟گفت:فردا عازمم.گفتم:این که ماتم گرفتن نداره.با التماس گفت:مامان! راضی هستی من در راه خدا شهید بشم؟گفتم:این چه حرفیه؟ اگر فکر من نیستی، فکر پدر و خواهرت رو بکن.گفت:مطمئنم خداوند کمک می کنه تا صبر و تحمل پدر زیاد بشه.رضایتم را گرفت و رفت.خیلی طول نکشید که خبر شهادتش را برای ما آوردند.» نوید شاهد سمنان در دو بخش خاطراتی از این شهید بزرگوار را برای علاقمندان منتشر می کند که توجه شما را به بخش دوم این خاطرات دعوت می کنیم.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید نجفعلي معينيان پانزدهم بهمن 1341 در روستاي لاسجرد از توابع شهرستان سمنان ديده به جهان گشود. پدرش غلامحسين، فروشنده بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته تجربي درس خواند و ديپلم گرفت. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و دوم فروردين 1362  توسط نیروهای عراقی در فکه شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش واقع است.


رضایت مادر
روبرویم نشست. سرش را پایین انداخته بود و نگاهم می کرد. پرسیدم:«چیزی می خوای؟»
گفت:«فردا عازمم.»
گفتم:« این که ماتم گرفتن نداره.»
با التماس گفت:« مامان! راضی هستی من در راه خدا شهید بشم؟»
گفتم:« این چه حرفیه؟ اگر فکر من نیستی، فکر پدر و خواهرت رو بکن.»
گفت:« مطمئنم خداوند کمک می کنه تا صبر و تحمل پدر زیاد بشه.»
رضایتم را گرفت و رفت. خیلی طول نکشید که خبر شهادتش را برای ما آوردند.
(به نقل از مادر شهید)

مهندس کشاورزی
وقتی نامه را از پستچی گرفتم، با عجله به طرف اتاقش رفتم.
 گفتم:« داداش مژده بده!»
نگاهم کرد و گفت:« تا چه خبری باشه؟»
نامه رو به او دادم و گفتم:« بخون خوت می فهمی.»
آن را باز کرد و خواند.
گفت:« نامه از دانشگاهه. رشته مهندسی کشاورزی قبول شدم.»
با خوشحالی گفتم:« به سلامتی. حالا از کی می خوای بری؟»
اخم هایش را در هم کشید و گفت:« الآن که وقت دانشگاه رفتن نیست، وقت جبهه رفتن و دفاع از اسلام و وطنه.»
(به نقل ازعلی معینیان برادر شهید)

لیسانس شهادت
ازطرف دوستانش چندین بار به نجفعلی پیشنهاد شد که جهت ثبت نام در دانشگاه اقدام کند، ولی حرفش یکی بود:« من توی دانشگاه جبهه ثبت نام کردم و می خوام لیسانس شهادتم رو بگیرم» 
(به نقل از مادر شهید)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده