مادر شهید "نجفعلی معینیان" نقل می کند: « در کلاس سوم ابتدایی درس می خواند. یک روز دوان دوان به خانه آمد. وقتی صدایم زد، گفتم:خوش خبر باشی! گفت:امروز داشتم یک گوشه نماز می خوندم. وقتی نمازم تموم شد، مدیر که گوشه ای ایستاده بود، جلو آمد و گفت: آفرین به تو! از فردا تو رو به عنوان امام جماعت مدرسه انتخاب می کنم.» نوید شاهد سمنان در دو بخش خاطراتی از این شهید بزرگوار را برای علاقمندان منتشر می کند که توجه شما را به بخش نخست این خاطرات دعوت می کنیم.


به گزارش نوید شاهد سمنان شهید نجفعلي معينيان پانزدهم بهمن 1341 در روستاي لاسجرد از توابع شهرستان سمنان ديده به جهان گشود. پدرش غلامحسين، فروشنده بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته تجربي درس خواند و ديپلم گرفت. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و دوم فروردين 1362  توسط نیروهای عراقی در فکه شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش واقع است.


جماران

از خوشحالی روی پا بند نبود و گفت:« فردا قراره بریم جماران.»

گفتم:« می شه من هم بیام؟»

خندید و گفت: « چی از این بهتر!»

تاصبح چشم روی هم نگذاشتیم. صبح زود با هم راه افتادیم.

وقتی چهره نورانی امام خمینی را دیدیم، صورتهایمان خیس اشک شد. آن روز ایشان در مورد ستمکاران و مظلومان سخنرانی کردند.

(به نقل از محبوبعلی حیدریان دوست شهید)


حسرت شهادت

هر وقت خبر به روستا می رسید که رزمنده ای از جبهه برمی گردد، با خوشحالی کارهایش را رها می کرد و به استقبالش می رفت.

با اصرار او من هم در مراسم تشییع تک تک شهیدانی را که به روستا می آوردند، شرکت می کردم. وقتی دانه های اشک را روی صورتم دید، گفت: «گریه کردن برای شهید خیلی ثواب داره.»

یک دفعه که با حسرت به تابوت شهید نگاه می کرد گفت: «اگر من شهید شدم برای مظلومیت امام حسین و یارانش گریه کنید.»

(به نقل از مادر شهید)


امام جماعت

در کلاس سوم ابتدایی درس می خواند. یک روز دوان دوان به خانه آمد. وقتی صدایم زد، گفتم:« خوش خبر باشی!»

گفت: « امروز داشتم یک گوشه نماز می خوندم. وقتی نمازم تموم شد، مدیر که گوشه ای ایستاده بود، جلو آمد و گفت: آفرین به تو! از فردا تو رو به عنوان امام جماعت مدرسه انتخاب می کنم.»

(به نقل ازمادر شهید)


نحوه شهادت

طی عملیات والفجر یک در روستای ابوقریب عراق با دشمن درگیر شدیم. ناگهان تیری به پای نجفعلی فرو رفت.

باعجله به طرفش رفتم. چفیه ام را باز کردم و دور پایش بستم. به سختی روی پا ایستاده بود.

گفتم:« خونریزیت زیاده، بهتره تو رو برسونن عقب.»

اخم هایش را در هم کشید و گفت:« خیلی وقته خودم رو آماده کردم. اونوقت چه جوری عقب نشینی کنم؟»

چند قدم دیگر هم برداشت. باز هم به سوی دشمن شلیک کرد. این بار ترکش خمپاره ای به شکمش خورد. نفسش به سختی بالا می آمد. یکی از دوستان به نام محمد کاظم شهروی دست در جیبش برد و شیرینی درآورد و در دهان نجفعلی گذاشت.

چند لحظه بعد نجفعلی روی زمین افتاد. در حالی که ذکر می گفت شهید شد.

(مادر شهید به نقل از همرزم شهید)


منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان / نشرزمزم هدایت 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده