برادر شهید "حسن رامه ای"نقل می کند:« تاج الدین، همرزم برادرم می گفت: آن شب بعد از نماز، دعا داشتیم. مثل وقـت هـاي دیگـر نبـود. زار مـیزد! کسی تا به حال گریه او را با صداي بلند نشنیده بود. همه فهمیدند که حالش تغییر کرده است. بعد از شام، بچه ها طبق معمول شوخی میکردند. براي اولـین بار بود که شیخ حسن با صداي بلند میخندید. باز هم غیرطبیعی بـود! روز بعـد وقتی با خیرالله گیلوری روي مین رفتند فهمیدم که انگار دیشب پاسـخ خواسـته اش را داده اند.»در ادامه، شما را به خواندن خاطراتی از این شهید عزیز، دعوت می کنیم.

به گزارش نوید شاهد سمنان  شهید حسن رامه اي هفتم بهمن 1344 در شهرستان گرمسار ديده به جهان گشود. پدرش ابوالفضل، بنا بود و مادرش خديجه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و ديپلم گرفت. طلبه بود. از سوي بسیج عازم جبهه شد. بيست و سوم شهريور 1367 با سمت فرمانده گروهان امام سجاد در مريوان بر اثر انفجار مین و اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي شهرستان زادگاهش واقع است. 

در ادامه شما را به خواندن خاطراتی از این شهید بزرگوار دعوت می کنیم:

هدیه به زوج های جوان
به اقوامی که تازه ازدواج کرده بودند، کتاب هاي اخلاقـی هدیـه مـیداد. میگفت:«اگه دختر و پسر جوونی که تازه ازدواج میکنن، حقـوق هـمدیگـه رو بشناسن، زندگیشون شیرین میشه. این کتاب ها رو که بخونن، یـاد مـیگیـرن که چطور زندگی کنن!»
 (به نقل از  برادر شهیدحجت الاسلام علی رامه ای)

دخیل الخمینی
در عملیات کربلاي پنج هر اسـیري را کـه مـیگـرفتیم دسـتش را بـالا میبرد و میگفت:«دخیل الخمینی!» شیخ حسن میگفت:«چرا دروغ میگین؟ شما نوکر صدامین. تـا آخـرین گلوله تون رو به طرف بچه هاي ما شلیک کردین. اما حالا که اسـیر شـدین ایـن جمله رو به زبون میارین!» در همان فرصت تا جایی که مـیتوانسـت تـلاش مـیکـرد تـا حقیقـت مسلمانی را براي آنها روشن کند. 
 (به نقل از  برادر شهیدحجت الاسلام علی رامه ای)

تکه های روزنامه
براي چی بریده هاي روزنامه رو جمع میکنی؟ اینها فتواهاي امامن! کسی که مقلده بایـد بدونـه مـرجعش راجـع بـه مسایل روز چه فتوایی داده. مثلاً یک روز فرمودن طلبـه هـاي مبتـدي بمـونن و درسشون رو بخونن، امروز هم فتوا میدن که برن جبهه.  
 (به نقل از  برادر شهیدحجت الاسلام علی رامه ای)

فرمانده گروهان یا نگهبان شب؟
گفتم:«بابا! میگن فرمانده گروهانی، راست میگن؟»
گفت:«من اونجا چادر رو میپام!»
هیچوقت نتوانستیم از زیر زبان خودش بکشیم کـه در جنـگ چـه کـاره است. از دیگران میشنیدیم که فرمانده گروهان یا معـاون و جانشـین گـردان است.
 (به نقل از پدر شهید)

شب آخر
آن شب بعد از نماز، دعا داشتیم. مثل وقـت هـاي دیگـر نبـود. زار مـیزد! کسی تا به حال گریه او را با صداي بلند نشنیده بود. همه فهمیدند که حالش تغییر کرده است. بعد از شام، بچه ها طبق معمول شوخی میکردند. براي اولـین بار بود که شیخ حسن با صداي بلند میخندید. باز هم غیرطبیعی بـود! روز بعـد وقتی با خیرالله گیلوری روي مین رفتند فهمیدم که انگار دیشب پاسـخ خواسـته اش را داده اند.
(حجت الاسلام علـي رامه اي بـه نقـل از تاج الدین همرزم شهید)

سفره الهی
سال شصت و هفت بود و منطقه کردستان؛ اواخر تابستان و ارتفاعـات دزلی در غرب مریوان؛ آن شب بعد از نماز، زیارت عاشورا برپـا بـود. آنچـه کـرد، صدایش صبح درآمد. دسـتی بـه گوشـه سـفره  الهـی رسـاند و روزي اش را برداشت. سفره ای که فکر میکردیم جمع شده است ولی هنـوز بـاز بـود. بـراي نمـاز ظهرمان امام جماعت نداشتیم.
(به نقل از رحیم عرفانیان همرزم شهید)
  


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده