شهید"عبدالله شهروی" در عملیات کربلای 5 باسِمَت فرمانده گردان امام سجاد(ع) به شهادت رسید. در ادامه خاطراتی به نقل از همرزمان این فرمانده دلاور و شجاع، تقدیم علاقمندان می شود.
به گزارش نوید شاهد سمنان شهید عبدالله شهروي، بيستم آذر 1341 در روستاي كرند از توابع شهرستان گرمسار به دنيا آمد. پدرش غلامعلي و مادرش معصومه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. بيست و سوم دي 1365 با سِمت فرمانده گردان امام سجاد در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به چشم، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي روستاي امامزاده اسماعيل شهرستان زادگاهش قرار دارد.

در ادامه خاطراتی که همرزمان این شهید بزرگوار از شجاعت و دلاوری های او نقل کرده اند، می خوانید:

سیلی محکم 

براي انجام مأموریت ما را از پادگان قائمیه دزفول به طرف خرمشهر حرکت دادند. با توقف کوتاهی در یکی از مقرها ، دم دماي صبح به ساختمان فرمانداري خرمشهر رسیدیم. جایی را براي استراحت در نظر گرفته بودند. قبل از اینکه به آنجا برسیم، عبدالله منطقه مأموریت را شناسایی کرده و برگشته بود. فرماندهان را براي توجیه منطقه و مأموریت در یک اُتاق جمع کرد. یک قبضه آرپی جی 7عراقی را نشان داد و گفت :« این اسلحه رو موقع شناسایی از سنگر  عراقیها آوردم. ما  امشب باید چنان سیلی محکمی توي گوش بعثیها بزنیم که صداش رو همه بشنون.»

(به نقل از مرتضی نظری، همرزم شهید)


اینجا نقطه پروازه!

براي عملیات کربلای 5 ما را حرکت دادند. آن شب کیلومترها راه رفتیم. خیلی خسته شده بودیم و فکر اینکه باید به خط مستحکم دشمن می زدیم، ذهن ما را به خود مشغول کرده بود. آتش دشمن لحظه اي قطع نمی شد تا اینکه به کانالی رسیدیم.کمی خیالمان راحت شد که حداقل از تیر و ترکش مستقیم در امانیم. در آن شدت آتش عبد االله با چراغ قوه کوچکی که داشت از بالاي کانال به سر ستون می رفت و بر می گشت عقب. کارش این بود که روحیه می داد و نیروها را به جلو هدایت می کرد. هر چه جلوتر می رفتیم شدت آتش بیشتر می شد. تا جایی که بچه ها زمین گیر شدند و کسی جرأت نمی کرد سرش را بالا بگیرد. در این وضعیت هم، عبدالله بالا و پایین می رفت و اصلاً ترسی به خود راه نمی داد. هر کجا حرکت کُند میشد و یا بچه ها زمین گیر می شدند میگفت:« برادرجان! به خدا توکل کنین و سرتون رو به خدا بسپارین و حمله کنین. این جا نقطه پروازه. می خوایم بزنیم به سینه دشمن. باید درسی بهشون بدین که تا به حال نخونده باشن.» بچه ها با حرفها و شجاعتش روحیه می گرفتند و راه می افتادند.
نزدیکی هاي صبح متوجه شدیم در محاصره دشمن هستیم. او زودتر از ما متوجه شده بود و تصمیمش را گرفته بود. با سرعت، ما را از جایی که فکرش را نمی کردیم بیرون برد. آنچه که از این فرمانده به ذهن من و بچه ها در آن شب سخت، نقش بست، روحیه قوي و نترسی او از آن همه حجم آتش بود.

(به نقل از مصطفی غریبی، همرزم شهید)


آوردن غنایم جنگی از میدان مین

گردان ما در خط مقدم مهران مأموریت پدافندي داشت. عبدالله معاون گروهان بود. حد فاصل خاکریز ما با دشمن مین گذاري شده بود. آن طرف میدان مین، یک تانک عراقی سوخته بود ولی تیربار روي آن سالم به نظر می رسید. ما به تیربار خیلی نیاز داشتیم.عبدالله با احتیاط از میدان مین عبور کرد و خود را به تانک سوخته رساند. تیربار روي آن را با آچار باز کرد و با خود آورد. موقع برگشتش عراقی ها متوجه شدند. از هر طرف به سمت او تیراندازي می کردند. با هزار سختی توانست تیربار را سالم به این طرف خاکریز برساند. 
یک بار هم مقداري از مهمات عراقی ها را که در میدان مین جا مانده بود، براي استفاده بچه ها آورد.

(به نقل از صدرالله کریمی ،همرزم شهید)


ناپدیدشدن فرمانده

عبدالله در بین بچه ها به خاطر اخلاص و اخلاقی که داشت از جایگاه ویژه اي برخوردار بود. در منطقه مهران و در ادامه عملیات کربلاي 1 ،من معاونش بودم. حدود یک ساعت او را گم کردم. خیلی نگران شدم. ساعت یازده شب شد. بین ما و دشمن تبادل آتش ادامه داشت.
یک مرتبه دیدم آمد. یک قبضه تیربار کالیبر پنجاه و تعدادي ماسک ضد گاز را از سنگر عراقی ها با خودش آورده بود. بعد هم آنها را به بچه ها داد تا استفاده کنند.

(به نقل از عباس پازوکی، همرزم شهید)

منبع: کتاب آشنای ره عشق/نویسنده:حبیب الله دهقانی








برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده