خواهر شهید "منوچهر نوروزی" نقل می کند:« برادرم همیشه می گفت: برای کسی کار می کنم که به انسان ارزش بده. آدم نباید تنها برای پول کار کنه! اگر کسی پیدا می شد که اهل دیانت و تقوی نبود، هر چند بیشتر از دیگران مزد می داد حاضر نبود برایش کار کند.»در ادامه، شما را به خواندن خاطراتی از این شهید عزیز، دعوت می کنیم.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید منوچهر نوروزی، یکم اسفند 1343 در روستای محمدآباد از توابع شهرستان گرمسار دیده به جهان گشود. پدرش نوروزعلی، کشاورز بود و مادرش تاجی نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. چهاردهم دی 1363 در زبیدات عراق بر اثر اصابت ترکش به دست و شکم، شهید شد. پیکر او را در گلزار شهدای شهرستان زادگاهش به خاک سپردند.

در ادامه شما را به خواندن خاطراتی از این شهید بزرگوار دعوت می کنیم:

تماشا کردن خوردنت لذت دارد!

مشغول نماز بودم. متوجه شدم منوچهر منتظر تمام شدن نماز من است. بعد از اینکه نمازم تمام شد، دیدم مقداری پسته پوست کنده و کنار من گذاشته. پرسیدم:«این چیه؟»

گفت:«این پسته رو به خاطر زحمت هات گرفتم. آخه وقتی من نیستم همه زحمت ها روی دوش شماست.»

ایستاد کنارم و اصرار کرد که آن را بخورم. گفتم:«دستت درد نکنه، می خورم.»

گفت:« همین حالا دلم می خواد اونها رو بخوری و من تماشا کنم و لذت ببرم!»

(به نقل از برادر شهید)


عکس های یادگاری

زمانی که جبهه بود عکس های زیادی می گرفت و از او پرسیدم:« برای چی این همه عکس می گیری؟»

گفت:«می خوام از من یادگاری داشته باشین.»

مادرم با شنیدن حرف های او گریه می کرد. گفتم:« یادگاری برای چی؟»

گفت:« دلم می خواد تا جوونم پاک از دنیا برم.»

(به نقل از برادر شهید)


منوچهر، قوی بنیه بود

مشغول جمع کردن خربزه ها بودیم که منوچهر پیدایش شد. به مرخصی آمده بود. تا از راه رسید احوالپرسی کرد. گونی را برداشت و مشغول کار شد. هیکلی درشت و اندامی متوازن داشت. به خودم می گفتم:« قوی و مغرور به نظر میاد.»

چند سال بزرگتر از من بود. گونی را پر از خربزه می کردم می گفت:«بازم بذار!». دو، سه تا خربزه دیگر هم می گذاشتم. او به دوش می گرفت و بعد هم می گفت:«یک دونه هم بذار توی دستم!»

(به نقل از خواهر شهید)


برای هر کسی کار نمی کنم!

همیشه می گفت:« برای کسی کار می کنم که به انسان ارزش بده. آدم تنها برای پول نباید کار کنه!»

اگر برای کسی کار می کرد که مسلمان و مؤمن بود، لذت می برد. اگر برای کسی کار می کرد که وضع مالی خوبی نداشت، مزد نمی گرفت. اگر کسی پیدا می شد که اهل دیانت و تقوی نبود، هر چند بیشتر از دیگران مزد می داد حاضر نبود برایش کار کند.

(به نقل از خواهر شهید)


مجروحیت

ترکش بین پهلو و پشتش خورده بود. خودش نمی توانست بخیه ها را ببیند. از ما می خواست که ببینیم پشتش خوب شده یا نه. ما هم به خاطر اینکه بیشتر پیشمان بماند، می گفتیم:« هنوز خوب نشده.»

به موضوع پی برد یک آینه را پشت سر و یک آینه را جلوش گذاشت و دید که زخم ها خوب شده و موقع کشیدن بخیه ها رسیده است. بلافاصله برای کشیدن بخیه اقدام کرد و اعزام شد.

(به نقل از خواهر شهید)

منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان شهرستان گرمسار / نشرزمزم هدایت 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده