چندتا از بچه ها دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم. روحیه معلمی گری داشت و هر وقت پند و نصیحت می کرد می گفت:اگه سر به زیر باشین سه تا حسن داره...» آنچه خواندید بخشی از خاطرات معلم شهید "حسین درخشانی" است. نوید شاهد سمنان در سالروز ولادت این شهید بزرگوار، شما را به خواندن چند خاطره از ایشان دعوت می کند.
به گزارش نوید شاهد سمنان شهید حسین درخشانی، پنجم دی 1331 در روستای نه‏ حصار از توابع شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود. پدرش علی‏ بابا (فوت 1355) و مادرش ماه‏ خانم نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. معلم بود. ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. یکم آذر 1361 در زبیدات عراق بر اثر موج انفجار دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. پیکر او را در گلزار شهدای شهرستان زادگاهش به خاک سپردند. 

محاسن سر به زیری!

چندتا از بچه ها دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم. روحیه ی معلمی گری داشت و هر وقتی پند و نصیحت می کرد.

گفت:«اگه سر به زیر باشین سه تا حسن داره: اول اینکه هیچ وقت یقه پیراهنتون کثیف نمیشه که زحمت مادرتون زیاد بشه؛ دوم میگن فلانی پسر سربه زیریه و خواستگاری برین زود بهتون زن می دن؛ آخرم اینکه همیشه بهتون مژدگانی میدن، چون هرکسی چیزی رو گم کنه شما پیداش می کنین.»

(برگرفته از خاطرات دوست شهید)

من جبهه نمیام!

دائم به من اصرار می کرد که «بیا بریم جبهه»

برایش دلیل می آوردم :«نمیام. برای اینکه نه خدمت رفتم و نه آموزش نظامی دیدم. از تیر و ترکش جبهه می ترسم. مگه اونجا حلوا تقسیم می کنن؟»

آنقدر در گوشم خواند تا راضی ام کرد. برای ثبت نام به سپاه رفتیم و از آنجا ما را فرستادند بسیج.

توی راه پرسیدم:«حسین! چرا این همه اصرار داری که من هم بیام جبهه؟»

با خنده گفت:«می خوام وقتی شهید شدم یکی از فامیل باشه و من رو عقب منتقل کنه.»

(برگرفته از خاطرات دوست شهید)

دلتنگی برای حسین

حسین جبهه بود و مدتی همدیگر را ندیده بودیم. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. کارمند بانک بودم و رئیس موافقت نمی کرد به جبهه بروم. دلم هوای جبهه کرده بود. با خودم گفتم:« با رئیس در میان میذارم، اگه موافقت کرد که هیچ وگرنه یکی از همکاران رو جای خودم معرفی می کنم.»

صبح دیدم برادر خانم حسین به بانک آمد و پس از احوالپرسی سراغ رئیس رفت. بعد از چند دقیقه صحبت ، او هم مثل دیگر ارباب رجوع ها بعد از انجام کارش خداحافظی کرد و رفت. نزدیک ظهر دل به دریا زدم و برای گرفتن مجوز جبهه رو به روی رئیس نشستم. خلاف انتظارم، رئیس موافقت کرد و خوشحال رفتم خانه. دامادمان، عباس، منزلمان بود و خیلی پکر بود.

پرسیدم:«اتفاقی افتاده؟ عباس همیشگی نیستی؟»

گفت:«خبر نداری حسین شهید شده؟»

بغضم ترکید. چاره ای جز پذیرفتن تقدیر الهی نداشتیم.

(برگرفته از خاطرات برادر شهید)

تسلیت خانواده گیلکی

آنها را نشناختیم. حال و احوال کردند و پس از تعارف، به خانه آمدند. زن و شوهری بودند که لهجه گیلکی داشتند. وقتی شنیدند حسین شهید شده، برای دیدن خانواده ما از روستای ملک شهرستان رودسر آمده بودند.

می گفتند:«اهالی روستا مدیون زحمت های حسین در دوران سپاهی دانش هستن. برای درس بچه های ما شب و روز نداشت. خبر شهادت حسین، همه ما رو داغدار کرد. به نمایندگی از طرف اهالی خدمت خانواده شهید رسیدیم تا عرض تبریک و تسلیت داشته باشیم.»

(برگرفته از خاطرات خواهر شهید)

منبع:کتاب فرهنگ نامه شهدای استان سمنان شهرستان گرمسار / نشرزمزم هدایت 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده