با شروع جنگ تحمیلی، "حسین یحیی زاده" بیست و سه ساله از طریق سپاه به جبهه اعزام شد و به عنوان تیربارچی در گروه شهید چمران مشغول گردید. سرانجام در چهارم دی سال 1359 به شهادت رسید. نوید شاهد سمنان، در سالگرد شهادت ایشان، شما را به خواندن خاطراتی از این شهید عزیز دعوت می کند.
به گزارش نوید شاهد سمنان، شهید حسین یحیی زاده،سوم بهمن 1336 در روستای نوده از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش قدمعلی، شیشه‏بر بود و مادرش هاجر نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. سال 1357 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. چهارم دی 1359 بر اثر اصابت ترکش به فک، مجروح شد و در بیمارستان فیروزگر تهران بر اثر عوارض ناشی از آن به شهادت رسید. پیکرش را در امامزاده اسماعیل گرمسار به خاک سپردند. او را علی نیز می‏نامیدند.
در ادامه شما را به خواندن خاطراتی از این شهید بزرگوار دعوت می کنیم.

پیرزن آواره!

با شنیدن زنگ،چادرم را سرم کردم تا در را باز کنم. وسط حیاط بودم که در باز شد و حسین وارد شد. با تعجب نگاهش کردم. هنوز حرفی نزده بودم که گفت: «زود باش، باید بریم جایی.»

گفتم:«کجا؟با این لباس؟!»

گفت:«مگه چادر سرت نیست؟ به خاطر همین زنگ زدم که چادر سرت کنی که زود بریم.»

با هم راه افتادیم. وسط راه گفت:«می دونی صاحب خونه ی خانم قنبری اون رو جواب کرده و پیرزن بیچاره مجبور شده که بره به روستاشون!»

بعد گفت:« اما پول نداره. گفتم بریم کمکش کنیم تا وسایلش رو ببره به ده خودشون!»

پیرزن را همراهی کردیم و به روستایش رساندیم. حسین کمک کرد تا وسایلش را به خانه ببرد. وقت برگشتن، مقداری پول هم به آن پیرزن داد.

(برگرفته از خاطرات همسر شهید)


کمک به سیل زدگان

-یک لحظه اجازه بده ببینم تلویزیون چی می گه!

تازه از سر کار آمده بود. با حرفش، سکوت کردم. تلویزیون، سیل جنوب کشور را نشان می داد. خانه های بسیاری ویران شده بودند. چه اسباب و اثاثیه ای از بین رفته بود!

بدون اینکه ناهار بخورد، از جایش بلند شد. گفتم:«حسین!کجا؟ می خوام ناهار رو بیارم.»

گفت:«میرم تا اگه کمکی از دستم برمیاد، انجام بدم.»

با وانتش، کمک های مردمی را جمع کرد و راهی مناطق سیل زده شد.

(برگرفته از خاطرات همسر شهید)


برادر فرماندار بودن!

چندین بار به سمنان رفت و برگشت تا بالاخره مجوز احداث کارگاه تولید مصالح بتنی را گرفت. من آن زمان فرماندار گرمسار بودم. وقتی در جریان قرار گرفتم، گفتم:« می گفتی شاید کمکی از من برمیومد.»

گفت:« نخواستم از موقعیت شما سوءاستفاده کنم.»

(برگرفته از خاطرات برادر شهید)


ملحفه های دامادی

داشت ملحفه ها را باز می کرد. گفتم:« حسین، اینها که کثیف نیستن؛ تازه مادرت ملحفه کرده.»

نگاهی کرد و گفت:«می دونم. یه کار دیگه دارم.»

با تعجب نگاهش کردم. گفتم:«پس برای چی داری بازشون می کنی؟»

آن موقع نامزد بودیم. دو دست رختخواب بود که مادرش برای عروسی اش درست کرده بود.

گفت:«آخه تلویزیون اعلام کرده که برای رزمنده ها کمک جمع کنیم.»

خودش پیش قدم شد و بعد هم شروع کرد به جمع آوری کمک از مردم.

(برگرفته از خاطرات همسر شهید)


خوش به حالتان!

چایش سرد شده بود. گفتم:«حسین! چایت یخ کرد،عوضش کنم؟»

چشمش به تلویزیون بود. با حسرت به آن نگاه می کرد. تلویزیون داشت رزمنده ها را نشان می داد.

همان طور که نگاه می کرد، گفت:« خوش به حالتان! کاش من هم جای شما بودم! شماها از جان و مال خودتون گذشتین و به مردم و کشور خدمت می کنین؛ اما ما چی!»

(برگرفته از خاطرات همسر شهید)

منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده