تب بچه ام جگرم را می سوزاند. یک روز با گریه به همسرم گفتم:«مرد! همین طور می خوای دست روی دست بگذاری و پرپر شدن بچه رو تماشا کنی؟ ببریمش یک جای دیگه...چه می دونم...» آن بار پیش دکتر دیگری بردیمش. او آب پاکی را روی دست ما ریخت و گفت:«آقای عموزاده! بچه ات دیگه خوب بشو نیست. بی خودی خودتو علاف نکن!». آنچه خواندید بخشی از خاطرات مادر شهید "داور عموزاده" است. نوید شاهد سمنان شما را به خواندن این خاطره دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید داور عموزاده بيست و چهارم آذر 1339در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش محمداسماعيل و مادرش معصومه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. كارمند اداره جنگلباني بود. از طرف بسيج در جبهه حضور يافت. شانزدهم اسفند 1362 در جزيره مجنون عراق بر اثر اصابت تركش به سر و صورت، شهيد شد. پيكرش را در گلزار شهدای امامزاده يحياي زادگاهش به خاك سپردند. 

در ادامه شما را به خواندن خاطره ای از مادر این شهید بزرگوار دعوت می کنیم.

 نذر حضرت ابوالفضل !

بچه تپل و زیبایم سه سالش بود که مریض شد. بردیمش دکتر.

دکتر بیماری اش را سرخک تشخیص داد.این بهانه ای شد که بچه هر روز لاغر و نحیف شود تا جایی که بدنش می لرزید و دست و پایش رعشه گرفته بود. هرچه دارو و درمان کردیم افاقه نکرد؛ حالش بهتر نشد هیچ که بدتر هم شده بود.

تب بچه ام جگرم را می سوزاند. یک روز با گریه به همسرم گفتم:«مرد! همین طور می خوای دست روی دست بگذاری و پرپر شدن بچه رو تماشا کنی؟ ببریمش یک جای دیگه...چه می دونم...»

آن بار پیش دکتر دیگری بردیمش. او آب پاکی را روی دست ما ریخت و گفت:«آقای عموزاده! بچه ات دیگه خوب بشو نیست. بی خودی خودتو علاف نکن!»

با شنیدن حرف دکتر چشمم شده بود چشمه ی اشک.

بیماری اش خیلی طول کشید. داور هفت ساله شده بود. دیگر همه ی دریچه امید به روی ما بسته شد.

نذر حضرت ابوالفضل کردیم و خودمان و بچه را به دست تقدیر سپردیم. گاهی وقت ها بچه را می بردم کنار حوضچه توی حیاط، جایی که او دوست داشت. یک روز من مشغول کار بودم و داور کنار حوضچه توی حیاط.، هرازگاهی از پشت پنجره بیرون را می پاییدم تا از دور مراقبش باشم. یک لحظه چیزی دیدم که باورم نمی شد. به چشمانم دست کشیدم و فکر کردم دارم خواب می بینم؛ اما نه واقعیت بود. بچه ای که از شدت بیماری چندساله عین مو نازک شده بود، تلوتلوخوران لب حوضچه را گرفت و راه افتاد.

مثل برق از جا جهیدم و به طرفش رفتم. دلم می خواست فریاد بزنم تا همه بشنوند که بچه ام خوب شده.

پدرش را خبر کردم. بچه را پیش دکترش بردیم. دکتر گفت:« معجزه شده که بچه خوب شده.» بعد با خنده گفت:«بالاخره داور حریف عزراییل شده و تونست از دستش در بره.»

دستور غذایی داد و ما به خانه برگشتیم. کم کم زبان باز کرد و مرا صدا زد. انگار همه ی دنیا را به من داده بودند.

شرمنده ی کرامت حضرت ابوالفضل (ع) شدیم.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده