محمدرضا، برادر شهید"محمداسماعیل سهرابی"، او را در خواب می بیند. شهید او را از یک اتفاق باخبر می کند... نوید شاهد سمنان شما را به خواندن خاطراتی از این شهید عزیز دعوت می کند.
شهیدان زنده اند

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید محمداسماعيل سهرابي، بيستم آبان 1333 در شهرستان سمنان به دنيا آمد. پدرش محمدتقي، كارگر كارخانه ريسندگي و بافندگي بود و مادرش حاجي‏ه خانم نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و ديپلم گرفت. كارمند بانك بود. سال 1358 ازدواج كرد و صاحب يك پسر شد. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. شانزدهم آذر 1360 در بستان بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده اشرف زادگاهش قرار دارد.

در ادامه شما را به خواندن خاطراتی از این شهید بزرگوار دعوت می کنیم.

مهریه

رفتیم فاطمه را برایش خواستگاری کنیم. خیلی دلش می خواست از این خانواده زن بگیرد. صحبت مهریه که پیش آمد، عروس گفت:

- هرچی پدرم بگه.

پدرش صد هزار تومان مهریه تعیین کرد و قبول کردیم. اصرار داشت که بعد از تعیین کردن مهریه، محرم شوند. این کار هم انجام شد.

داشتیم با هم می آمدیم طرف منزل. من و او توی یک ماشین بودیم. همین که راه افتادیم، گفت:

-  باید هر چه زودتر مهریه خانمم رو بدم! این خونه که تموم بشه، به اندازه مهرش اون رو شریک می کنم.

رفت و شهید شد. یاد حرفش افتادم. به پدرش گفتم که محمداسماعیل چنین نظری داشته است. رفت و دو دانگ از خانه را به نام عروسش کرد.

(برگرفته از خاطرات نامادری شهید)

 

تغییر نظر بعد از رفتن به جبهه

وقتی رفت جبهه و آمد مرخصی، توی هر محفلی که می نشستیم، علیه بنی صدر حرف می زد. پیش از آن، طرفدار بنی صدر بود و از او دفاع می کرد. پرسیدیمچی شده دیدت نسبت به بنی صدر عوض شده؟»

گفتاگه بدونین! بنی صدر حتی نمیذاره به ارتشی و سپاهی که می خوان با عراقی ها بجنگن، اسلحه و مهمات کافی بدن. ما داریم اونجا می بینیم که عراقی ها خرمشهر رو اشغال کردن و یک مشت جوون و پیر دارن با حداقل امکانات با اونا می جنگن که بیرونشون کنن؛ چهار تا آرپی جی بهشون نمی دن

(برگرفته از خاطرات همسر شهید)

 

داوطلب نگهبانی 

با هم منطقه بودیم. چند روز پیش از شهادتش، آمد به ما سر بزند. وقت تعویض پست ها، کسی که باید می رفت برای نگهبانی حال خوشی نداشت و مریض بود. محمداسماعیل گفتمن میرم جاش می ایستم

گفتیمتو مهمونی، این چه حرفیه؟ خودمون می ریم جاش نگهبانی می دیم

اصرارمان فایده نداشت. خیلی چابک اسلحه و مهمات طرف را برداشت، خداحافظی کرد و رفت سر پست.

(برگرفته از خاطرات همرزم شهید)

 

حس و حال معنوی در شب شهادت

نیمه شب با صدای قرآن خواندنش بیدار شدم. رفتم طرف سنگر نگهبانی که او در آنجا بود. دلم نیامد حال معنوی او را به هم بریزم.

نزدیک صبح بود که عملیات تهاجمی علیه دشمن شروع شد. نیروها با همه توان به دشمن یورش بردند. تانک های دشمن مواضع ما را زیر آتش گرفتند. ترکش یکی از گلوله های تانک نشست روی تنش و شهیدش کرد.

(برگرفته از خاطرات همرزم شهید)

 

شهیدان زنده اند

محمدرضا، برادر شهید، در خواب می بیند که محمداسماعیل آمده توی بانک و تا آخر وقت روبه رویش نشسته است. می گویدآمدم با هم بریم سر ساختمون سعید. این جوشکاره یک جای تیرآهن رو فقط خال زده و یادش رفته کاملش کنه

توی خواب او را می برد و محل خال جوش را نشان می دهد. فردا که محمدرضا از سر کار بر می گردد، می رود سر ساختمون سعید. می بیند دقیقاً همان جایی که شهید در خواب نشانش داده، فقط یک خال جوش زده شده. دوباره جوشکار می برند و آن را اصلاح می کنند.

(برگرفته از خاطرات نامادری شهید)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده