شهید "حمیدرضا مهدوی میقان" همواره در گفته های خود تأکید داشتند که حالا وقت آن است دين خود را نسبت به انقلاب و رهبر انقلاب ادا كنيم. ایشان عقیده داشتند حال كه استكبار جهاني و تمامي مزدوران منطقه اي آنها بسيج شدند تا انقلاب ما و اسلام عزيز ما را نابود كنند ما هم بايد از جان و مال خود بگذريم و همه را فداي اسلام كنيم.

به گزارش نوید شاهد سمنان، شهيد حميدرضا مهدوي ميقان بيستم فروردين 1348 در روستاي میقان از توابع شهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش حسين و مادرش گل‌بانو نام داشت. از همان كودكي پدر و مادر و حتي دوستان نزديك او، ايشان را رضا صدا مي زدند.

در سن هفت سالگي در مدرسه رودكي كه تنها مدرسه پسرانه روستا بود ثبت نام کرد. با وجود اينكه درس مي خواند به علت فقر حاكم برجامعه و خانواده مجبور بود در محيط خانه هميشه ياور مادر و در مزرعه همدوش پدر و برادرها باشد. در كلاس درس جزو بهترين و مؤدب ترين شاگردها و در خانواده هم عزيزترين فرزند بود.

همزمان با تظاهرات مردم عليه رژيم ستم شاهي، رضا همدوش هم كلاسيها و ديگر مردم روستا در تظاهرات شركت فعال داشت. بعد از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي در عين حال كه درس مي خواند و در كارهاي كشاورزي به پدر كمك مي كرد در یک مغازه باتري سازي هم به يادگيري فن مربوطه مشغول شد.

بين مردم روستا هم محبوبيت خاصي داشت. به قول يكي از اهالي هميشه روي پنجه پا راه مي رفت و مثل پرندگان پرواز مي كرد. به همه مردم از پير و جوان، كودك و خردسال سلام مي كرد. در ادب و نزاكت مثال زدنی بود.

هميشه در سر، شور انقلاب، رفتن به جبهه و پيوستن به رزمندگان را داشت ولي هربار به دلايلي موفق نمي شد و از اين بابت رنج مي كشيد. هميشه مي گفت اين ننگ است كه دشمن در ميهن ما باشد و ما بي تفاوت باشيم.

در نهایت رضا برای رسیدن به آرزویش تصمیم گرفت به خدمت سربازی برود و در صورتي كه بيش از چهارده ماه به خدمت سربازيش باقي بود، خود را به ژاندارمري بسطام معرفي کرد. اما از آنجا كه سن كمش اجازه نمي داد لذا به سپاه پاسداران انقلاب شاهرود معرفی شد و از آنجا به مركز آموزشي سپاه در سمنان منتقل شد.

یکبار وقتی برای مرخصی به روستا رفت، سر حرف را با مادر باز می کند و به او می گوید: مادر اگر من شهيد بشوم تو چه مي كني؟ مادر که تصور می کند پسرش مثل هميشه شوخي مي كند، حرفی نمی زند. رضا دوباره ادامه مي دهد، مادر اگر شهيد شدم مبادا گريه كني، به پدر و برادر و خواهرهايم هم بگو گريه نكنند. آخر مادر، نمی دانی در من شور ديگري است، حالتي دارم كه هيچ گاه چنين نبودم، حس مي كنم عده بيشماري از پاك ترين و نيكوكارترين انسانها منتظر من هستند و مرتب صدا مي كنند رضا بيا، رضا بيا. شايد اين آخرين ديدار ما باشد. مادر به گريه مي افتد. رضا مادر را در آغوش مي گيرد و صورت مادر را مي بوسد.

فرمانده ایشان، به وجود رضا به جهت تخصصي كه داشت نيازمند بود، لذا پيشنهاد کرد كه ايشان در همان مركز آموزشي سپاه بماند ولي رضا نپذیرفت و بعد از آموزشي به دزفول اعزام شد.

سرانجام او در چهارم آذر ماه سال 1366، بعد از عمليات نصر 8 ، در بمباران هوایی ماووت عراق به شهادت رسید.

شهید همواره در گفته های خود تأکید داشتند که حالا وقت آن است دين خود را نسبت به انقلاب و رهبر انقلاب ادا كنيم. ایشان عقیده داشتند حال كه استكبار جهاني و تمامي مزدوران منطقه اي آنها بسيج شدند تا انقلاب ما و اسلام عزيز ما را نابود كنند ما هم بايد از جان و مال خود بگذريم يعني همه را فداي اسلام كنيم و اجازه ندهيم تا به نيات شوم خود برسند و به ياد آوريم درس فداكاري و گذشتي كه امام حسين (ع) پيشواي بزرگ شيعيان برجا گذاشته است.

روز قبل از شهادت اين قطعه شعر را در كاغذي يادداشت کرده که در كيف پول ايشان پیدا شده است.

يك مسافر يك غريبه يك شب بي پنجره                  مي روم با كوله بار سرگذشت و خاطره

اي زندگي بيزارم از بيهوده بودن                             مي روم تا پيدا كنم فرداي بهتر

روحش شاد و یادش گرامی.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده