شهید "پرویز قدیری" متولد گرمسار بود و شهریور 64 در جزیره مجنون به شهادت رسید. آنچه در ادامه می خوانید قسمت دوم خاطرات شهید به نقل از اصغر رشمه ای، همرزم این شهید بزرگوار است که برای علاقمندان منتشر می شود.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید پرویز قدیری بیستم مهر 1344 در شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش محمداسماعیل، کفاش بود و مادرش مریم نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و ديپلم گرفت. دوازدهم شهریور 1364 در جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش به شکم و پا، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد.

سن کم، مانع رفتن به جبهه

گفتند:«نمی تونین . سنتون کمه»

اصرار کردیم. ولی باز هم همان حرف ها بود: «نمی تونین برین»

با ناراحتی راه خانه را در پیش گرفتیم. دربین راه پرویز گفت:«حالا که ما رو نمیذارن بریم جبهه، اصلاً می ریم توی پشتیبانی.»

دوباره برگشتیم به مرکز ثبت نام، ولی این دفعه وقت برگشت به خانه خوشحال بودیم؛ چون در پشتیبانی ما را قبول کرده بودند.


صفای خواندن دعای کمیل

او را گوشه ای دیدم. به طرفش رفتم و کنارش نشستم. مفاتیح در دستش بود. دعای کمیل می خواند. من هم نشستم و به زمزمه هایش گوش دادم تا دعایش تمام شد. گفتم: «پسر! چقدر راز و نیاز می کنی؟ فکر کنم آخر خدا دلش به حالت بسوزه و تو رو ببره پیش خودش!».

گفت:«اصغرجان! تا جایی که می تونی حتی اگه تنهایی هم شده، دعای کمیل رو بخون. خیلی صفا داره.»


لباس ساده

باز هم او را با آن لباس ساده دیدم. گفتم:«پسر! تو که این لباس رو از رو بردی؟»

گفت:«هفته پیش که اباس دیگه ای تنم بود، ندیدی؟»

گفتم:«از بس لباسات یک شکلن و ساده، نمی فهمیم کی لباس عوض می کنی؟»

گفت:«اصغرجان! همیشه سعی کن ساده زندگی کنی تا راحت باشی. دربند قشنگی های دنیوی نباش!»


خمپاره ای که عمل نکرد!

خط پدافندی مهران بودیم، در آزادسازی مهران در سال شصت و سه.

شهید کمالی، مسئول محور بود. گفت:« امشب میخوایم یک تک محدودی رو به عراقی ها بزنیم و برگردیم.»

چندنفری با هم راه افتادیم. پرویز آرپی جی زن بود و من کمکش. آرپی جی را برداشتیم و راه افتادیم. به خط که رسیدیم گفت:« آیه وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ رو بخون!»

اولین آرپی جی را که به سنگر دشمن زدیم، با هم این آیه را خواندیم. کل سنگر منهدم شد. آن شب بعد از اینکه تک را انجام دادیم، عراقی ها به تکاپو افتادند که خیلی سریع پاسخ بدهند.

در برگشت بودیم که خمپاره ای آمد و بین من و پرویز به زمین نشست و عمل نکرد. نگران شده بودم. آهسته با دلخوری گفت:«عمل نکرد!»


نحوه ی شهادت

آخرین اعزام را با هم بودیم. بعد او رفت در واحد گردان رزمی و من رفتم در واحد مخابرات.

آنها رفتند در خط پدافندی. از آنجا بود که بین ما فاصله افتاد. من آمدم به شهرستان. همان زمان هم تصادف کردم و در بیمارستان بستری شدم.

دوستانش می گفتند:«پرویز چهره ی بشاشی داشت. او به همراه شهید ناظری و دو ، سه تا از بچه های دیگه شهید شدن؛ چون خمپاره به سنگرشون اصابت کرده بود.»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده