شهید "پرویز قدیری" متولد گرمسار بود و شهریور 64 در جزیره مجنون به شهادت رسید. آنچه در ادامه می خوانید خاطراتی به نقل از اقوام و نزدیکان این شهید بزرگوار است که برای علاقمندان منتشر می شود.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید پرویز قدیری بیستم مهر 1344، در شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش محمداسماعیل، کفاش بود و مادرش مریم نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و ديپلم گرفت. دوازدهم شهریور 1364، در جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش به شکم و پا، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. در ادامه خاطراتی از این شهید بزرگوار را با هم می خوانیم:

سوزن ته گرد مدرسه

در را که باز کردم، پرویز پشت در بود. گفت:«اصغر! فردا امتحان داری، مگه نه؟»

گفتم:«آره؛ چیزی شده؟»

دستش را به طرفم گرفت و گفت : « این رو فردا می بری مدرسه؟»

به دستش نگاه کردم و با تعجب گفتم:«این رو؟»

گفت:«آخه زده بودم به کارتم. یادم رفت و با خودم آوردم خونه.»

خندیدم و گفتم:«حالا یه سوزن ته گرد چه ارزشی داره؟»

گفت:«بیت الماله»

گفتم:«آخه، این رو چه جوری ببرم؟»

گفت:«بذار ته خودکارت و ببر.»

(برگرفته از خاطرات همرزم شهید)

کفش های گلی

تازه از مدرسه آمده بود. با خوشحالی به طرفم آمد و گفت:« سلام مامان! خسته نباشی.»

گفتم:«مونده نباشی. تا دست و صورتت رو بشوری من هم ناهار رو حاضر می کنم.»

بلند شدم که به آشپزخانه بروم، چشمم به کفش هایش افتاد. گفتم:«پرویز!مامان!افتادی؟»

گفت:«نه»

گفتم:«پس کفش هات؟!»

گفت:«خودم گلی اش کردم»

با تعجب پرسیدم:«برای چی؟»

گفت:«آخه ممکنه خیلی ها تو مدرسه مون پول نداشته باشن که کفش نو بخرن، اون وقت کفش منو می بینن و دلشون می سوزه.»

(برگرفته از خاطرات مادر شهید)

قبولی دانشگاه

سال شصت و چهار در مرحله اول دانشگاه قبول شده بود. فرم انتخاب رشته اش را خودم گرفتم. با مشورت معلمان برایش انتخاب رشته کردم. خودش دوست داشت زبان انگلیسی بخواند تا بتواند برای تبلیغ دین کاری کند. در دانشگاه تربیت معلم و در رشته زبان انگلیسی قبول شد. نامه ای برایش فرستادم که بیاید برای ادامه تحصیل.

در جواب نامه ام نوشت:« فعلاً دانشگاه جنگ واجب تره!»

(برگرفته از خاطرات برادر شهید)

امر به معروف

از کوچه می گذشتم. یکی از همسایه هایمان، جلویم را گرفت و گفت:« پروانه جان! به برادرت بگو به ما کاری نداشته باشه.»

با تعجب پرسیدم:«چیزی شده؟!»

گفت:« دیروز با خواهرشوهرم می اومدم، جلومون رو گرفت و گفت که حجاب مون رو رعایت کنیم. مگه ما رو توی یک قبر میذارن که برای ما دستور صادر می کنه؟»

گفتم:«مگه بی ادبی هم کرده؟»

گفت:«نه، ولی ما خودمون بهتر میدونیم که چکار کنیم. وکیل و وصی نمی خوایم.»

به خانه که آمدم، ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت:« وظیفه من بود که بهشون بگم. حالا اینکه چکار میکنن، دیگه خودشون مسئولن.»

(برگرفته از خاطرات خواهر شهید)

رضایت نامه جبهه

توی آشپزخانه، سرگرم پختن غذا بودم که پرویز آمد. در قابلمه خورشت را برداشت و گفت:«آخ جون! قرمه سبزی.»

گفت:« مامان جان! لطف کن این برگه رو امضا کن.»

گفتم:«چیه؟»

گفت:« رضایت نامه. می خوام برم جبهه.»

تا گفت جبهه، تمام دنیا جلوی چشمام سیاه شد. گفتم:« باید از بابات اجازه بگیری.»

گفت:« خودت می دونی که اگه تو راضی باشی، پدر رو هم راضی می کنی.»

بعد گفت:«تازه، اگه اون رو امضا نکنی، دلم میشکنه ! راضی میشی دلم رو بشکونی؟!»

از جلویش بلند شدم و به حیاط رفتم. داشتم وضو می گرفتم که با خودم گفتم:«مگه خون پسر من رنگین تر از خون بچه های مردمه؟»

قرآن را از طاقچه برداشتم و پرویز را صدا زدم. به او دادم و گفتم:«باز کن و برام بخون.»

«به نام خداوند بخشنده مهربان. کسانی که در راه خدا کشته شده اند را مرده مپندارید، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگار خویش روزی می خورند.»

با شنیدن این آیه، اشک در چشمانم جمع شد. آرام گفتم: « ورقه رو بده انگشت بزنم.»

(برگرفته از خاطرات مادر شهید)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده