"پرویز" را پیدا کردم، بدنش سوخته بود. نمی توانست صحبت کند. با چند ضربه ی کاری سرنیزه ی دشمن به سختی مجروح شده و نفس های آخر را می کشید.به تعقیب ضدانقلاب رفتیم. در مسیر برگشت، پرویز همانجا افتاده بود. حالا می توانستیم سرنیزه را از گلویش بیرون آوریم. دیگر درد را احساس نمی کرد.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید پرویز محمودآبادی چهاردهم خرداد 1343 در روستاي دلازيان از توابع شهرستان سمنان ديده به جهان گشود. پدرش شكرالله و مادرش صغری نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. هفتم مهر 1362 در نقده بر اثر اصابت گلوله توسط گروه‌هاي ضدانقلاب به سر، شهيد شد. پيكر وي را در گلزار شهداي روستاي محمودآباد از توابع شهرستان زادگاهش به خاك سپردند.

فرم ثبت نامه جبهه

یک ساعتی سرش روی کاغذ خم بود و چیزی می نوشت. پرسیدم:«این کاغذ چیه؟»

گفت:«بابا! فرم ثبت نام جبهه است. دارم تکمیلش می کنم. شما هم باید امضاش کنی.»

گفتم:«جبهه؟»

گفت:«آره، بعد از تعطیلات اعزام دارن.»

مشکلات مالی آنقدر زیاد بود که پرویز روزها میرفت سرکار و شب ها درس می خواند. نمی دانستم در جوابش چه بگویم. شاید سکوتم باعث شد که پرویز چند ماه رفتنش را عقب بیندازد. آخرهای خرداد بود که دفترچه ی آماده به خدمت را گرفت و گفت:«داوطلب شدم برم سربازی، این بار دیگه رفتنی ام.»

برگرفته از خاطرات پدر شهید


تذکره ی کربلا

پرویز! آرزوت چیه؟

دلم میخواد مادرم رو ببرم مکه. خیلی به گردنم حق داره.

تو عاشق ابوالفضلی، اونوقت میخوای بری مکه؟

مدینه که رفتم از پیغمبر تذکره ی کربلا رو هم می گیرم.

برگرفته از خاطرات ابوالفضل احمدپناه دوست شهید


پرویز همیشه لباس پوشیده و مجهز بود

نمی تونیم پادگان رو خالی کنیم. منم و پنجاه تا نیرو.

اما جاده تأمین نداره، کوموله ها یک ماشین رو زدن، ممکنه دوباره حمله کنن.

چند نفر داوطلب ببر!

این را فرمانده گفت و آمد سراغ ما که اولین چادر بودیم. هر شش نفر حاضر شدیم. پرویز همیشه لباس پوشیده و مجهز بود، از همه ما زودتر پرید بالا. ماشین با تعدادی از بچه های همدان و اصفهان پر و از پادگان خارج شد.

برگرفته از خاطرات ابوالفضل احمدپناه دوست شهید


نحوه شهادت

درگیری تمام شده بود و ماشین از آخرین پیچی که شهر را به جاده ی بین شهری متصل می کرد می گذشت. گلوله ی آرپی جی که از داخل شهر شلیک شد، به خودروی حامل بچه ها اصابت کرد. ضد انقلاب از ما زودتر سر رسید و با سرنیزه کار مجروحین را ساخت. وقتی رسیدیم، ماشین هنوز در آتش می سوخت. پرویز را پیدا کردم، بدنش سوخته بود. نمی توانست صحبت کند. با چند ضربه ی کاری سرنیزه ی دشمن به سختی مجروح شده و نفس های آخر را می کشید. به تعقیب ضدانقلاب رفتیم. در مسیر برگشت، پرویز همانجا افتاده بود. حالا می توانستیم سرنیزه را از گلویش بیرون آوریم. دیگر درد را احساس نمی کرد.

برگرفته از خاطرات ابوالفضل احمدپناه دوست شهید

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده