"بهزاد" کوتاه نیامد و گفت:« اگه کوچکترین خللی به انقلاب بخوره دیگه جبران ناپذیره.». بعد هم ادامه داد و گفت:« ما یه روز اومدیم، یه روز هم باید بریم. چه خوبه راهی که می ریم جاودانه بشه! حتی اگه همه علیه من بسیج بشین نمی تونین مانعم بشین!»


راه جاودانه

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید بهزاد قزللو نهم مهر 1343 در روستاي فند از توابع شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود. پدرش محمد و مادرش منور نام داشت. تا اول متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند. كشاورز بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. دهم فروردين 1367 در ماووت عراق بر اثر اصابت تركش به شكم و پا، شهيد شد. پيكر وي را در گلزار شهدای روستاي امامزاده پنج‌تن شهرستان زادگاهش به خاك سپردند. در ادامه خاطراتی از این شهید بزرگوار را می خوانیم:

نقاشی غروب

دیدن رنگ های نقاشی اش غم آورد توی دلم. سرخی غروب توی عکس و تابوتی که روی دست های مردم بود،بدجوری مرا به هم ریخت.

قلم موی نقاش اش را چپ و راست می کشید روی بوم. حالش سازنبود. می گفت:«عملی میشه چون اعتقاد دارم. اون آقا اومد و منو سوار اسب کرد و با هم رفتیم.»

دیدم حوصله ندارد، حرف نزدم. نشستم کنارش. بعد چند دقیقه کارش را نیمه گذاشت و دست هایش را شست و بساط کارش را جمع و جور کرد و رفت پیش مادر.گفت:«این بار برم نمی تونم بیام،دیگه تموم شد.»

فردا اول وقت شروع کرد عکس امام را هم طرح زدن. نقاشی غروبش و تصویر امام که تمام شد، پایین آن نوشت:« تاریخ شهادت:هفتم .»

هفتم ماه شهید شد و سر قولش ماند.

برگرفته از خاطرات برادر شهید


راه جاودانه

مادر بود و دلواپس بچه اش. اصرار داشت نرود. بهزاد هم ول کن نبود و سر حرف خودش ماند. مادر گفت:«من تنها می مونم با این مریضی.»

بهزاد گفت:«زخم شما سطحیه و خوب میشه، ولی انقلاب اگه زخم برداره، حتی سطحی از بین میره؟!»

واسطه شدم شاید بماند، ولی بهزاد کوتاه نیامد و گفت:« اگه کوچکترین خللی به انقلاب بخوره دیگه جبران ناپذیره.»

بعد هم ادامه داد و گفت:« ما یه روز اومدیم، یه روز هم باید بریم. چه خوبه راهی که می ریم جاودانه بشه! حتی اگه همه علیه من بسیج بشین نمی تونین مانعم بشین!»

برگرفته از خاطرات برادر شهید


با شوخی و خنده ما را راضی کرد!

گفت که می ماند و ما هم دلمان خوش بود به حرفش. چند وقت نشد که یک هو آمد و ساک لباس هایش را بست که برود. گفتم:« کجا؟»

گفت:«جبهه»

مادر گفت:«چی شد می خواستی باشی و نری؟»

با خنده گفت: « باید برم چهل، پنجاه نفر رو اسیر کنم و بیام!»

میان شوخی و خنده راضی مان کرد و ما هم یادمان رفت قرار بود کاری کنیم نرود!

برگرفته از خاطرات برادر شهید


پنهان کردن گواهینامه رانندگی

مادر که فهمید راننده شده توی جبهه، دست به دامنش شد نرود. حق هم داشت. با آن وضع پا، فقط بهزاد دور و برش زیاد می چرخید و کارهایش را انجام می داد. بهزاد که خواست برود، مادر تنها راهی که برایش ماند این بود گواهی نامه را بچپاند توی خرت و پرت های ته انباری.

بهزاد حواسش جمع بود. دست مادر را خواند. گشت و گشت تا پیدایش کرد.

وقتی منطقه ماووت راشیمیایی زدند، بهزاد رفت کمک بچه ها. چند نفر را نجات داد، خودش هم شیمیایی شد و همان جا به شهادت رسید.

برگرفته از خاطرات برادر شهید

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده