در تابوت را که باز کردم چند تکه استخوان دیدم و یک پلاک. توی سرم می زدم. مسئول بنیاد شهید گفت: خانم صفری! تو رو خدا بذار سر جاش. این استخوان ها پودر میشه». از جمشیدم که حالا چند تکه استخوان بود و یک پلاک، با خون دل خداحافظی کردم!

بازگشت یک مرد با چند تکه استخوان و یک پلاک

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید جمشید صفری سي‌ام تير 1319 در روستاي الله‌وردي‌آباد از توابع شهرستان گرمسار به دنيا آمد. پدرش قدمعلي و مادرش گوهر نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. ازدواج کرد و صاحب چهار دختر شد. به عنوان گروهبان دوم ارتش در جبهه حضور يافت. پنجم مهر 1359، در سوسنگرد بر اثر اصابت گلوله به خودرو حامل وی، شهيد شد. پيكر او را در گلزار شهداي شهرستان زادگاهش به خاك سپردند.

من پدر همه دخترهای این کشورم

وقتی همه بچه ها از مدرسه آمدند، آنها را دور خودش جمع کرد. اسلحه را که دیدم، دویدم و گفتم:«این چیه آوردی خونه؟»

گفت:« بچه هایم باید ببینن با چی می جنگیم؟»

طوری برخورد کرد که دخترهایم کوله پشتی اش را بستند. بعد که لباس هایش را پوشید، گفت: «حالا بیایید خداحافظی کنیم چون می خوام برم زیارت امام حسین(ع).»

گفتم:«خوب اگه تو نری چی می شه؟ اگه خدای نکرده اتفاقی برات بیفته من از پس تربیت این چهار دختر بر نمی آم.»

گفت:«این حرفو نزن. من پدر همه دخترهای این کشورم. همه ناموس من هستن.»

برگرفته از خاطرات همسر شهید


اولین جا می خوام با کفشم مسجد برم

با کفش نو خوش تیپ تر شده بود.

کفت:« اولین جا می خوام با کفشم مسجد برم. بیا با هم بریم.»

از روی تنبلی گفتم:«تو برو، من نمیام.»

وقتی آمد یک دمپایی پاره پایش بود. خنده ام گرفت و گفتم :«چی شد؟ مسجد خوش گذشت؟»

گفت:« فدای سرت که گم شد. مهم این بود که باهاش تا مسجد رفتم.»

برگرفته از خاطرات برادر شهید


استراحت کن تا حالت جا بیاد

دیگر کلافه شده بودم. تا می آمدم آن بچه ام را ساکت کنم، این دخترم شیر می خواست؛ تا کهنه اش را عوض کنم، دختر دیگرم خوابش می آمد. وقتی رسید با خودم گفتم: « این رو دیگه چکارش کنم؟ حتماً الان میگه ناهار کو؟ لباس هام کو و...»

یک نگاه به من و دخترهای شیر به شیرم انداخت و گفت:«پاشو زن! بچه ها رو حاضر کن ببرمشون بیرون. خودت هم استراحت کن تا حالت جا بیاد.»

برگرفته از خاطرات همسر شهید


رفتن به جبهه وظیفه است

خیلی ترسیده بودم. می خواستم از رفتن منصرفش کنم.

گفتم:« شما که هیچی امکانات ندارید، اما صدامی ها همه چیزشون تکمیله.»

گفت:« چه داشته باشیم چه نه، باید بریم؛ وظیفه است.»

برگرفته از خاطرات همسر شهید


بازگشت یک مرد با چند تکه استخوان و یک پلاک

ماشین، آرم بنیاد شهید داشت.حالا بعد از شش سال می توانستم یکبار دیگر ببینمش. گفتم:« بازکن ببینم جمشیدم چه بلایی سرش اومده؟»

یک کارتن را گذاشتند جلوی من. داد زدم:« این چیه؟ یعنی یه مرد رفته و یک کارتن کوچیک برگشته؟»

در تابوت را که باز کردم چند تکه استخوان دیدم و یک پلاک. توی سرم می زدم. مسئول بنیاد شهید گفت: خانم صفری! تو رو خدا بذار سر جاش. این استخوان ها پودر میشه». از جمشیدم که حالا چند تکه استخوان بود و یک پلاک، با خون دل خداحافظی کردم!

برگرفته از خاطرات همسر شهید

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده