یه مدت بود حس میکردم: یکی تو گوش من میگه بذار "حمیدرضا" بره. دو ماه رفت جبهه و شهید شد. شبی که شهید شد، خواب دیدم خونه ی خواهرم هستم و من براشون برنج پختم. خواهر زاده ام اومد و بچه ی من نیومد. من تو خواب گریه کردم و گفتم: مرتضی بچه ی من کو؟...آنچه خواندید بخشی از گفتگوی نوید شاهد با "نرگس اسفنجانی" مادر شهید "حمیدرضا اسفنجانی" بود که توجه شما را به خواندن این گفتگو جلب می کنیم.

به گزارش نوید شاهد سمنان شهیدحميدرضا اسفنجاني سي‌ام شهريور 1348 در شهرستان قائمشهر ديده به جهان گشود. پدرش علي‌محمد مغازه‌دار بود و مادرش نرگس نام داشت. دانش ‏آموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و دوم اسفند 1365 در شلمچه بر اثر اصابت تركش به سر شهيد شد. پيكر او را در گلزار شهدای امامزاده يحياي شهرستان سمنان به خاك سپردند.در ادامه توجه شما را به مصاحبه خواندنی نوید شاهد سمنان با "نرگس اسفنجانی"مادر شهید حمیدرضا اسفنجانی جلب می کنیم:

مادر شهید اسفنجانی:کسی در گوشم زمزمه می کرد بگذار حمیدرضا برود

نوید شاهد سمنان: لطفا خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید؟

بنده نرگس اسفنجانی مادر شهید حمید رضا اسفنجانی هستم .

نوید شاهد سمنان: مادرجان از آنجا که شما مادر شهید بودین و انس و الفت بیشتری با ایشون داشتین، قطعا خاطرات خوبی هم درمورد ایشون دارید. اگر خاطره ای دارید بفرمایید ؟

گاهی حمید رضا نمیه شب حسین حسین میکرد. من میگفتم: بخواب مادر. میگفت: مگه من حرف زدم مادر؟ میگفتم: آره داشتی سینه زنی میکردی.

یه مدت میگفت: میخوام برم جبهه و من راضی نبودم. میگفتم: من خودم مریضم و نیاز به مراقبت دارم. اگر تو بری و مجروح بشی من چکار کنم ؟ گفت: مادر اگر روز قیامت حضرت زینب دامنت رو بگیره چه جوابی داری؟ تو سه تا پسر داری نمیخوای یکی رو در راه امام حسین (ع) بدی؟

خلاصه منو راضی کرد و رفت شهمیرزاد پادگان شهید کلاهدوز آموزش دید. یه جایی مانور داشتن و موقع انداختن نارنجک پرده ی گوش حمید رضای من پاره شد. مدتی اونجا موند و ما هم رفتیم دیدنش.

یه مدت بود حس میکردم: یکی تو گوش من میگه بذار حمیدرضا بره. دو ماه رفت جبهه و شهید شد. شبی که شهید شد، خواب دیدم خونه ی خواهرم هستم و من براشون برنج پختم. خواهر زاده ام اومد و بچه ی من نیومد. من تو خواب گریه کردم و گفتم: مرتضی بچه ی من کو؟

گفت: خاله گریه نکن اون دیگه نمیاد. گفتم: من بچه ام رو میخوام. اگر نیاد میرم تو خیابون و خودم و زیر ماشین میاندازم. من تو دنیایی که پسرم نباشه نمیخوام زنده باشم. همین جور حرف میزدیم که دیدم یه پسر که موهاش تو سرو گردنش ریخته داره میاد و یه پرچم امام حسین (ع) جلو خونه ی خواهرم زد. گفتم: مامان جان الهی فدات بشم. موهاش و با دستش زد کنار و من بوسیدمش. با من حرف نزد. بهش گفتم: کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده. حرفی نزدو فرو رفت لای پرچم امام حسین (ع). صبح که بلند شدم برای حاجی و بچه ها تعریف کردم. و بعدا فهمیدیم که چند روز پیش شهید شده بود وبه ما نگفته بودند.

من اون روز تعجب کردم که چرا حاجی و پدرم حاضر نمیشن برن مغازه ؟ یه دفعه دیدم داماد بزرگم با گریه از سپاه اومد و گفت: بلند شو پسرت داماد شده. دخترم اون موقع تو خونه ی ما زندگی می کرد و من داشتم تو هال خیاطی میکردم. همون جا بیهوش شدم. جلوی پله ها زمین خورده بودم و سرم شکسته بود. گفتم: من پسرم رو میخوام و دیگه چیزی نفهمیدم.

نوید شاهد سمنان: زمانی که ایشون میخواست بره جبهه چطور شما رو متقاعد میکرد ؟

همین حرف و که زد درمورد حضرت زینب (س) دیگه نتونستم چیزی بگم . یه بار مجروح شد و نیومد. بهش گفتند: برو دیگه حسابت و صاف کردی. گفته بود: نه من تا آخرین قطره خونم برای امام حسین (ع) میجنگم.

کسی در گوشم زمزمه می کرد بگذار

نوید شاهد سمنان: از دوستان شهید کسی خاطرت هست، که شهید هم شده باشه ؟

پسرهای اقای سیادتی و اختری بودند . که دو تا از پسرهاش هم شهید شدند . پسر اول آقای اختری که شهید شد بعدش حمیدرضا شهیدشد و پسر دوم آقای اختری گفت: به خاطر برادرم و حمید من هم میرم و او شهید شد. خیلی خاطره داره ولی الان یادم نیست. میومد سینه میزد و میگفت: تو رو خدا بذار برم. میگفتم: مامان جان من مریضم و افسردگی دارم. تو رو خدا نرو میگفت: میخوای روز قیامت چی جواب بدی؟

نوید شاهد سمنان: مادرجان به عنوان مادر شهید از دولت و مردم چه درخواستی دارید ؟

با دولت صحبت دارم چرا به داد این هایی که زن و بچه دارند نمیرسند. دلم میسوزه اگر نگم. این بنده خداها چکار کنند. من خیلی جاها برای بچه ام رفتم ولی حتی به ما جواب ندادند. تا تهران هم رفتم. ولی فایده ای نداشت.

نوید شاهد سمنان: مادرخیلی از مادر شهدا تعریف میکنند که وقتی شهیدشون به دنیا اومد لحظه ی اذان بوده. حمیدرضا کی به دنیا اومد ؟

غروب بود. موقع اذان مغرب همه ی بچه ها با سر به دنیا میان ولی پسرمن با پا به دنیا اومد. انقدر به من فشار اومد که دیگه نتونستم بیمارستان برم. تو چشمهام خون جمع شده بود و وقتی قابله دید، گفت: این علامت جنگه.

نوید شاهد سمنان: اگر خاطره ای یا حرفی دارید میشنویم ؟

من بهش گفتم: مامان جان تو میخوای بری جبهه. اون جا توپ و تانک هست نقل و نبات که نیست. گفت: اشکالی نداره درسم رو ادامه میدم. گفتم: توکل به خدا ناراحت نباش. یه شب بهش گفتم: مامان جان دلم برات تنگ شده کجایی تو روببینم. خدا شاهده تو خواب دیدم با دوستش داره از دور میاد: دیدم لخت اومد روی پای من نشست و از دلتنگی سرتا پاش و بوس کردم و دست کشیدم. گفت: مامان زود باش دوستام منتظرن. گفتم: کجا میخوای بری؟ اشاره کرد و گفت : اون پایین. نگاه کردم دیدم بهشته. جای خیلی قشنگی بود و وقتی دیدم خودش اصرار داره بره و دوستاش هم منتظرن گفتم: برو .

نوید شاهد سمنان: متشکرم مادرجان. ممنون که وقتتون رو به ما دادین.

خواهش میکنم سلامت باشید.


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده