پرسیدم:« پس جنازه اش چی؟» گفت: « زیر آتشه. وقتی منطقه آزاد شد. جنازه اش رو میاریم عقب.» خدا رو شکر کردم که چون حضرت زینب سلام الله علیها مادر شهید شدم.»

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید عبدالله عرب سرهنگی چهارم مرداد 1340، در شهر ایوانکی از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش عبدالخالق و مادرش فرخ‏ لقا نام داشت. تا چهارم متوسطه درس خواند. پاسدار بود. هفدهم شهریور 1360، در بازی‏ دراز توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به سینه، شهید شد. مزار او در گلزار شهداي زادگاهش واقع است. 

خیرات شیر به نیت شهید

آخرین باری که می خواست به جبهه برود، شب بیست و یکم ماه رمضان بود. افطار را باهم نان و شیر خوردیم.

مدت زیادی بود که در جبهه مانده بود. بیست و یکم ماه رمضان برگشت.

برای زنده نگه داشتن خاطره اش، هر سال شب بیست و یکم شیر تهیه می کنم و به نیتش خیرات می کنم.

 برگرفته از خاطرات مادر شهید

 

به ما تسلیت نگویید

ماه رمضان بود. نامه ای از عبدالله رسیده بود. داشتیم می خواندیم که در حیاط را زدند. همسر و پسرم جلوی در رفتند. من نگران شدم. نتوانستم طاقت بیاورم. جلو رفتم ببینم چه خبر است.

دو نفر بودند. یکی با پای مجروح و گچ گرفته و دیگری سالم بود. سلام کردم و پرسیدم:« چیزی شده؟ عبدالله شهید شده؟»

یکی از آنها گفت: « مادر! از کجا فهمیدی؟ عبدالله متعلق به همه بود.»

پرسیدم:« پس جنازه اش چی؟»

گفت: « زیر آتشه. وقتی منطقه آزاد شد. جنازه اش رو میاریم عقب.»

خدا رو شکر کردم که چون حضرت زینب سلام الله علیها مادر شهید شدم.»

همسایه ها وقتی خبر شهادت عبدالله را شنیدند، جمع شدند و تسلیت گفتند. به آنها گفتم: « به ما تسلیت نگین. عبدالله خودش مرگ در راه خدا رو انتخاب کرد و به خواسته اش رسید.»

 برگرفته از خاطرات مادر شهید

 

دیگر جای ماندن نیست

وقتی آیت الله بهشتی به شهادت رسید، خیلی ناراحت شد. مشکی پوشید و داغدار شد، اما وقتی باهنر و رجایی شهید شدند به خانه آمد. خداحافظی کرد و گفت:«دیگه جای موندن نیست، باید رفت.»

از همان زمان تا زمان شهادت مرتب در جبهه ها حضور داشت.

 برگرفته از خاطرات خواهر شهید

 

دیندارها باید امنیت جامعه را تأمین کنند

زمان پیروزی انقلاب لحظه هایش خاص بود. هم تنش و ناراحتی هایی داشت و هم شادمانی هایی. یک عده با فداکاری نظام را سرنگون و شادمانی مردم را فراهم کردند. از طرفی عده ای فرصت طلب، از شرایط خاص استفاده می کردند و اموال مردم را در گوشه و کنار می ربودند.

او با سایر جوانان دیندار، خود را موظف به حفاظت از اموال و آبروی مردم می دانستند و در این اه هرگز کوتاهی نکردند.

پس از گشت های شبانه خسته به خانه برمی گشت. از سر دلسوزی می گفتم:« مادر جان! چرا توی این شرایط تا این موقع شب، خودت رو خسته می کنی و به فکر خودت نیستی؟»

می گقت:ـ« مگه بنا نبود که دیندارها، امنیت جامعه مسلمونا رو تأمین کنن؟ اگه من و امثال من توی خونه می موندیم این امنیت تأمین نمی شد.»

 برگرفته از خاطرات مادر شهید

منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده