خاطراتی از سردار شهید حسن شوکت پور
بعد هم برای پیرمرد دست تکان داد. ماشین بوق زد و از آنجا رفت. پیرمرد حواسش به آنها نبود. فقط می‎خواست هرچه زودتر خودش را به خانه برساند و به صدیقه بگوید: «دیگه نمی‎خواد چیزها رو جمع کنی، فرشته اومد. صدیقه، باباجان! خدا تونست نامه‎ی تو رو هم بخونه.»

به گزارش نوید شاهد استان سمنان حسن شوكت‌پور پانزدهم آذر 1331، در شهر درجزين از توابع شهرستان مهدیشهر ديده به جهان گشود. پدرش محمدكاظم، كشاورز بود و مادرش شهربانو نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. سال 1361 ازدواج كرد و صاحب يك دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت و سال 1364 با سمت جانشین لجستیک قطع نخاع شد. بيست و نهم مرداد 1368، در بيمارستان بقيه‌الله تهران بر اثر عوارض ناشي از آن به شهادت رسيد. مزار وي در گلزار شهداي زادگاهش واقع است.


نفوذی

گفتم: «داداش! خوب زبل بودی.»

حسن چشمهایش را تنگ کرد و با تعجب پرسید:«در چه مورد؟»

ـ قبل از انقلاب رو میگم. عجب شیردلی بودی! ضد رژیم چه کارها که نکردی. واسه خودت یک پا سیستم پخش و تکثیر بودی.

ـ من تنها نبودم. با یه عدّه تهران اعلامیه تکثیر میکردیم، بعد هم من میآوردم سمنان توی مسجد عابدینیه. حاج آقا ارزاقی و چند نفر دیگه توی پخش اعلامیه کمکم میکردن.

ـ حتماً زده بودی به سیم آخر. واقعاً هیچ وقت نترسیدی گیر بیفتی؟

ـ یه دفعه یادمه عقب ماشین پر بود از اعلامیه. داشتم اعلامیهها رو از تهران میآوردم سمنان. وسط راه به گرمسار که رسیدم دیدم حکومت نظامی شده. گوش تا گوش نظامیها ایستاده بودن.

ـ پس شما هم طعم پذیرایی ساواکیها رو چشیدی. شما رو انداختن زندان؟ شکنجه هم کردن؟

حسن دستانش را به هم زد و گفت:«چه خبره! مثل اینکه تا یه کتک مفصّل ما رو مهمون نکنی دست بردار نیستی!»

با تعجب گفتم: «بالاخره اون نظامیها صف نکشیده بودن که نقل و نبات بریزن رو سرتون.»

ـ نه! از بین اون ستون نظامیها رد شدم بدون اینکه اصلاً به من ایست بدن یا کاری به کارم داشته باشن.

در حالی که لبم را میگزیدم، گفتم: «عجیبه! چطور ممکنه؟ نکنه اون بالاها نفوذی داشتین؟

ـ آره خوب دوزاریت افتاد.

با اشتیاق پرسیدم: «میتونین بگین کی بود؟»

حسن انگشتش را رو به آسمان بالا برد و گفت:

«گر نگهدار من آن است که من میدانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد»

بعد گفت: «یه تماس گرفتم با اون بالایی، خودش کارها رو ردیف کرد.»

 

فرشته ها می آیند

معلوم نبود پیرمرد پالتوی به آن کهنگی را از چندمین جدّش به ارث برده بود! با کبریتهایی که برای فروش گذاشته بود، آدم را به یاد دختر کبریت‌فروش میانداخت، امّا نه مثل او پدری برایش مانده بود و نه در آن دنیا مادربزرگی منتظرش نشسته بود؛ تنها مونس او صدیقهی پنج، شش‌ساله بود.

دختر و دامادش که زیر آوار مانده بودند، صدیقه را یادگاری گذاشته بودند برای پیرمرد. صدیقه، اوایل ورد زبانش ننه بود و بابا، امّا کمکم دلتنگیاش را لابهلای بازیها جا گذاشت؛ بازی با یک لشکر بچّه در یک حیاط بزرگ. دور تا دور حیاط، اتاقها مثل قوطی‌کبریتهای پیرمرد کنار هم چیده شده بودند. یک اتاق تاریک و نمناک در زیرزمین هم شده بود خانهی پیرمرد؛ اتاقی که تمام دنیای آنها بود اگر خان یونس از آنها نمیگرفت.

خان یونس یک هفته بود که میآمد و میرفت. بار آخر حرف آخرش را هم زد. اگر باز هم پیرمرد پولی به او ندهد او را از خانهاش پرت میکند تو کوچه. خان یونس قبلاً هم کبری خانم با سه بچهی صغیرش را توی برف و سرما بیرون کرده بود تا از مستأجرهایش زهرچشم بگیرد. یک نامهی اخطار هم شده بود مهر تأیید حرفهای خان یونس.

پیرمرد لرزش گرفت. دوباره برف شروع شده بود. پالتوش را روی کبریتها کشید. باز هم کبریتها خیس شده بودند. چقدر پیرمرد از برف و باران بدش میآمد!

دیشب هم که باران آمده بود، تمام آبها از کُل حیاط جمع شدند و از پلههای زیرزمین سرازیر شدند پایین. بعد هم مثل مهمانهای ناخوانده از زیر در هجوم آوردند داخل اتاق. باز هم پیرمرد تا صبح از درد استخوان به خود پیچید. صبح هم مثل همیشه انگشتانش بیحس شده بودند. صدیقه در حالی که با سختی جورابهای پیرمرد را برایش بالا میکشید گفت: «آقاجان! اگه بدونی امروز همهی کبریتها رو میفروشین. نگاه کنین من هم مثل خان یونس یه نامه نوشتم.»

پیرمرد کاغذ پر از خطوط کج و معوج را نگاه کرد و گفت: «اینو هیچ‌کس نمیتونه بخونه.»

صدیقه گفت: «چرا، میتونه. اگه بدونی نوشتم فرشتهها بیان براتون کبریتها رو بفروشن.»

پیرمرد با اخم گفت: «خیال کردی فرشته آدمه که دیده بشه! جای این حرفا پاشو چیزا رو جمع کن. خان یونس ببینه هنوز جمع نکردیم، کُفری میشه و همه رو میریزه تو جوی آب.»

بعد هم پیرمرد بلند شد و مثل بچههای نوپا، چهاردست و پا از پلههای زیرزمین رفت بالا. هنوز صدای بغض‌کردهی صدیقه را میشنید که میگفت: «اگه بدونی من این نامه رو واسه خدا نوشتم. میذارم تو جانمازم تا خدا ببینه.»

پیرمرد حوصلهی حرفهای بچگانهی صدیقه را نداشت. نمیخواست دلداری‌اش دهد. صدیقه باید میفهمید زندگی خیلی سختتر از خیالبافیهای اوست. تلخی زندگی، پیرمرد را هم تلخ کرده بود.

پیرمرد دوباره لرزش گرفت. در این سرما همه برای گرم‌شدن باید کبریت میخریدند، اما کسی در خیابان نبود. یک‌دفعه از دور زن و مرد جوانی پیدایشان شد. پیرمرد کبریتهای خشک را روی کبریتهای خیس گذاشت. زن جوان، بلند طوری که پیرمرد بشنود گفت: «پیری خجالت نمیکشه با این سن و سالش سیگار میده دست مردم!»

وقتی گفت سیگار، دل پیرمرد لرزید. به یاد چند روز پیش افتاد. چند روز قبل سه جوان از ماشین بزرگی پیاده شده بودند. ظاهر شیک آنها به پیرمرد وعده میداد فروش خوبی خواهد داشت. جوانها از او سیگار خواسته بودند. سیگاری آنجا نبود. جوانها بساطش را زیر و رو کرده بودند. بعد هم در مقابل التماس پیرمرد کبریتها را به سمت ماشینها و عابرها نشانه رفته بودند. سربه‌سرش گذاشته و خندیده بودند و بعد هم به بهانهی سد معبر تمام بساطش را پرت کرده بودند وسط خیابان.

یک‌دفعه با صدای یک ترمز، پیرمرد از فکر چند روز پیش بیرون آمد. ماشینی در چند متریاش ایستاده بود. دو نفر داخل ماشین نشسته بودند. جوانی که کنار راننده نشسته بود از ماشین پیاده شد. پیرمرد کارتن کبریتها را محکم به خود چسباند. جوان گفت: «سلام. فقط کبریت دارین؟»

لبهای پیرمرد تکان خورد، اما چیزی نگفت. جوان گفت: «کبریت بدین. هفت، هشت تا.»

پیرمرد دلش آرام گرفت. کبریتهای خشک را جدا کرد. جوان گفت: «بیزحمت بیشتر بدین، ده، بیست تا.»

پیرمرد ذوق زده شد و گفت: «بعضیها خیس شدن.»

جوان گفت: «اشکال نداره؛ اصلاً همه کبریتها رو میخرم!»

دست پیرمرد لرزید. تمام کبریتها ریخت روی زمین. جوان همه را جمع کرد. چند اسکناس درشت جلوی پیرمرد گذاشت. خداحافظی کرد و سوار ماشین شد.

راننده به جوان گفت: «آقای شوکتپور! برای چی این‌همه کبریت گرفتین؟»

آقای شوکتپور در حالی که کبریتها را روی صندلی ماشین میگذاشت، گفت: «دلم نیامد پیرمرد تو سرما بمونه. اینا رو هم بین بچههای سپاه تقسیم میکنم.»

بعد هم برای پیرمرد دست تکان داد. ماشین بوق زد و از آنجا رفت. پیرمرد حواسش به آنها نبود. فقط میخواست هرچه زودتر خودش را به خانه برساند و به صدیقه بگوید: «دیگه نمیخواد چیزها رو جمع کنی، فرشته اومد. صدیقه، باباجان! خدا تونست نامهی تو رو هم بخونه.»

برگرفته از خاطرات محمّد شوکت‌پور (برادر شهید) با همراهی دوستان شهید


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده