مصاحبه اختصاصی نوید شاهد با مادر گرامی شهید علی بختیاری
تا کلاس ششم خوند و بعد رفت سنگبری. عکس امام (ره) هم با خودش آورد و گفت ، میخوام برم جبهه . یک سال و شش ماه جبهه بود و موقع خدمتش هم کردستان بود . سربازیش تموم شد و هفت روز به آمدنش شهید شد .

علي بختياري يكم مرداد 1343، در شهر بسطام از توابع شهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش محمد، كارگر بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. او نيز كارگری می‏ کرد. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. بيستم خرداد 1364، با سمت بي سيم چي در بانه توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به صورت، شهيد شد. مزار وي در گلزار شهداي زادگاهش واقع است.


مادر شهید علی بختیاری: پسرم فقط 7 روز از خدمتش باقی مانده بود که به شهادت رسید

- لطفا خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

من زهرا بابا محمدی هستم مادر شهید علی بختیاری .

- مادر جان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم و خاطرات شما رو از ابتدای طفولیت تاروزی که به شهادت رسید بشنویم . این ها قراره در تاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه . پس تا جایی که میتونید به ما کمک کنید .

چشم .

- زمانی که پدر شهید اومد خواستگاری شما همین بسطام بودین ؟

بله .

- شغلش چی بود ؟

کشاورزی میکرد .

- زمین برای خودتون بود ؟

نه .

- زمین ها بصورت ارباب و رعیتی بود ؟

بله .

- وضعیت مالی تون رو به راه بود ؟

بد نبود .

- شما خودتون مهارت خاصی نداشتین ؟

نه ، کار نمیکردم .

- شهید فرزند چندم شما بود ؟

فرزند پنجم بود . اون های دیگه فوت کردند . الان یه پسر و چهار تا دختر دارم .

- وقتی شهید به دنیا اومد فرزندان دیگرتون فوت کرده بود ؟

بله .

- یعنی فقط علی رو داشتین ؟

بله .

- چرا اسم شهید رو علی گذاشتین ؟

حضرت علی (ع) رو خیلی دوست داشتم .

- شهید رو کی مسلمان کرد ؟

یه بنده خدایی بود که روحانی بود و خیلی هم مرد خوبی بود . ایشون تو گوشش اذان گفت .

- مادرجان اون زمان که دکتر ودرمان نبود . وقتی خدا شهید رو به شما داد ، قابله ی برای زایمان بهتون کمک کرد ؟

بله .

- خیلی از مادر شهداء به ما میگفتند که فرزندشون لحظه ی اذان به دنیا اومده . شهید وقت اذان به دنیا نیومد ؟

نه .

- شهید تو همین بسطام درس میخوند ؟

بله ، تا کلاس ششم خوند و بعد رفت سنگبری. عکس امام (ره) هم با خودش آورد و گفت ، میخوام برم جبهه . الان همون عکس که میبینید برای جبهه هست . یک سال و شش ماه جبهه بود و موقع خدمتش هم کردستان بود . سربازیش تموم شد و هفت روز به آمدنش شهید شد .

- مادرجان گفتین پدر شهید کشاورز بود ، شغلش رو تغییر نداد ؟

نه .

- مادرجان وقتی نزدیک انقلاب شد و علی هم مدرسه میرفت ، تو بسطام هم مثل همه ی شهرهای دیگه تظاهرات بود . شما و پدر شهید هم میرفتین ؟

بله ، همه جا شرکت میکردیم . حتی وقتی پول های امامزاده رو هم میخواستند دربیارن هم بود . موقع افتتاح مسجد و مدرسه هم بود و میومدن دنبالش .

- تو تظاهرت ها هیچ وقت اتفاقی برای شهید نیافتاد ؟

نه .

- وقتی شهید میرغفوریان و شهید بیاری و شهید میرآخوری رو شهید کردند ، شما بودین ؟

من خونه بودم . رفته بوده هیزم بیاره و نون درست کنه که ژاندارمها تیراندازی کردند و ایشون شهید شد .

- شهید میرغفوریان و شهید بیاری که از شاهرود اومده بودند چطور ؟

نه ، اون روز نبودم .

- علی هم نرفته بود ؟

چرا ، علی رفته بود .

- چیزی براتون تعریف نکرد ؟

یادم نیست .

- علی با دوستانش اعلامیه هم پخش میکرد ؟

با پسر آقای شمس و سعیدی خیلی فعالیت میکرد .

- پدر شهید هم میرفت ؟

بله ، همیشه میرفت .

- اون زمان کی اومد بسطام مردم هم آگاه کرد ؟

حواسم نیست .

- به ما گفتند علی اول به صورت نیروی بسیجی رفت . بار دوم سربازی اش بود ؟

بله .


میگفت میخوام برم شهید بشم که تو عینک بزنی و شبیه مادر شهدا بشی

- بار اول که نیروی بسیجی بود ورفت غرب کشور ، کارش چی بود ؟

بیسیم چی بود و با کموله ها هم برخورد کرده بود . پیرانشهر و این ها هم رفته بود برای پاکسازی و مهاباد هم رفته بود .

- مادرجان وقتی کموله ها درغرب بودند ، خیلی رعب و وحشت ایجاد کرده بودند . خیلی از خانواده ی شهداء که فرزندانشون درغرب بودند نگران بودند .

من هم یکسره تو حیاط بودم و میگفتم ، الان خبر شهادت علی رو میارن . بالاخره هم احیای بیست و یکم شهید شد .

- مادرجان اون برای سری آخربود . منظورم زمانی هست که به عنوان نیروی بسیجی رفت . اون موقع هم بیسیم چی بود ؟

بله .

- چند وقت درکردستان موند ؟

چهل روز . وقتی هم میومد به دهه ی محرم و شبهای احیاء برخورد میکرد .

- هیچ وقت براتون خاطره ای نگفت ؟

نه ، به دوستانش میگفت به من حرفی نمی زد .

- بعد از شهادتش دوستانش برای شما تعریف نکردند ؟

اون آقای نامجو خاطرات پسرم رو جمع آوری کرده و برده بنیاد شهید .

- همسنگرش بود ؟

بله ، الان زنده هست و یه چشمش رو ازدست داده .

- سری دوم که رفت وزمان خدمت سربازیش بود ، پدر شهید نگفته بود من هم میخوام برم جبهه ؟

نه ، پدرش نرفت .

- شهید به ورزش کردن هم علاقه داشت ؟

بله ، میل داشت و میرفت باشگاه .

- یعنی ورزش های باستانی میکرد ؟

بله ، ورزش های باستانی میکرد .

- شهید نیروی ارتش بود . لشکر بیست و سه تیپ دو درگردان صد و هفتاد و دو ، درسته ؟

بله .

- ایشون آموزشی هم رفته بود ؟

بله . علی آباد وقم آموزش دیده بود .

- این بار کجا رفته بود ؟

باز هم رفته بود کردستان .

- مادرجان شهید جزء نیروهای جهادی نشده بود ؟

نمی دونم .

- شهید در بانه به شهادت رسید درسته ؟

بله .

- وقتی خبر شهادتش رو دادند چه مدت از سربازیش گذشته بود ؟

دو سال .

- پس کل خدمتش رو گذرونده بود ؟

بله . فقط هفت روزش مونده بود که اومد مرخصی . با ما خداحافظی کرد و گفت ، عملیات داریم .

پدرش گفت ، الان نرو . بذار بعد از عملیات برو . رفت و به شهادت رسید .

- مادرجان خدمت علی تموم شده بود و میتونست دیگه نره جبهه ، درسته ؟

بله ، همین طوره ولی خودش دوست داشت ورفت .

- بار آخر چه مدت از رفتنش طول کشید که شهید شد ؟

هفت روز .

- شهید کار جوشکاری میکرد ؟

بله ، قبل ازاون هم سنگ کاری میکرد .

- به شهید نگفته بودین که قصد دارید براش کسی رو خواستگاری کنید ؟

نه ، نگفته بودم .

- براتون از جبهه خاطره ای نگفته بود ؟

نه ، برای دوستانش میگفت .

- درکردستان که بود ، براتون نمیگفت ، اونجا چکار میکنه ؟

نه ، حرفی نمیزد . بانه و پیرانشهر و همه جا بود و فقط میگفت ، پاکسازی می کنیم .

- مادرجان از فرماندهان شهید کسی یادتون هست ؟

نه .

- وقتی به شهادت رسید ، کی به شما خبر داد ؟

پدرش صحرا بود و من اون روز خونه بودم . شبش خواب دیدم علی شهید شده و از خواب پریدم . ماه رمضون هم بود و من روزه داشتم. یکم خوابیدم و بلند شدم توی جام نشستم. دیدم از بنیاد شهید اومدند و گفتند ، شهید شده . قبلش هم برادرم به من گفته بود که جانباز شده. ولی من بهش گفتم ، میدونم علی جانباز شده .

- چون خواب دیدی ، مطمئن بودین ؟

بله .

- پدر شهید خواب ندیده بود ؟

نه .

- وقتی به برادرتون گفتین که علی شهید شده . اونها هم فهمیده بودند که شما میدونید ؟

بله .

- مادرجان مثل خیلی از مادر شهداء که سالها چشم انتظار نشونی از فرزندشون بودند ، شما هم انتظار کشیدین ؟

سه سال و شش ماه تو کردستان بود .

- منظورم برای اوردن پیکر شهید هست .

نه ، خیلی زود آوردنش . پلاستیکش خیلی خون داشت . وقتی رفتیم توی سپاه ببینیمش سردخونه خراب بود . وقتی رفتم دیدنش گفتند ، شهیدت سرنداره و نیمتونیم بهت نشون بدیم . آخرش هم نگذاشتند ببینمش . سرمزار از روی پلاستیک بوش کردم . (تاثر)

- مادرجان ببخشید اگر با سوالاتم شما رو ناراحت میکنم . ولی جوان ها باید بدونند که شهدااز خون خودشون برای این آب و خاک گذشتند . وقتی شهید رو دفن کردین و آمدین به شما سفارش نکرده بود که براش جزع فزع نکنید ؟

بله ، به من گفته بود مادر مبادا سرمزارم آبغوره بگیری ؟ من هم گفتم ، چشم مادر .

- برای شهید بی تابی نکردین ؟

بالاخره من هم مادرم دیگه . سرمزارش خیلی گریه کردم .

- پدر شهید چطور ؟

اون خیلی از من صبور تر بود .

- بعد از شهادتش پدر شهید مثل خیلی از پدرشهداء که نگذاشتند اسلحه ی فرزندشون زمین بمونه ، نرفت جبهه ؟

نه ، پدرشون نرفت .

- مادرجان ابتدای جنگ هنوز نیروها سازماندهی نشده بودند و با خیلی از کمبودها مواجه بودند . مردم از شهر وروستا به جبهه کمک میکردند و دربسطام هم کمک های مردمی رو جمع میکردند . شما هم دراین زمینه فعال بودین ؟

بله ، نون می پختیم و همه کار میکردیم .

- شهید هم تو بسیج فعالیت داشت ؟

همیشه میرفت .

- وقتی میومد خونه ، نمیگفت جلسه قرآن بگیرم ؟

نه ، بیشتر میرفت باشگاه .

- براتون از کارهای ورزشی که انجام میداد ، خاطره ای نگفته بود ؟

نه ، یادم نمیاد .

- پدر شهید بیمار بود ؟

بله ، تازه سالگردش و دادیم .

- هیچ وقت به شما نگفته بود که خواب شهید رودیدم ؟

بعضی وقتها میگفت که دیدم .خواهرهای شهید هم خیلی خوابش رو میبینند ولی من نمیبینم .

- خودتون بعد ازشهادتش هم خواب ندیده بودین ؟

یه بار دیدم .

- خیلی از شهداء برای توجیه رفتنشون به جبهه وراضی کردن پدر ومادرشون میگفتند ، داریم میریم راه کربلا رو باز کنیم . علی هم این حرف رو میزد ؟

بله . میگفت ، میخوام برم شهید بشم که تو عینک بزنی و شبیه مادر شهیدها بشی .

- پس خیلی شوخ طبع بود ؟

بله .

- دیگه چه خصوصیاتی داشت ؟

انقدر تو جبهه فعالیت داشت که پاسدار ها نبودند .

- تو جبهه کارش چی بود ؟

همه کار انجام می داد.

- فرمودین یه بار نیروی بیسیم چی بود . سری های بعد نیروی امدادی نشده بود ؟

سه ماه لباس پاسداری داشت . بهش گفتند ، لباس سربازی بپوش و خدمتت هم همین جا بگذرون. دیگه همون جا موندگار شد . خیلی دوست داشت بره جنوب ولی همیشه غرب بود .

- ازدوستانش کسی خاطرتون هست که نام ببرید ؟

خیلی زیاد بودند و اونها هم شهید شدند .

- وقتی دوستانش شهید میشدند ، علی هم تو مراسم هاشون شرکت داشت ؟

بله ، مجید یعقوبی موقعی که میخواستند تو خاک بگذارنش ، علی گذاشته بودش . الان عکسش هم هست .

محمد خدامی رو هم عکسش و نگه داشتیم .

- علی عکس شهید خدامی رو نگه داشته بود ؟

بله .

- شهید برای تسلی دادن به پدر ومادر شهداء میرفت ؟

بله .

- شهید تو مراسم های محرم مداحی نمی کرد ؟

زنجیر زنی می کرد .

- خادم هم بود ؟

نه ، فقط زنجیر زنی میکرد .

- خاطره ی دیگه ای ازشهید ندارید ؟

نه ، یادم نمیاد .

- شهید جوشکار بود . تو اوقات بیکاری اش برای مسجد و حسینیه در و پنجره نساخته بود ؟

از خونه ی فردوسی جوشکاری کرده بود و اسمش هم اون بالا نوشته بود .

- برای مساجد هم کار کرده بود ؟

نه ، قسمت نشد .

- از افرادی که با علی بودند ، مثل شهید شمس کسی خاطرتون هست ؟

نه ، یادم نمیاد .

- ببخشید مادرجان که با سوالاتم شما رو خسته کردم . به هرحال شما مادرشهید بودین و انس و الفت بیشتری با ایشون داشتین .

خواهش میکنم .

- تو دوران کودکی پیش اومده بود که شهید بیمار بشه و براش نذرونیازی کنید ؟

نه ، دراین حد مریض نشده بود .

- روزهای مادر براتون هدیه نمیگرفت ؟

یادم نمیاد .

- به عنوان مادر شهید از مردم ومسئولین چه انتظاری دارید ؟

هیچ درخواستی ندارم .

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

بله .

- تو وصیت نامه اش چه سفارشی کرده بود ؟

میگفت ، نمازتون و سروقت بخونید . حجابتون وحفظ کنید که مابرای حفظ ناموس رفتیم جبهه . به خواهرام بگین حجابشون و حفظ کنند .

- زمانی که علی به شهادت رسید ، خدا بهتون فرزندی نداد که اسم شهید رو روش بگذارید ؟

نه ، ولی اسم نوه ام علی هست .

- اگر خاطره ای دارید ، من منتظرم بشنوم .

دیگه حرفی ندارم .

- پدر شهید چیزی نمیگفت . مثلا درمورد اینکه سرمزار شهید دوستانش رو دیده و براش خاطره ای گفتند ؟

چرا میرفت سرخاک شهیدمون و با آب میشست . من پادرد دارم وخیلی نمیتونم برم .

- وقتی از سرخاک میومد دراین مورد حرفی نمیزد ؟

نه ، چیزی نمی گفت .

- بعد ازشهادتش کسی جلوی خونه تون نیومد ؟

رفیق هاش همه شهید شده بودند .

- کسی خاطره ای براتون تعریف نکرد ؟

نه .

- ممنونم مادرجان ، که وقتتون رو در اختیار ما گذاشتین .

خیلی ممنون انشاالله برید کربلا .

میگفت میخوام برم شهید بشم که تو عینک بزنی و شبیه مادر شهدا بشی


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان





برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده