مصاحبه اختصاصی نویدشاهد با والدین شهید سید حسن طاهری
خواب می دیدم سرمزار شهدا هستیم، همه آنجا هستند و خیلی شلوغه ، ناگهان پسرم با لباس خاکی از قبرش بیرون آمد و به من لبخند زد و من از خواب پریدم.

سيدحسن طاهري بیست و دوم اردیبهشت 1346، در شهرستان سمنان چشم به جهان گشود. پدرش سيدفضل‌الله، كشاورزي مي‌كرد و مادرش خيرالنسا نام داشت. دانشجوي سال اول کاردانی در رشته تربيت ‌معلم بود که به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. يازدهم تير 1365 بر اثر اصابت تركش نیروهای عراقی در مهران به شهادت رسيد. پيكرش را در گلزار شهدای امامزاده يحياي زادگاهش به خاك سپردند. در ادامه گفتگوی نوید شاهد را با والدین این شهید گرانقدر می خوانید:


پدر شهید طاهری: پسرم فعالیتش را از 5 سالگی شروع کرده بود

- لطفا خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید ؟

بنده سيد فضل‌الله طاهری پدرشهید سید حسن طاهری هستم .

- پدرجان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم . و خاطرات شما رو ازابتدای طفولیت تاروزی که به شهادت رسید بشنویم . این ها قراره درتاریخ شفاهی کشورمون ثبت بشه . قطعا چون زمان زیادی گذشته خیلی از خاطرات رو فراموش کردین ولی ما هم سعی میکنیم به شما کمک کنیم . ابتدا ازدوران طفولیت شهید شروع میکنیم . نام شهید رو کی انتخاب کرد ؟

خودم و مادرش انتخاب کردیم .

- شهید فرزند چندم شما بود ؟

فرزند اول بود .

- وقتی تشکیل زندگی دادین ، همین سمنان بودین ؟

بله

- اسم محله تون چی بود ؟

تکیه ی ناسار .

- شغلتون چی بود ؟

کارمند علوم پزشکی بودم .

- قبل ازازدواج هم کارتون همین بود ؟

قبل ازازدواج پدرم محلات بود و ما هم اونجا بودیم .

- اونجا چکار میکردین ؟

اونجا زندگی میکردیم .

- شغلتون چی بود ؟

-- شغلی نداشتم بعد ازازدواج رفتم سرکار

- سواد داشتین ؟

تا کلاس ششم سواد داشتم . مغازه داشتم و بعد هم رفتم تو کارخونه وبعدش هم رفتم سی سال توبیمارستان کارکردم .

- تو بیمارستان چیکار میکردین ؟

پذیرش و خدمات و نگهبانی ، یه شغل خاص نبود .

- وقتی خدا سید حسن و به شما داد ، قبلش خواب ندیده بودین ؟

نه ، ندیدیم .

- ازاول تولدش تازمانی که مدرسه رفت ، خاطره ای دارید ؟

اول رفت مدرسه صادقیه و بعد هم مدرسه ی امام (ره) . بعدش دبیرستان (دهخدا) و بعد هم رفت دانشگاه امیرکبیر تهران .

- ایشون دانشجوی تربیت معلم بود ؟

بله .

- پس به درس و تحصیل خیلی علاقه داشت ؟

بله ، هم به درس و هم به نمازو دعا و قرآن . از دوران طفولیت عاشق امام حسین (ع) بود . اون موقع صندلی که نبود خودش با رختخواب برای خودش منبر درست می کرد و با چادر سیاه هم عبا درست میکرد .

- مداحی میکرد ؟

بله ، خیلی علاقه داشت . درتکیه مداحی میکرد دعای کمیل و ندبه و توسل هم میخوند .

- شما هم خادم مسجد بودین ؟

بله ، خادمی مسجد و تکیه میکردم .

- اسم مسجد محلتون چی بود ؟

مسجد امام (ره) ، هم عابدینیه می رفتم هم نوابیه .

- اون موقع وقتی میرفتی مسجد و خادمی میکردی شهید هم سنی نداشت . ایشون هم با خودت میبردی ؟

بله ، همیشه میبردم .

- پس علاقه روشما براش ایجاد کردی ؟

بله .

- شهید کم کم راهنمایی و دبیرستان رو خوند تا جریانات انقلاب پیش اومد . خودتون هم تو این جریانات بودین ؟

من همه جا رفتم . با باتوم هم کتک خوردم .

- میتونی تعریف کنی ؟

تظاهرات رفتن این مسائل را هم داشت .

- زخمی هم شدین ؟

- نه ، دیگه .

- سید حسن هم میومد ؟

آره میومد .

- یادتون هست تو این جریانات انقلاب کسی تیربخوره یا دستگیر بشه ؟

من که نمیشناختمشون .

- ازروزی که مجسمه ی شاه رو آوردند پایین ، خاطره ای دارید ؟

من نبودم ولی در تلویزیون دیدم .

- پدرجان فرمودین که سید حسن میرفت تظاهرات و خیلی هم فعالیت داشت . هیچ وقت پیش نیومده بود نیروهای شهربانی دنبالش کنند ؟

نه ، اصلا .

- با توجه به اینکه کارمند بیمارستان بودین ، زمان انقلاب هم فعالیتی داشتین ؟

بله .

- اون موقع تو بیمارستان زخمی نمی آوردن ؟

فراوان میاوردند .

- برامون بفرمایید که چه اتفاقاتی می افتاد ؟

شلوغ شده بود و دسته جمعی میاوردنشون .

- کسی هم دستگیر میکردند ؟

ساواکی ها میومدند مردم  رو از تو بیمارستان دستگیر میکردند .

- پدرجان به هرحال اون زمان یه کسانی بودند که بقیه رو بیدار می کردند . به ما گفتند : تو سمنان حاج آقا عبدوس وحاج آقا طاهری بودند . کس دیگری خاطرتون نیست ؟

حاج آقا نصیری هم بود . حاج آقا عبدوس خیلی گیرا صحبت میکرد .

- شما با شنیدن صحبت های ایشون برای فعالیت های انقلابی تحریک میشدین ؟

بله .

- هیچ وقت پیش نیومده بود که وقتی علماء صحبت میکردند ، نیروهای ساواکی دستگیرشون کنند ؟

چرا داخل مسجد هم میومدن .

- هیچ کدومشون تبعید نشدند ؟

نه ولی چند تا رو دستگیرکردند .

- شکنجه شون هم کرده بودند ؟

- بله .

- کم کم وقتی انقلاب شد همه چیز بهم ریخت . خیلی ها ازاین هرج و مرج سوء استفاده میکردند . حضرت امام (ره) دستور داده بود که جوان های بسیجی در پایگاه های محل نگهبانی بدن . شهید و خودتون هم میرفتین ؟

حسن دوشبانه روز میرفت وبعد میومد . از پنج سالگی فعالیتش و شروع کرده بود .

- کلاس قرآن هم میفرستادینش ؟

همه جا رفت ، کلاس قرآن و دعا هم میرفت . بعد ازظهر میرفت تهران و فرداش میومد مجمع . همه چیزش همون جا بود .

- این مجمع که فرمودین ، پایگاه شون بود ؟

بله ، پایگاه مجمع حضرت ابوالفضل .

- خودتون هم میرفتین ؟

بله ، من تو بازار و محلات نگهبانی می دادم .

- کم کم که جنگ شروع شد اول قائله ی گنبد پیش اومد و بعد هم غرب و جنوب کشور . خودتون برای جبهه رفتن اقدام نکردین ؟

نه .

- زمانی که کمک های مردمی جمع میکردند ، شما هم برای جمع آوری کمک میرفتین ؟

بله ، میرفتم .

- اون موقع تو محله ی تکیه ی ناسا کی بیشتر فعالیت میکرد ؟

بچه های سپاه و بسیج بودند .

- اسم فرد خاصی یادتون هست ؟

نه ، با بلندگو اعلام میکردند .

- زمانی که شهید برای اولین بار گفت ، میخوام برم جبهه دانشجوی دارالفنون امیر کبیربود درسته ؟

بله ، ولی قبل از اینکه دانشجوبشه رفته بود و دستش هم مجروح شده بود .

- ایشون هشت ماه جبهه بوده . منظورت اینه که هم درس میخوند و هم جبهه میرفت ؟

بله .

- حالاوقتی اولین بار رفت جبهه ، چطور راضی شدین ؟ اصلا راضی بودین که بره ؟

بله ، اگر راضی نبودم که نمیرفت .

- پدرجان وقتی اولین بار رفت جبهه غرب بود یا جنوب ؟

نمیدونم . فقط درکربلای یک مهران شهید شد .

- چند باررفت جبهه ؟

هفت ، هشت باررفت .

- زخمی هم شد ؟

بله ، دیگه دستش زخمی شده بود و به ما نگفته بود . بعدش هم که دیدیم دستش ورم کرده و گفت ، زمین خوردم .

- فقط یه بار زخمی شد ؟

بله ، بعدا در کربلای یک با اصابت ترکش شهید شد .

- ایشون کمک آرپیچی بود ، درسته ؟

بله .

- پدرجان خیلی ببخشید اگر شما رو متاثر میکنم ، چون این ها قراره برای آیندگان ثبت بشه . و اون ها بدونند چه کسانی از جون خودشون گذشتند . زمانی که خبر شهادت سید حسن رو دادند نگفتند چطور به شهادت رسیده ؟

من بیمارستان بودم و وقتی رفتم تکیه ناسار یه خیاطی بود که میخواست یه چیزی به من بگه ولی نمیگفت . گفت : چند تا شهید آوردند پسرت هم جزء اون هاست . یکی یکی به گوش من رساندند .

- پدرجان برامون از شهید قدس بفرمایید ؟

شهید قدس و پسرم هردوسمنان تربیت معلم قبول شده بودند . قرار شد برن مهدیشهر که یکی شون در کربلای یک درمهران شهید شد . پسرم هم در چهلم شهید قدس شرکت کرد و بعد شهید شد . پسرم مفقودالاثر شده بود .

- اسم شهید چی بود ؟

حمید .

- پدرجان بعد ازشهادت سید حسن که از جاهای مختلف اومدند دیدن شما ، هیچ کس از نحوه ی شهادتش حرفی نزد ؟ نگفتند که سید حسن خودش از شهادتش با خبر بوده ؟

نه ، حرفی نزدند . جنازه ی سید حسن سوخته بود . چون آرپیچی خورده بود به ما نشون ندادند .

- شهید رو کجا دفن کردند ؟

شهید احمد پناهی اون موقع از روی کفش های سید حسن اون رو شناخته بود ، چون همه چیزش سوخته بود .

- احمد پناهی کیه ؟

پسرخاله اش بود .

- خیلی از پدرشهدا میگن قبل ازشهادت پسرمون خواب دیدیم ؟ شما خواب ندیده بودین ؟

خواب میبینم . میاد بهمون سرمیزنه و میره .

- شما کربلا و مکه هم رفتین ؟

کربلا نرفتم .

- اونجا خوابش رو ندیده بودین ؟

نه .

- الان بازنشسته شدین ؟

بله ، بازنشسته علوم پزشکی هستم .

- الان هم کاری انجام میدین ؟

یه مغازه برای بابام بود تو بازارکه روزی میرم اونجا . این روزها یه مقدار مریض احوالم نمیتونم برم و با همون حقوق زندگی میکنم .

- پدرجان شهید جایی تدریس هم میکرد ؟

نه ، مدرک نگرفته بود .

- ازاطرف بسیج رفته بود ؟

آره از مجمع حضرت ابوالفضل رفته بود .

- پدرجان اگر خاطره ای دارید ، من میشنوم .

فقط به مداحی خیلی علاقه داشت، نوار هم داره .

- خیلی از پدر ومادر شهدا به ما گفتند که سالها چشم انتظار پیکر فرزندشون بودند . شما چطور ؟

ما نه . فقط گفتند سوخته و به ما هم نشون ندادند .

- شهید وصیت نامه هم داشت ؟

بله .

- تو وصیت نامه اش چی گفته بود ؟

پشتیبان امام (ره) باشید  و تظاهرات و نماز جمعه هم برید .

- گفته بودند دربرابرمشکلات هم صبور باشید درسته ؟

بله .

- به شما ومادرش هم سفارشی کرده بود ؟

سفارش کرده بود خیلی ناراحت نباشید . (گریه ) و زینب وار و حسینی رفتار کنید .

- به عنوان پدر شهید و فردی که دوازده نفر ازاقوامش شهید شدند ، از دولت و مردم چه خواسته ای دارید ؟

سفارشی که بهش گوش نکنند چه فایده ای داره .

- پدر جان فرمودین که دامادتون شهید شده ؟

نه ، مجروح جنگی هست شهید نشده . ایشون هفتاد درصد جانبازی داره .

- فامیلش چیه ؟

حاج آقامطیعی .

- سمنان هستند ؟

- نه ، ایشون قم هستند . البته خودش الان حوزه ی همین جا هست .

- پدرجان ممنونم من آخرین سوالم هم بپرسم . پیش اومده وقتی دلتنگ شهید هستین ، از اینکه شهید شده پشیمون بشین ؟

کاش ده تا فرزند دیگه هم مثل سید حسن داشتم . امام حسین (ع) شش ماه ی خودش و داد. من دربرابر اونها کی هستم؟

- ممنونم پدرجان خسته نباشید .

خیلی ممنون .


***


مادر شهید طاهری:خواب دیدم سیدی به خانه مان آمده،فردایش خبر شهادت پسرم را آوردند

- خودتون رو معرفی کنید و نسبتتون رو با شهید بفرمایید .

خیرالنساء بیگم طاهری مادرشهید سید حسن طاهری .

- مادرجان ما ازاستان سمنان اومدیم تا درمورد شهیدتون حرف بزنیم . با پدر شهید صحبت کردیم وایشون تا جایی که میتونستند به سوالات ما پاسخ دادند . اما از آنجا که شما مادرشهید هستی و انس و الفت بیشتری باهاش داشتی . یه سری سوال رو باید از خودتون بپرسیم ، از دوران طفولیت شهید شروع میکنم . خیلی از مادرشهدا به من گفتند زمانی که شهید شون میخواسته دنیا بیاد ، لحظه ی اذان بود . خاطرتون هست سید حسن چه موقع دنیا اومد ؟

یادم نیست .

- مادرجان وقتی سید حسن میخواست به دنیا بیاد . اون موقع که دکتر ودرمان نبود باید دنبال قابله میرفتند . خاطرتون هست ، چه مناسبتی بود ؟

یادم نیست .

- کی تو گوشش اذان گفت ؟

یه روحانی تو مسجد بود .

- پدرشهید گفتند کارمند بیمارستان بودن ، حالا اون ابتدای زندگی که درتکیه ی ناسا بودین شغل ایشون چی بود ؟

یه مغازه ی کوچک داشت . بعدش هم رفت بیمارستان مشغول شد .

- وضعیت زندگی تون خوب بود ؟

- بد نبود .

- مادرجان اون موقع آب لوله کشی نبود . گاز و برق هم نبود مثل الان نبود . میتونی از شرایط اون موقع بگی ؟

تو خونه آب نداشتیم و باید برای شستن لباس میرفتیم بیرون خونه . با مادرشوهرم دریک خونه بودیم و سخت بود .

- پس شما هم دسته جمعی زندگی میکردین ؟

بله ، توخونه مستاجرهم بودیم بعد یه خونه قدیمی گرفتیم، سه بار تعمیرش کردیم تا به اینجا رسید .

- شهید در تکیه ناسا به دنیا اومد ؟

بله .

- مادرجان خاطره ای ازدوران طفولیت شهید دارید ؟ مثلا پیش اومد که مریض بشه و چون دکتر ودرمان نبود براش نذر و نیازکنید ؟

سید حسن هشت ماهه بود که من دوباره حامله شدم و خدا یه دختر بهم داد . اون موقع شیرخشک که نبود ، باید از صبح غذا درست میکردم و خیلی سخت بود . چون مثل دوقلوها بودند .

- ایشون دانشجوی تربیت معلم بودند ، و مسلما به درس خواندن علاقه داشت . حالاتو زمانی که مدرسه میرفت هیچ وقت مورد خاصی پیش نیومد ؟ مثلا اینکه بیاد بگه معلم هام بدحجاب هستند ؟

چرا میومد میگفت : که بی حجاب هستند . تو مدرسه قرآن میخوند و در مسجد تکبیر میگفت .

- پدر شهید گفت : خیلی به مداحی علاقه داشت وبارختخواب منبر درست میکرد . میشه این رو توضیح بدین ؟

با هم میرفتیم مسجد و روحانی ها رو میدید . یاد میگرفت و میومد خونه مثل اونها یه چیزی رو سرش میپیچید و یه چادررو دوشش می انداخت و سخنرانی میکرد .

فامیلامون که میدیدند میگفتند ، این روحانی می شه .

- مداحی هم میکرد ؟

بله ، وقتی بزرگ شد ، دعای کمیل میخوند و تو دسته ها و مساجد میخوند . در جبهه هم مداحی میکرد .

- مادرهیچ وقت صدایی از ایشون در جبهه ضبط نکرده بودند ؟

چرا بود ، ولی الان نمیدونم کجاست .

- مادرجان کم کم ایشون اقدام به جبهه رفتن کرد . پدرشهید گفتند ، قبل از دانشجو شدن به جبهه میرفته ، درسته ؟

بله ، دیگه سوم دبیرستان بود ووقتی آقا دستور داد جبهه رو خالی نکنید . رفت جبهه و گفت : شهریور میخونم . وقتی هم اومد امتحان داد قبول شد و تربیت معلم تهران رفت . از دانشگاه بازهم تهران میرفت .

- از دوستان صمیمی اش که شهید شدند کسی خاطرتون هست ؟

- حمید قدس ، دیگه نمیدونم .

- مادربه من گفتند ، خیلی فعال بوده درسته ؟

آره . از قرآن و دعا خوندن بگیرتا شرکت درتظاهرات و پخش اعلامیه .

- موردی براش پیش نیومد ؟

دیگه نمی دونم ، من دنبالش میرفتم ولی دوستاش میگفتند رفته اعلامیه پخش کنه .

- مادرشهید سال 65 به شهادت رسیده وقتی اینجا بود و پیکر شهید ومیاوردند برای تشییع بقیه ی شهدا میرفت ؟

بله ، حتما میرفت . ما هم بچه به بغل همه جا میرفتیم .

- مادرجان اولین بار ازطریق بسیج مجمع ابوالفضل جبهه رفت و سوم دبیرستان بود ، درسته ؟

بله .

- درهمین میدان امام (ع) بود ؟

بله .

- اولین بار غرب رفت یا جنوب کشور ؟

غرب .

- کارش چی بود ؟

راننده لودر بود .

- پس ایشون جهادگر هم بود ؟

بله .

- مادرجان غرب کشور زمستون های سختی داشت و کموله ها هم بودند ؟ شما نگران این موضوع نبودین ؟

اون موقع نه تلفن بود و نه موبایل و ما همیشه چشم انتظار و نگران بودیم . خونه همسایه مون زنگ میزد . یه مهدی سهرابی دوستش بود که همیشه به اون زنگ میزد .

- وقتی اومد از وضعیت غرب حرفی نزد ؟

نه ، حرفی نمیزد که ما ناراحت نشیم .

- مدتی که غرب بود ودوباره اقدام به رفتن کرد ، به کاری مشغول نشد ؟

نه ، تهران دارالفنون می رفت .

- من شنیدم که شهید خیلی هم شوخ طبع بود . خاطره ای ازایشون ندارید ؟

یادم نیست ولی با خواهراش و رفیق هاش خیلی خوب بود .

- مادر ، شهید از طرف جهاد مدارس اعزام شده بود . سری دوم کجا رفت ؟

نمی دونم .

- مادر جان شهید از جهاد مدارس به جبهه رفت و درپادگان سید الشهداء بود . بعد هم به کردستان رفت و پنج ماه موند . تو این پنج ماه فقط یه بار تلفن زد و بقیه دفعات رو نامه می داد ؟

بله ، دیگه نیومد .

- دفعات بعد کجا رفت ؟

یادم نیست .

- آخرین بار درکربلای یک شهید شد ؟

بله .

- چطور به شما خبر دادند ؟

من خونه بودم . پسرخاله ام جبهه بود و گفتند ، هردو مجروح شدند . کم کم دیدم عموهاش و بقیه ی مهمون ها اومدند و فهمیدم . دیگه به ما گفتند لباس عوض کنید تا بریم تشییع جنازه .

- خیلی از مادران شهدا قبل ازشهادت فرزندشون خواب دیده بودند . شما هم خواب دیدین ؟

من خواب دیدم یه آقایی اومده یه سیدی اومده تو خونه مون . فردا پس فرداش خبر آوردند .

- مادرجان وقتی پیکر شهید و آوردند ، شما صبوری کردین ؟ ( چون خیلی از شهداء تاکید میکردند که صبوری کنید )

اون موقع جوان تر و صبور تر بودم . تو وصیت نامه اش هم گفته بود صبوری کنید .

- ما شنیدیم که ایشون برای انتخابات هم خیلی فعال بوده . یعنی براش خیلی مهم بودکه یه فرد اصلح انتخاب بشه؟

بله .

- ایشون همیشه درمقابل آدمی که ناراحت بود سکوت میکرد که با سکوتش او رو آروم کنه ، درسته ؟

بله .

- اگر خاطره ای دارید ، من منتظرم بشنوم .

دیگه یادم نمیاد .

- هیچ وقت براتون هدیه ای نگرفته بود ؟

- چون بچه ی اولم بود ، هرجا میرفت یه چیزی برام میخرید .

- بعد ازشهادتش خواب شهید رو ندیدین ؟

اوایل میدیدم ولی الان نه . یه بار تو بارداری خواب دیدم که اومده روی سر بچه ام خوابیده .

- اسم شهید رو روی فرزندتون گذاشتین ؟

بله ، خدا سر دو سال دوباره به من فرزند داد . یه بار هم خواب دیدم شهید با دوستان شهیدش پیش دخترم نشسته و بچه اش هم دختره . همین طور هم شد .

- مادرجان صحبت دیگه ای ندارید ؟

یه بار خواب دیدم سرمزار شهداء هستیم و همه اوجا هستند . خیلی هم شلوغ بود . پسرم از قبرش با لباس خاکی بیرون اومد و به من لبخند زد و بعد من بیدار شدم .

- به عنوان مادرشهید و کسی که دامادش هفتاد درصد جانباز هست و همچنین دوازده تا شهید توی خانواده تون دارید . از دولت و مردم چه انتظاری دارید ؟

دو تا از پسرخاله ها و پسر دایی هام هم شهید شدند .

- اسمشون چی بود ؟

سید جعفر احمد پناهی و سیدرضا میلانی . سید جمال و سید مهدی احمد پناهی .

- از مردم چه انتظاری دارید ؟

راه شهداء رو ادامه بدن و نگذارند خون اون ها پایمال بشه . حرف رهبرمون و گوش کنند که شهدای ما فراموش نشن . اون ها هم حرف رهبرشون و گوش کردند که شهید شدند .

- متشکرم مادرجان خسته نباشید ، انشاالله سالم و تندرست باشید .

دست شما هم درد نکنه ، خیلی ممنونم .


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده