در سالروز شهادت شهید غلامرضا نجفی منتشر می شود
در روز شهادتش نامه اي براي من رسيد كه نوشته بود اين بار آنجا هم كه آمدم مريض شدم و نتوانستم خوب از شما و ديگر برادران ديدن كنم.


نوید شاهد سمنان: غلامرضا نجفی دوم فروردین 1344، در شهرستان شاهرود به دنیا آمد. پدرش محمد و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. دامدار بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم تیر 1364، در بمباران هوایی اشنویه به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.


بسم الله الرحمن الرحيم

خط سرخ و خونبار حضرت حسين (ع) همواره در طول تاريخ بيانگر نبرد هميشگي با ظلم و استكبار است و تا ظلم و ستم بر جهان حاكم باشد حسين (ع) و يارانش در هر زمان از تاريخ با مستكبرين در جنگ خواهند بود. شهيد غلامرضا نجفي درسال 1342 به دنيا آمد و در سن 7 سالگي مشغول تحصيل شد پس از دوران ابتدايي به دلايل و مشكلاتي كه در خانواده بود قادر به ادامه ي تحصيل نشد و از تابستان همان سال مشغول به كار شد با وجوديكه كاري كه ايشان شروع كرده بود از نظر سن و جسمي توان آن كار را نداشت بدون هيچگونه اعتراضي ادامه داد شب و روز را در بيابانها مشغول زحمت شد و هربار كه از او سؤالي مي شد با وجوديكه كار مشكلي را انجام مي داد مي خنديد مي گفت هرچه خدا بخواهد همان مي شود.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام عزيزمان شهيد هميشه سعي مي كرد پهلوي كسانيكه در جريانات انقلاب بوده اند بنشيند و از اطلاعاتي كه آنها دارند استفاده كند. در سال 59 به پيش من آمد و گفت مي خواهم بروم تهرام پيش اخوي چون قبلاً با او صحبت كردم گفتند مي روم اگر امکان داشت در كميته مشغول خدمت بشوم چند روزي بعد كه آمد ديدم خيلي ناراحت است چون كارش درست نشده بود به من گفت من هم مي خواهم سهمي داشته باشم والله همان كار خودم هست نمي دانم چرا بهانه مي گيرند چند دفعه به كميته شاهرود رفتم متأسفانه جواب رد به من دادند تهران هم كه ايشان به من گفتند بيا حالا اينجوري شده.

پس از چندي با هزار شوق به بسيج رفت و چهار ماه در شهميرزاد بود اينقدر خوشحال بود كه وقتي مرخصي مي آمد حاضر نبود بماند تا مرخصي اش تمام بشود پس از مدت چهار ماه که از بسيج آمد خوشحال بود. گفت آمدم چند روزي مرخصي بعد مي خواهم بروم جبهه بعد از چند روز رفت طولي نكشيد برگشت ولي خيلي ناراحت پرسيدم چرا ناراحت هستي مگر مي ترسي كسي كه شما را به زور نمي برد بگو نمي توانم به جبهه بروم ديدم ايشان ديرش مي شود كه حرف بنده تمام بشود گفت نه اينطور نيست بنده را نمي برند نمي دانم چرا مرا اذيت مي كنند به خدا اگر من نيتي جز خدمت دارشته باشم.

چند لحظه اي با او صحبت كردم. كه شايد مصلحت اين است. متقاعد شد و رفت و به كار قبلي خود ادامه داد تا اينكه او را براي سربازي خبر كردند پس از مدتي اعزام شد و او را به چهل دختر بردند پس از گذراندن دوران آموزشي به كردستان تقسیم شد و بي نهايت خوشحال بود كه در جبهه مشغول خدمت است چند بار كه به مرخصي مي آمد سوال مي كردم اوضاع چه طور است راضي هستي يا نه.

او آنقدر اوضاع را عالي جلوه مي داد كه گويي هيچگونه خبري ندارد و از اينكه به عنوان يك سرباز اسلامي در جبهه هاي حق عليه باطل مي جنگد بي نهايت خوشحال بود. شهيد غلامرضا نجفي فداكار، با ايثار دوست داشت اگر چيزي دارد به ديگران هم بدهد. ايشان به كتابهاي مذهبي علاقه ي زيادي داشت و بيشتر كتابهاي شهيد مطهري را مطالعه مي كرد براي آخرين بار كه در برج 4 آمد مرخصي چند ساعتي بيشتر پهلوي بنده نماند پس از پايان مرخصي نهم تیر ماه رفت و در تاريخ بیست و نهم تیر خبر شهادت ايشان را براي ما آوردند كه در روز شهادتش نامه اي براي من رسيد كه نوشته بود اين بار آنجا هم كه آمدم مريض شدم و نتوانستم خوب از شما و ديگر برادران ديدن كنم.

والسلام. روحش شاد و يادش گرامي باد


منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده